اگر اهل حماسه نیستی لااقل حماسه کش نباش

گره، میلاد دخانچی،‌ ایران، تورنتو، انقلاب و سبک زندگی

آیا استیت مدرن اسلامی میشود؟

چرا در دل جبهه پایداری یک مشایی دیگر خوابیده است؟ئ


برای فهم پدیده مشایی باید دو مفهوم را در علوم سیاسی شناخت : یکی گاورنمنتالیتی و دیگری ماشین-جنگ

گاورنمنتالیتی:این مفهوم ترکیبی که به سختی به فارسی ترجمه میشود به معنای چگونه حکومت کردن است. سوالی که آنگونه که میشل فوکو توضیح میدهد ریشه در تاریخ شکلگیری استیت مدرن دارد و آنجا طرح میشود که حاکمیت دین از صحنه قدرتورزی در جهان مدرن حذف میشود. فوکو توضیح میدهد که چگونه در اروپای سکولار بعد از افول دین ممزوج با سیاست، سوال صاحبان قدرت این میشود که چطور میتوان با تکیه به قوانین همین دنیایی (‌طبیعی)‌ مکانیسمهایی را ایجاد و تعبیه کرد که بواسطه آن رفتار مردم به سمت و سوی  صاحبان قدرت که همانا حافظان نظم بازار هستند؛ سوق پیدا کند. دغدغه گاورنمتالیتی نه حفظ اصول و حکمت، بلکه بسط سود و منافع قدرت و کنترل آحاد جامعه است و کلیه ساختار هایش از قبیل وزارتخانه ها و اپراتوسها و قوانینش برای کشف نرُمهایی است که بواسطه آن بتواند قدرت خویش را تحکیم و توسعه بخشد .  در گاورنمنتالیتی هدف است که وسیله را توجیه میکند و دولتی موفق است که با تکیه  برعلم طبیعی خود راه خود را پیدا میکند. در گاورنمنتالیتی عقل ابزاری است که غالب میشود و هر آنکه بر مسند استیت مدرن تکیه میزند یا به ناچار منطق آنرا نیز پذیرا میشود و یا حذف میشود. 
 با این گونه تبارشناسی، فوکو  نشان میدهد که چگونه ساز و کارهای استیت مدرن برای پاسخ به مساله ای سکولار بوجود آمده و در نتیجه در ماهیت سکولار است

 

 جمهوری اسلامی به عنوان یک نظام مبتنی بر دین در ظرف استیت مدرن، در واقع ایجاد نظامی  بر پایه حفظ اصول و مبانی در ظرفی است که ذاتا نتیجه گرا و سکولار است. جمهوری اسلامی تلاشی برای مخلوط کردن منطق گاورنمنتالیتی و منطق دینی است و با این نگاه است که ولی فقیه حافظ اصول و مبانی فقه و رییس جمهور به عنوان رییس استیت مدرن مسئول پیشبرد خرد مبتنی بر گاورنمنتالیتی است. دو رکنی که بر اساس آنچه از تبارشناسی مفهوم گاورنمتالیتی بر می آید، در تضاد با یکدیگر متولد میشوند. به عنوان مثال رییس جمهور برای پیشبرد بهره وری و رشد اقتصاد به این نتیجه میرسد که باید وجوهی از لیبرالیسم اقتصادی را بپذیرد و به بازار اجازه حرکت و جولان بدهد. این درحالیست که لیبرالیسم اقتصادی، لیبرالیسم فرهنگی را نیز طلب میکند و از آنجا که استیت مدرن مشروعیت خود را از بهره وری و رشد در اقتصاد میگیرد، آرام آرام  ناگزیر میشود که در حوزه فرهنگ نیز  به جای نفی لیبرالیسم فرهنگی به مذاکره با لیبرالیسم فرهنگی  بنشیند. و ازاین حیث است که مبارزه با بدحجابی از دستور کارش خارج میشود و سعی در بازکردن فضای فرهنگی میکند. با بازیگران عکس میگیرد و  خود را تنها مسئول بستر سازی (‌ایجاد مکانسیم های لازم)‌ و نه برخورد در زمینه حجاب میداند. این در حالیست که منطق مبتنی بر اصول، این نوع نگاه را برنمیتابد و این شروع یک نزاع در نوع پیشبرد حکومت ورزی است

ماشین-جنگ:‌ این مفهوم را اولین بار ژیل دلوز فیلسوف فرانسوی به کار برد و آنرا در برابر استیت اپراتوس قرار داد. ماشین-جنگ بر خلاف نامش لزوما به جنگ ربطی ندارد و ارجاع به نوعی از آرایش قدرت دارد که آرمان گراست، جنگجو (‌نه جنگ طلب)‌است و در حیطه آن هم روابط اعضا با یکدیگر و هم روابط اعضا با فرمانده  برحسب محبت و مودت طراحی شده است. ماشین-جنگ زمان و مکان ندارد، در همه جا میتواند باشد و در همه زمان. دلوز نشان میدهد که چگونه استیت اپراتوس برعکس ماشین-جنگ، سلطه وار،‌ به شدت حسابگر،‌ قدرت طلب و محدود به زمان و مکان است. استیت اپراتوس در واقع مجموعه ای از سازمانها و ساختارها و تکنولوژی های کنترل و اداره هستند که قدرت را متمرکز کرده و با سلسله مراتب از بالا به پایین حکومت ورزی را محقق میکنند. او با این دوگانه استیت اپراتوس/ ماشین-جنگ در واقع از دو روش کاملا متفاوت اعمال قدرت پرده برمیدارد و نشان میدهد که چگونه تلفیق استیت اپراتوس و ماشین -جنگ  تقریبا غیر ممکن است. 

در جمهوری اسلامی ولی فقیه به عنوان فرمانده کل قوا و بارویکردی انقلابی به نوعی نماینده خرد ماشین-جنگ است و رییس جمهور خرد استیت اپراتوس را نمایندگی میکند. ولی فقیه از آرمانهای نهضت اسلامی حفاظت میکند و رابطه او و طرفدارانش بر حسب عاطفه و محبت است. نفوذ معنوی اش خارج از مرزهای استیت میرود و او محدود به زمان نیز نیست.  در مقابل رییس جمهور، نماینده استیت است و نماینده تفکر هژمونیک و قدرتش محدود به زمان و مکان است. رییس جمهوری نماینده سازو کاری است که منطق آن از بالا به پایین به شکل هرمی طراحی شده، و سوژه قدرت چه بخواهد و چه نخواهد قدرت بواسطه ساختارها بر او اعمال میشود. قدرتی که در ذات خود این دنیایی، و گاها ماشینی است و از دریچه مکانیسمهای استیت اپراتوس اعمال میشود. اینگونه است که ولایت فقیه و استیت اپراتوس به طور ناخود آگاه دربرابر همدیگر قرار میگیرند

به عنوان مثال چندی پیش یکی از وزاری امور خارجه اصولگرای قبلی در یک تیتر تایید آمیز در یکی از وبگاههای زرد سیاسی آنگونه مخابره شد که گفتند:‌”باید بپذیریم که امور کشور داری عرفی”(‌سکولار)‌ است و در مقابل بعد از مدتی جمله معروف رهبر انقلاب که “من دیپلمات نیستم،‌ یک انقلابی ام” به عرصه عمومی آمد. جملاتی که هریک از دو نگاه کاملا متفاوت در نسبت آرایش و فهم قدرت پرده برمیدارد. آقای وزیر خارجه سابق به عنوان محصول  نظام استیت اپراتوس و گاورنمتالیتی بعد از سی و چند سال تلاش برای دینی کردن استیت مدرن خواستار تفکر مبتنی بر منطق مدرن و قوانین عرفی و طیبعی میشود و رهبر انقلاب به عنوان محصول مبارزه انقلابی و جنگ مدافع نظم مبتنی بر حفظ اصول و ماشین-جنگ میشود
و یا در مثالی دیگر، آقای شهاب مرادی در نوشته ای بروز مشکلاتی در حوزه فرهنگ را به کم کاری اپراتوسهای مدرن انظباطی از جمله بیمارستان و تیمارستان ها نسبت میدهد و تلویحا عصیانگریهای ضد دینی را مشکلاتی “سایکوتیک” قلمداد میکند که برای مواجهه با آن باید به “تشخیص، درمان و مراقبت” با استفاده از مکانیسمهای کنترل مدرن پرداخت. نوع نگاهی که از نفوذ خرد گاورنمنتالیتی حتی در میان مبلغین مذهبی ما پرده برمیدارد و شخص اصلاح طلبی مثل عباس عبدی را اینگونه به اعتراف وامیدارد: “آیا توجه کردید که استنادهای رسمی ما به نهج البلاغه و یا سیره امام به مرور زمان چقدر کاهش یافته به طوری که به حد صفر رسیده است؟”ء



بنابراین میتوان نتیجه گرفت که آرایش کلی قدرت در جمهوری اسلامی در دو محور گاورنمنتالیتی/ نظام اصولی و ماشین-جنگ/استیت اپراتوس حاوی تناقض مبنایی میباشد. در یک طرف منطق اصول فقه تشیع و آرمانگرایی انقلابی از جنس ماشین-جنگ و در طرف دیگر منطق حسابگر، قدرتطلب و خودبنیاد کانتی، نتیجه گرا و سود محور مبتنی بر گاورنمنتالیتی خوابیده است. البته این دوگانه همواره دوقطبی عمل نکرده، به نحوی که در مواردی یک منطق جایش را بادیگری عوض کرده است اما به هر حال این تناقض نه یک تناقض مقطعی بلکه یک  تناقض ریشه ای دردل مفهوم و ساختار جمهوری اسلامی است. و لاجرم به خاطر همین تناقض است که  آنچه در ایران بعد از انقلاب اتفاق افتاده است (از بنی صدر تا احمدی نژاد) ظهور و بروز  افرادی طرفدار انقلاب است که در ظرف استیت مدرن، در حالی قرارگرفته اند که گاورنمنتالیتی در تحمیل ذات و منطق خود بیکار ننشسته و سیاستورزی مبتنی بر حسابگری مدرن، حفظ و بسط قدرت و سلطه هژمونیک و نتیجه گرایی را بر آنان تحمیل کرده است. نفس حضور طرفداران رویکرد انقلابی در ظرف استیت مدرن است که آنان را آرام آرام دستخوش تغییر از آرمانگرایان انقلابی به قدرت طلبان مدرن کرده است. اینکه در ایران بعد از انقلاب،‌نخست وزیرامام، برای کسب قدرت شورش میکند و هاشمی انقلابی، سردار آدام اسمیتی میشود و‌ رییس روزنامه کیهان  بعد از مدتی رییس اصلاحات، واز دل احمدی نژاد ساده زیست انقلابی، پدیده مشایی متولد میشود، هیچکدام نه تصادفی  بوده و نه محصول توطئه خارجی،  بلکه معلول نفوذ و سیطره  سازو کار مبتنی بر گاورنمنتالیتی در ظرف استیت مدرن میباشد و از آن حیث که گاورنمنتالیتی در تضاد با منطق ماشین-جنگ و نظام اصول  متولد شده است بسیار خارج از قاعده نیست که این روسای جمهوری همه  یا در زمان صدارت و یا بعد آن یا خود و یا شبکه وابسته به آنان برعلیه ولایت فقیه ایستاده اند

 

 با این نگاه بنابراین پدیده مشایی، به عنوان سمبل چرخش احمدی نژاد از رویکردی انقلابی و اصولی به رویکردی مبتنی بر خرد حسابگردر حفظ و بسط قدرت و تقابل این فرایند با ساختار کلی قدرت، معلول تناقض وجودی  رویارویی منطق گاورنمتالیتی با نظام اصولی و ماشین-جنگ بااستیت اپراتوس میباشد. پدیده ای که چون از دل تناقضی وجودی که در دل مفهوم جمهوری اسلامی خوابیده است برمی آید محکوم به تکرار است



البته روند تاریخ را نمیتوان پیشبینی کرد. اما میتوان از درسشهایش  آموخت. درسهایی که می تواند برای همه کسانی که امروز به نام “گفتمان انقلاب،” و “رییس جمهوری مکتبی” و “اصولگرای انقلابی” و “ساده زیستی” و”پایداری” و “حس تکلیف”  در سودای تصاحب استیت مدرن هستند نهیبی باشد تا لااقل سرخوردگی دوره قبل را تکرار نکند و بدانند در حال ورود به عرصه ای هستند که هیچ نسبتی با دیانت انقلابی ندارد

نباید فراموش کرد که استیت مدرن در ذات خود برای نظم دادن به نفس اماره بشر و کانالیزه کرده غرائز انسانی پراکنده در بازار متولد شده است و هر آنکه در مسند آن قرار میگیرد به ناچار به  مدیری برای غرائز انسانی تبدیل میشود. وابستگی انسان مدرن به خواهشها و هواههای انسانی است که سازوکار استیت مدرن را به شکل امروزی آنرا رغم زده  و آنچه امروز از آن به عنوان “کارآمدی،” “رشد اقتصادی،” “پیشرفت” و “حفظ منافع ملی” یاد میشود روی دیگر سکه سیاست ورزی غریزه-محور است. بنابراین ظهور و بروز ولایت بر هوای نفس شهروندان (طاغوت) از پیامدهای قرارگرفتن در سازوکار نیشن استیت مدرن است و شاید به خاطر همین است که استیت-گرا بودن و انقلابی بودن تقریبا غیرممکن به نظر میرسد. کمتر کسی بر مسند میزهای استیت تکیه زده است و انقلابی مانده است و هرآنکه سعی بر انقلابی ماندن داشته است و دارد همواره خود رابه نحوی در تنازع و تناقض با اهالی استیت دیده است

روزگاری سید شهیدان اهل قلم آمد و گفت سینمای اسلامی نداریم. همه براو تاختند. شاید با تاسی از آوینی امروز میتوان گفت نیشن استیت اسلامی نداریم

Posted in Uncategorized | ۲۱ Comments

عبور از آوینی

شهید آوینی از فیلم عروس دفاع می‌کرد. نمی‌توانیم به او بگوییم، چون تو از این فیلم دفاع کرده‌ای، پس دین نداری و مشکل داری و … و… که این‌ها را به او گفتند. همان زمان منتشر شده است. روزنامه جمهوری اسلامی یک نامه‌ای خطاب به آقای آوینی نوشت. تیترش این بود:” آقای سردبیر، به یاد خدا هم هستید؟ “این کی منتشر شد؟ آقای مسیح مهاجری یک مقاله مفصلی علیه شهید آوینی، در روزنامه جمهوری اسلامی چاپ کرد. کمتر از یک هفته قبل از شهادت او. چرا؟ چون آقای آوینی در مجله سوره خودش شروع کرده بود و داشت در نقد ؛خطی را می‌رفت که اگر کسی سطحی نگاه می‌کرد، اگر کسی عمق نگاه آوینی را نمی‌فهمید، نمی‌توانست تشخیص بدهد که آوینی دارد چه می‌گوید.ء

اینها جملات وحید جلیلی سردبیر مجله راه و متولی نهادی به نام جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی است که در یک سخنرانی مدتی پیش ایراد شده است. جملاتی که نشان از تاثیر آوینی در روح و جان جبهه انقلاب دارد و بازگو کننده این واقعیت است که آوینی همچنان زنده است. آوینی را شاید بتوان تنها اکتیویست/متفکر انقلاب اسلامی دانست به نحوی که نمی توان برای فعالان معتقد به گفتمان انقلاب اسلامی حرکت، جنبش و کار فرهنگی را متصور بود بدون اینکه این فعالان با چارچوب نظری آوینی آشنا باشند. آوینی اگر به یک جریان فکری خدمت میکند آن جریان، معتقدان گفتمان انقلاب اسلامی است. آما آیا آوینی سراسر خدمت است؟ آیا وقت آن نرسیده است که ما با نگاهی انتقادی با آوینی روبرو شویم؟ آیا هم اکنون زمان عبور از آوینی فرا نرسیده است؟ آیا زمان آن نرسیده است که ما از مفهومی با نام خدمت و خیانت آوینی صحبت به میان آوریم؟ء

در همان سخنرانی وحید جلیلی که خود نیز از وارثین آوینی در سوره بوده است میگوید:ء

جریان‌های حزب‌اللهی و ارزشی و متدین، در دو دهه اخیر کارهایی کردند و حرف‌هایی زدند. اعتراض‌هایی داشتند و انتقادهایی کردند. کم هم نبوده است. .. این نشریه را تعطیل کردند، یک نشریه دیگر زدیم. از اینجا اخراج‌مان کردند، رفتیم و در جای دیگری حرف زدیم اما در هر  صورت  حجم  و کمیت فعالیت انتقادی زیاد بوده است… اعتراض کردیم، گلایه و درد دل کردیم، چقدر به نتیجه رسیده و چقدر نرسیده است؟ …اگر شما لثارات چهارده سال پیش را هم نگاه بکنید، می‌بینید جنس انتقادها و درد دل‌هایی که داشته، از جنس همین‌هایی است که الآن می‌گوید. پانزده سال پیش هم همان را می‌گفته و الآن هم همان را می‌گوید. من در سال شصت و نه یک چیزی  در یک روزنامه ای نوشته بودم، اخیراً نگاه می‌کردم، دیدم الآن هم تقریباً دارم همان حرف‌ها را می‌زنم. ما امروز خیلی حرف عجیب و غریب و بی‌سابقه‌ای را  که مطرح نمی‌کنیم.ء

این نگاه وحید جلیلی از یک نوع آسیب در میان حامیان انقلاب پرده برمیدارد که اعتراف مهمی است و از صداقت، تیزبینی و دوراندیشی او حکایت دارد. وحید جلیلی با این بیان در واقع صورت مساله، دغدغه ها و چالشهای فعالین انقلاب را نسبت به سالها قبل یکی میشمارد و به یک نوع ایستایی اندیشه و عمل اشاره میکند. نوعی ایستایی که میتواند نسبتی با نوع تفکر آوینی به عنوان متفکر این جریان داشته باشد و اینجاست که این موضوع مطرح میشود که شاید وقت آن رسیده که امروز نوع نگاه و تفکرش مورد تفحص و بررسی قرار گیرد. در همین سخنرانی وحید جلیلی در ادامه میگوید: “امروز جریانات نقد ارزشی و حزب‌اللهی، نیازمند یک بازنگری در خودشان هستند. نیازمند نقد رویکردهای انتقادی خودشان هستند و هستیم.”ء

با همین رویکرد این نوشته قصد دارد نه به نقد آوینی بلکه به نقدِ نقد وحیدجلیلی بپردازد. پردازش نگاه آقای جلیلی از این جهت مهم است که او از حامیان، مروجان و متاثران و البته بعضی اوقات منتقدان آوینی محسوب میشود. وحید جلیلی همانند آوینی سوره را تجربه کرده، به جمع کردن ژورنالیستهای حامی انقلاب همت ورزیده و فیلمسازی و کار رسانه ای را ترغیب میکند.  فکر و نوع اندیشه آقای جلیلی در جبهه انقلاب جریان سازی میکند و بیراه نیست اگر کسی راه او در با بعضی معیارها در ادامه راه آوینی تلقی کند. هدف از این نوشته قدم گذاشتن در آنچه آقای جلیلی نقدی بر “نقد خودمان”میخواند میباشد و بدیهی است که خواندن متن سخنرانی ایشان برای فهم مطالب ارایه شده در این نوشتار مفید و چه بسا لازم باشد.ء

در همان سخنرانی پس از طرح ایده ایستایی در حوزه اندیشه و عمل به عنوان یک آسیب، وحید جلیلی سه راه حل “تعریف شاخص …..”، “درک کارهای خوب” و “مطالبه از کارهایی که نمی شود” را ارایه میدهند و ایشان ابراز امیدواری میکنند که این سه راه حل میتوانند به بازشدن گره فرهنگ کمک کنند. این دغدغه آقای جلیلی در حوزه فرهنگ بسیار ستودنی است چرا که به تصریح خود  آقای جلیلی، “مهمترین میدان ما میدان فرهنگ است” و این انتظاردرستی است که کسی پیروزی انقلاب را در کنار حوزه های علم و فناوری و سیاست خارجی در حوزه ی فرهنگ نیز جستجو کند. اما آنچه در روش طرح بحث ایشان کمی مشکلزا به نظر میرسد رجوع مکرر و گاها مبهم ایشان به مفهوم و واژه ای به نام فرهنگ است. ایشان بارها از عباراتی چون “کارفرهنگی”، “عرصه ی فرهنگی”، آدم فرهنگی” “رفتار فرهنگی”و”فرهنگیان انقلاب” استفاده می کنند در حالیکه این ارجاعات به مقوله فرهنگ کمی نامفهوم به نظر رسیده  و مشخص نیست آن ایستایی که ایشان از آن یاد می کنند، دقیقا ناظر به کدام پدیده است.ء

آنچه از استفاده همزمان دو واژه فرهنگ و هنر در کلام ایشان چه در این سخنرانی و چه در سخنرانیهای دیگر یافت میشود این است که در نگاه آقای جلیلی فرهنگ به مجموعه ای از گزاره ها و نشانه ها و محتوای مطلوب جمهوری اسلامی اطلاق میشود که باید در بسترهای های مختلف هنری از قبیل رمان، سینماو جشنواره ها ریخته شوند تا به واسطه ی آن افکار جامعه در ساحت مطلوب قدرت سیر کنند.  همچنین در نگاه آقای جلیلی دوگانه حزب اللهی/روشنفکری به مثابه ی دو قشر رقیب و یا طبقه اجتماعی بسیار پررنگ بوده و آنچه در آسیب شناسی ایستایی عمل و اندیشه ایشان به آن می رسند،  به نوعی به کم کاری حزب اللهی ها در مقابله با جریان روشنفکری در تولید نشانه ها و گزاره ها و محتوای مطلوب برمیگردد.ء

بنابراین در نگاه آقای جلیلی فرهنگ به نوعی محل نزاع ایدئولوژیک بین دو جریان روشنفکری و حزب اللهی تبدیل گشته که در این میدان بچه های حزب اللهی باید با به ثمر رساندن تکلیف فرهنگی خود یعنی تولید محتوای مناسب و ریختن آن در مدیوم های مختلف هنری، حریف را مغلوب کرده، کاری کنند تا جامعه با مصرف فرهنگ تولید شده از جنس حزب اللهی ها و درنتیجه از لنز این قشر به دنیا نگاه کنند.ء

البته این نوع نگاه در تعریف مقوله ی فرهنگ، مختص به آقای جلیلی نبوده و می توان این ادعا را کرد که این همان فهم غالب در جمهوری اسلامی از مقوله ی فرهنگ است؛ فهمی که آنگونه که از تبارشناسی مفهوم فرهنگ بر می آید، فهم و تعبیری مارکسیستی از این مفهوم است. فرهنگ همانگونه که قبلا به آن اشاره شد مفهومی جدید در تاریخ بشر امروز است بگونه ای که حتی شخصی به متاخری کارل مارکس و دیگر اندیشمندان مغرب زمین تا چند صد سال پیش از این واژه استفاده نکرده اند.ء

این اروپای سکلولار قرن نوزدهم است که در فضای سیطره بازار و اقتصاد مفهومی به نام فرهنگ را جایگزین دین میکند تا عظمت را این بار نه از دین بلکه از فرهنگ طلب کند. فرهنگ به زعم آنان فضای منزه از آلودگی سیاست و بازار است و همیشه بر قدرت است. البته این مفهوم دچار دگردیسی های مختلفی شد اما در نهایت به سیطره مارکسیستها در آمد و فرهنگ آنجا شد که میتوان با تولید گزاره هایی جایگزین قشر کارگر را از سیطره قشر بورژوازی رهانید.  این مفهوم در نهایت  با نظریه معروف  آقای گرامشی فربه تر شد و  بواسطه آن فرهنگ تبدیل شد به مجموعه ای از گزاره ها و نشانه ها که یک قشر برای تعامل کارآمد با قشر دیگر تولید میکند و به کمک  آن سعی می کند توازن قدرت به شکل موجود را منطقی جلوه داده تا افراد نه با زور بلکه با آنچه آقای گرامشی هژمونی میخواند به اختیار به تقاضای قشر و یا طبقه دیگر پاسخ دهند.ء

در  تقابل این دو قشر و رویارویی دو منبع قدرت است  که “فرهنگ” موضوعیت پیدا می کند و “عرصه فرهنگی”و “کارفرهنگی” و “اثر فرهنگی” و “آدم فرهنگی” یعنی همان چیزها و کسانی که در برآیند کنش های خود گزاره های مورد نظر قشر خود را تولید و از اشاعه ی گزاره های غلط جلوگیری می کنند. همان نگاه غالبی که در جمهوری اسلامی در نسبت با مقوله ی فرهنگ وجود دارد و به واسطه ی آن مجموعه ای از وزارتخانه ها و سازمان ها و نهاد های قد ونیم قد، به اسم مدیریت فرهنگی و کار فرهنگی به عرصه می آیند تا امکان تولید محتوا را چه به شکل سفارشی، چه به صورت خودجوش در دست گیرند.ء

آنچه در جمهوری اسلامی و در ادامه آن نگاه آقای جلیلی در فهم مقوله فرهنگ، خالی است تلاشی برای تعریفی اسلامی از مقوله فرهنگ است هرچندکه در ادبیات قرآنی و دینی کلمه ای به نام فرهنگ اصلا وجود ندارد و البته این مختص به اسلام نبوده بلکه همانطور که اشاره شد در تاریخ غرب نیز  فرهنگ، مفهوم بسیار جدیدی است . اما نکته ای که وجود دارد این است که  تعاریف جدیدتر و پسامارکسیستی از این مفهوم با تعریف دین شباهت بسیار نزدیک دارد. .بنابراین شاید بتوان با نگاهی به تعاریف غیر مارکسیستی از مقوله ی فرهنگ، شباهتهایی بین این تعاریف و جنس نگاه اسلام مشاهده کرد.ء

در تعاریف غیر مارکسیستی و انسان شناسانه، فرهنگ به – وی اف لایف- یا روش زندگی نسبت داده شده است. در این تعاریف برآیند روش تغذیه، نوع سکونت ، تعامل با فرزندان، گذراندن اوقات فراقت، پوشش، همه در کنار هم روش زندگی یک فرد را شکل داده است و هر آنچه روش زندگی یک فرد یا یک گروه می باشد را فرهنگ آن فرد و یا گروه می نامند. بنابراین در این گذار تاریخی تعریف فرهنگ کم کم از سیطره مارکسیستها در آمده و این مفهوم از مجموعه ای از نشانه ها و گزاره ها برای رقابت با قشر رقیب به مفهوم روش زندگی تغییر پیدا کرد. این تغییر در نوع تعریف فرهنگ از مفهوم مارکسیستی آن به برآیند روش زندگی در دهه هشتاد و نود میلادی اتفاق افتاد و توانست معنی فرهنگ را از بستری برای رقابت ایدئولوژیک قشری رها کرده و متفکرین رابه پرسش سوالاتی جدی در باب روش زندگی انسان سوق دهد. آنچه اینجا مورد توجه است این است که این تعریف فرهنگ به عنوان برآیند روش زندگی، با مفهوم شریعت به مثابه راه زندگی، تناسبی نزدیک دارد. دین که در فضای سنت زیست میکند روش زندگی میسازد و اگر اروپای مدرن فرهنگ را جایگزین دین کرده است زیاد بیراه نیست که بعد از صد سال امروزه فرهنگ را به عنوان برآیند روش زندگی تعریف کند.ء

اما آنچه مورد تعجب است این است که چرا این تعریف متاخر از فرهنگ که نسبت نزدیک تری با دین دارد هنوز نه در فضای دانشگاهی و نه در میان اهل قدرت و نه در میان فعالان و جهادگران ورود پیدا نکرده است. آنچه از روایت غالب در ایران استنتاج میشود استفاده کلمه هنر و فرهنگ در کنار و گاها به جای یکدیگر است و فرهنگ چیزی نیست جز گزاره ها و نشانه های مطلوب و کارفرهنگی یعنی تولید گزاره های مورد نظر قدرت. شاید به خاطر همین است که پارچه نویسی و دیوار نویسی و تولید بروشور و تقویم و عکس مذهبی و کتاب و فیلم و تئاتر و غیره ذیل مفهوم فرهنگ تعریف میشوند.ء

با این نگاه بنابراین شاید این انتظار بیجایی نباشد که جمهوری اسلامی و در ادامه آن فعالان فرهنگی انقلاب، از فهم مارکسیستی از مفهوم فرهنگ عبور کرده و فرهنگ در روش زندگی فهم شود. عبوری که البته پیامدهایی جدی در شکل گیری نوع سیاستگذاریها و به طور کلی مختصات نسبت فرهنگ و قدرت در جمهوری اسلامی خواهد داشت.ء

همچنین این عبور، مدافعان جبهه ی فرهنگی انقلاب را با سوالاتی کاملا جدید از آن که کار فرهنگی چیست روبه رو می کند چراکه تعریف فرهنگ به عنوان برآیند روش زندگی، تعریف سنتی کار فرهنگی به عنوان چاپ پوستر و بنر و ساخت فیلم و برگزاری جشنواره را کاملا زیر سوال برده و در آن هنگام تنها کاری را میتوان به معنای واقعی کلمه کار فرهنگی شمارآورد که آن به تغییر و تحولی در روش زندگی افراد جامعه بینجامد. با این نگاه تنها کار فرهنگی میتواند کار فرهنگی انقلابی تلقی شود که در برآیند این کارهای فرهنگی و مجاهدات علمی و عملی یک انقلاب و دگرگونی در روش زندگی افراد جامعه به شکل ملموس دیده شود. مادامی که  روش زندگی افراد جامعه دستخوش تحول جدی نشود هیچ کار فرهنگی انقلابی انجام نشده است و هر آنچه به نام کارفرهنگی انجام شده تلاش یک قشر برای منطق سازی برای ادامه وضع موجود است.ء

اما آنچه ما از فهم شکل گیری روش زندگی افراد در عصر مدرنیته میدانیم این است که آنچه روش زندگی افراد را شکل و جهت می دهد، نه فیلم های اصطلاحا ارزشی و رمان های دفاع مقدسی و نه جشنواره های گوناگون با مضامین انقلابی، بلکه سیاستگذاریها، تصمیم های کلان و به زبانی دیگر، بردار های قدرت است که در ساحت های مختلف روش زندگی به فردیت ها جهت می دهد. فرهنگ در اینجا نه مادر قدرت بلکه قدرت، مادر فرهنگ است و هر آنکه دغدغه فرهنگ به مثابه روش زندگی را دارد باید از پوسته های مدرنیستی خود خارج گشته و سعی کند با جهادی نهضت گونه سمت و سوی بردارهای قدرت را عوض کند. حضور افراد در مدارس جمهوری اسلامی، سبک معماری دانشگاه های ایرانی، سیاستهای اقتصاد و مصرف، وفور فست فود ها و کثرت بازی های رایانه ای، سیاست های تشویقی در حوزه ی مهدکودک ها، معماری چوب کبریتی شهری، کنکور و خدمت سربازی و کارت های ساعت زنی و حضور در شرکت های خصوصی و دولتی و دیگر ساختارها و مولفه های این چنینی هستند که روش زندگی و درنتیجه فرهنگ جامعه ی ایرانی را رقم می زند. سرمایه داری شبه مدرن ایرانی و پیوندش با ساختارهای دولت مدرن ماست که فردیتهارا شکل و در ادامه روش زندگی افراد جامعه را بوجود می آورد. و این جای تعجب دارد که چرا هنوز عده ای در کشور بحران روش زندگی را به ماهواره ها و توطئه دشمن نسبت میدهند حال آنکه روش زندگی مردم  هر آنچه هست محصول کنش و واکنش بردارهای قدرت است.ء

در تابستان گذشته همایشی با نام سبک زندگی ایرانی اسلامی توسط شورای عالی انقلاب فرهنگی برگزار شد. همانگونه که در آنجا نیز عنوان شد اگر شورای عالی انقلاب فرهنگی اکنون  صحبت از لزوم رسیدگی به مقوله سبک زندگی میکند این بدین معنی است که شورای عالی انقلاب فرهنگی در سی سال کذشته شکست مطلق خورده است. چرا که موفقیت شورا را نه در بخشنامه های مزین به مفاهیم دینی بلکه باید این موفقیت را با سبک زندگی ملموس افراد کف خیابان جستجوکرد. اگر شورای عالی خود اذعان دارد که کشور در حوزه سبک زندگی با وضعیت نامطلوب روبروست  بنابراین این اعتراف خود شوراست که بردارهای قدرت در ایجاد روش زندگی یعنی همان فرهنگ مطلوب شکست خورده اند. البته زیاد هم تعجب آور نبود که حرفهای این چنین جز برای یک کارمند آن نهاد که برای انجام تز دکترای خود احتیاج به مرجع داشت به مذاق کسی خوش نیامد و در نهایت بحران سبک زندگی در نظر دبیر شورا به جنگ نرم دشمن نسبت داده شد و مقداری کم کاری دوستان اجرایی. و البته ما هیچ انتظاری هم از این شورا و نهادهای مشابه در دولت/استیت مدرن نداریم چرا که استیت مدرن آنگونه که آوینی در نقد مبانی تمدن به ما یاد میدهد همانند ماشینی بیروح، برای سلطه و غایت پول طراحی شده است. آوینی مینویسد:ء

بدون رودربایستی باید گفت که ادارات موروثی ما همگی بر همین محور شکل گرفته‌اند و کارمندان موروثی ما ـ بجز عده‌ای قلیل ـ همه برای پول است که کار می‌کنند و اینچنین است که کار کردن دیگر معنای خود را از دست داده است. آنها منتظرند تا ساعات مشخص کار در اداره پایان پیدا کند و به خانه‌ها بروند، و زندگی واقعی آنها تازه از آن لحظه است که آغاز می‌شود.آنها که همواره می‌خواهند ماهیات را انکار کنند ممکن است بگویند: «آقا! این به خوبی یا بدی افراد برمی‌گردد و به نظام (سیستم) بازگشت ندارد.» حال آنکه اگر درست نظر کنیم، این فاجعه بیشتر ناشی از سیستم است تا افراد، هر چند افراد نیز در آن مقصرند.ء

بنابراین ما با تاسی از آوینی نمیتوانیم از نهادهای استیت مدرن انتظاری داشته باشیم و اگر عده ای فکر میکنند با فرستادن این جبهه و فلان گفتمان به بهارستان و پاستور تغییر عمده ای قراراست اتفاق بیفتد سخت در اشتباه اند. تجربه آقای احمدی نژاد به ما این درس بزرگ را داد که از قدرت ورزی مدرن، طلب انقلابی گری نکنیم چراکه اساس نهضت اجتماعی آرمانخواهانه دینی با روح استیت مدرن قابل جمع نیست. استیت مدرن تنها در خدمت سرمایه داری، منعطف و پربازده عمل میکند چراکه منطق و اصالت وجودی خویش را از نظم دادن به اقتضائات سرمایه داری بدست آورده است و در همه جا چه در آمریکا و چه در ایران نشان داده است که چگونه با یک وبلاگ نویس بیسواد تعامل میکند.ء

استیت مدرن آنجایی متولد میشود که غایت قدرتورزی از اشاعه و بسط دستورات خداوند  به حفظ منافع ملی تغییر پیدا میکند و مکانیسم های انضباطی مدرن جایگزین تربیت دینی میشوند و هدف قدرت، تولید انسانهایی خود محور است که خود را در نسبت با منافع خود تعریف میکنند. استیت مدرن، محصول چنین فرایند تاریخی است و از آن حیث که جایگزین ولایت الله است در ذات خود طاغوتی است. این خشنونت و فساد موجود در دستگاهای اجرایی کشور ما نه نتیجه نیت بد مجریان در جمهوری اسلامی بلکه نتیجه ماهیت طاغوتی استیت مدرن است.ء

حال معلوم نیست چگونه چنین ساختارهای طاغوتی قرار است انسان دینی و روش زندگی دینی را به ارمغان بیاورند. اینکه از دل شعارهای آقای احمدی نژاد فلان جریان ظهور میکند واز دل گفتمان عدالت طلبی اختلاس بیرون می آید و از دل سینمای بچه های یک روز ارزشی فیلمهای به زعم بعضی ضدارزشی متولد میشود همه دال بر فهمیده نشدن این حرف آوینی است که  “این فاجعه بیشتر ناشی از سیستم است” که در ذات خود طاغوتی است. بنابراین نه از استیت مدرن انتظاری است و نه از نسخه پیچی های پرتناقض نئولیبرال مآب در حمایت از بخش خصوصی و بازار آزاد.  اگر جبهه  فرهنگی انقلاب، سودای کار فرهنگی دارد وتغییر فرهنگ برایش موضوعیت دارد، تنها زمانی میتواند خود را در این عرصه بیابد که با جهادی انقلابی در حوزه ی نظر و عمل، هم در شالوده شکنی ساختار های امروزی و هم در ساخت فضاهای جایگزین وارد عمل شود.این نوع کار فرهنگی ‌جهادگرانی نیاز دارد که نه تنها در محتوا و اعتقادات ایدئولوژیک بلکه در منش نیز انقلابی عمل کرده، با شکستن عالمانه ی وضع موجود، جایگزین سازی کنند.ء

آنچه امروزه با سیطره ی نگاه مارکسیستی در میان جبهه فرهنگی انقلاب اتفاق افتاده است، به شکل گیری بنیاد های قد و نیم قدی انجامیده است که همه برچسب انقلابی بودن را به یدک می کشند.این در حالیست که  همه اینها ماشینها(‌اپراتوسها)ی دولت مدرن در پیشبرد اقتضایات قدرتورزی آن هستند که هیچ نسبتی با انقلاب به مثابه نهضتهای اجتماعی آلترناتیو ساز ندارند. این واقعا جای سوال دارد که چرا این نهادها یکی پس از دیگری قارچ گونه به عرصه می آیند و برآیند همه این ماشینهای فرهنگی چیزی نیست جز حضور خانم کریمی و فراهانی درکنار یکدیگر در جشنواره فیلم ابوظبی و ساختن فیلمهایی که بدون هیچ دستاوردی  تنها ژورنالیسم زرد ایرانی را  پر رونق کرده اند. این نهادها همه از بودجه های نفتی ارتزاق کرده و در ماهیت هدف گذاری های کلان بسیار به هم شبیه بوده، تنها در اعمال بعضی سلیقه ها با هم تفاوت دارند.هدف تمام این مراکز مرد محور، تولید محتوای فرهنگی برای ایجاد هژمونی قشری و نه یک اکتیویسم جهادی برای تغییر روش زندگی است که به تصریح آقای جلیلی هر چند وقت یکبار با هم گلاویز می شوند و امروز دیگر کاملا مشخص است این گلاویز شدن ها بیشتر اهداف سیاسی را پی می گیرند تا آرمان های انقلاب را.ء

آنچه گفتمان انقلاب به آن نیازمند است، ظهور و بروز جهادگرانی است که خارج از مراکز مارکسیستی فرهنگی با تاثیر از ولایت  فقیه، در کف خیابان جهاد علمی و عملی می کنند ودر شکل گیری جایگزین مطلوب انقلاب اسلامی دست به  کار میشوند . غیر از این بزرگترین دستاورد های فرهنگی این نهادها در بهترین حالت تهیه فیلمی چون اخراجیها است که معلوم نیست به چه میزان مخاطب امروز جامعه ی ایرانی را به خاطر سرگرمی و فیلم مفرح به سینما کشانده است تامحتوای به زعم بعضی ارزشی آن. آنچه واضح است این است که فیلمی مانند اخراجیها، سبک زندگی ایرانیان امروز را دستخوش تغییر نمی کند، اما این فیلم در ایجاد لحظات مفرح برای مخاطب خسته ی سینمای امروز و تبدیل مسعود ده نمکی از یک فعال انصار حزب الله به کارگردان جریان مین استریم، چرخش اقتصاد سینما، پررونق شدن گیشه، دیده شدن سوپراستار های سینما که زندگیشان هیچ قرابتی با آرمان های آقای ده نمکی ندارد موفق ظاهر شده است.ء

نکته ی دیگری که در صحبت های آقای جلیلی به چشم می خورد، ارجاع آقای جلیلی به رهبر انقلاب و معرفی ایشان به عنوان  یک شاخص و الگو در تشخیص محصولات فرهنگی است، این در حالی است که آقای جلیلی در این سخنرانی و تریبونهای مختلف از هر فرصتی برای نقد( اگر نگوییم تخریب) افراد منتصب رهبری در پست های کلیدی در حوزه ی مدیریتی استفاده می کنند. در همین سخنرانی آقای جلیلی رییس سازمان تبلیغات و در صحبت هایی مشابه ریاست سازمان صدا و سیما را افرادی ناکاربلد معرفی کرده اند و این خود یک تناقض حل نشده است. آقای جلیلی در یک جا اذعان دارند: “واقعیت تفکر رهبری بر عرصه ی فرهنگ و هنر به جامعه منتقل نشده است” و این در حالیست که اگر کسی وظیفه این انتقال را برعهده دارد آن سازمان هایی همچون صدا و سیما و تبلیغات اسلامی می باشند. آقای جلیلی رهبر انقلاب را به عنوان یک شاخص در امور فرهنگ و هنر معرفی می کنند اما از طرفی انتصاب های ایشان را تلویحا ناکارآمد معرفی می کنند و این یک پارادوکس است که امروز نیز بسیار فراگیر است.  آقای جلیلی شاخص رهبری در هنر را مدح اما شاخص ایشان در انتخاب افرادی که وظیفه شان اجرای شاخص های رهبر است را رد می کنند. آقای جلیلی ممکن است در پاسخ به این مشکله این بحث را مطرح کنند که انتصاب این افراد توسط رهبری به معنی نقد نکردن این افراد نیست  و اساسا قحط الرجال است که به تصمیماتی این چنینی می انجامد. بحثی که قابل تامل به نظر می رسد اما نکته ای که وجود دارد این است که در این میان اگر وظیفه ای بر عهده ی فعالان فرهنگی انقلاب باشد، تربیت افرادی است که هم با ایجاد فضاهای فکری و عملی  بستر را برای  تصمیم گیریهای غیر متعارف آماده کنند، و هم خود به تراز افراد مجری کف خیابانی شاخص های رهبری در آنچه آقای جلیلی “حوزه فرهنگ” می خواند رسیده باشد.ء

لزوم تربیت و به وجود آمدن چنین افرادی تعامل جهادگرانه با بردار های قدرت، فهم از سیاستگذاری ها، مطالعه ی عمیق در حوزه نظر و به صحنه آمدن در حوزه ی عمل است. واِلا ساخت دهها اخراجیها و رمان های به اصطلاح ارزشی ممکن است در اقتصاد چاپ و نشر و تبدیل حزب اللهی های کف خیابانی به سوپر استار های فرش قرمزی، رونق گیشه و بوفه های سینمایی موثر باشد اما این فعالیتها نه در تغییر روش زندگی مردم تاثیر می گذارد و نه در تربیت جهادگرانی که مسلط به حوزه ی نظر و عمل، زمان و مکانهای جدید خلق میکنند.ء

با همین نگاه آنچه باید  اولویت قرار گیرد نه راه انداختن یک سر و صدای ژورنالیستی در باب اینکه چرا فلان فیلم در باره خیانت ساخته شده است، بلکه سوال جبهه فرهنگی انقلاب باید این باشد که چرا خیانت به یک معضل اجتماعی تبدیل شده است؟نسبت سرمایه داری ایرانی و خیانت چیست؟ نسبت بردارهای قدرت مدرن و خیانت چیست؟نسبت اختلاس و خیانت چیست؟ نسبت سیاستهای آموزشی و خیانت چیست؟ نسبت تکنولوژی و خیانت چیست؟ نسبت سرکوب جنسی جوانان ایرانی قبل از ازدواج و خیانت پس از ازدواج چیست؟ و چگونه میتوان وارد صحنه شد و مشکلات را حل کرد. در این میان اگر هنری مورد استفاده قرار گیرد میتوان آنرا هنر انقلاب نام گذاشت همان هنری که به دنبال نشادن دادن نقلاط کوراجتماعی وحل مشکلات  است.ء

غیر از این، دغدغه فرهنگی چیزی نیست جز یک نق نق از جنس مارکسیستی آن و رمان نویسی انقلابی چیزی نیست جز برج عاج نشینی حزب اللهی و دعوا نه بر سر آرمان بلکه بر سر پاستور و نحوه پاستوری بودن است.  البته این سیطره ی نگاه مارکسیستی که امروزه گریبانگیر فعالان فرهنگی حزب الله است تا حدودی وامدار آوینی است. اوست که با خط کشی حزب اللهی / روشنفکر، مقدار زیادی از انرژی خود را صرف مقابله با جریان روشنفکری می کند و مجادله ی حزب اللهی ها با روشنفکران را به یک سنت تبدیل می کند. اوست که با ارائه تعریفی نوین اما به شدت انتزاعی از انقلاب اسلامی مصادره این مفهوم را هم برای گَنگهای خیابانی معترض و هم برای نسخه پیچیهای نئولیبرالیستی در مدح بازار آزاد باز میگذارد.ء

با این نگاه و با توجه با آنچه طرح  شد باید گفت هم اکنون زمان عبور از آوینی فرا رسیده است. عبوری که فرهنگ را نه در تولید مجموعه ای از گزاره ها و نشانه ها، بلکه فرهنگ را در روش زندگی و کار فرهنگی را در آنچه به تحول در این حوزه می انجامد تعریف میکند. عبوری که انقلاب اسلامی را نه در یک مفهوم انتزاعی بلکه در نهضتهای اجتماعی قابل لمس شیعی تعریف میکند و انقلابی، آن کسی  است که از شیعه مفهوم اخذ کرده، زمان و مکان جدید خلق میکند.ء

البته عبور از آوینی آنقدر ها هم ساده به نظر نمی رسد، چرا که همین آوینی منتقد جریان روشنفکری، در تعامل با بردار های قدرت بیکار ننشسته و در تغییر سمت و سوی بردار های قدرت نیز فعال است. آوینی است که در دوران خفقان دولت شبه لیبرال دهه ی هفتاد به صراحت ممنوعیت ویدیو و ماهواره را به چالش می کشد و به طور جدی با ” سیاستگذاری های” روز مقابله و سعی در تغییر آن می کند. همین آوینی از بچه های غیرخودی آن روز به نفع انقلاب یارگیری می کند و شخصی همچون مسعود فراستی را به نفع جمهوری اسلامی به حرکت می اندازد. کم دیده ایم در میان فعالان فرهنگی انقلاب که ناخودی ها را خودی کرده باشند. ندیدیم فعالان فرهنگی انقلاب را که به عنوان مثال درباره گشت ارشاد حرفی برای گفتن داشته باشند و درباره  نظام آموزشی و سرمایه گذاری مذبوحانه ای که حول محور کلاسهای کنکور و یا فست فود ها شکل گرفته اند حرفی زده باشند و جایگزینی ارائه کرده باشند. بنابراین اگر آوینی همچنان متفکر انقلاب اسلامی است و زمان عبور از وی فرا نرسیده است، حداقل می توان گفت که زمان عبور از آوینی اول  به آوینی دوم فرارسیده است.ء

آوینی است که بزرگترین مانع انقلاب اسلامی را بعضی ساختارهای خود جمهوری اسلامی قلمداد میکند و مجاهدانه با آنها سرچالش دارد. حق با آقای جلیلی است وقتی می فرمایند:ءءء

اگر ما می‌خواهیم در وضعیت فرهنگی کشور، تغییر مثبت و تحول درستی انجام بشود، لازمه‌اش این است که ما جریان نقد خودمان را بازنگری و تکمیل بکنیم.ء

Posted in Uncategorized | ۳۱ Comments

انقلابیهای ضد انقلاب

چگونه گفتمان انقلاب بورژوازی حزب اللهی تولید میکند!ء

روی کار آمدن دولت نهم و ارجاعات محمود احمدی نژاد به لزوم احیای ارزشهای انقلاب اسلامی بود که باعث شد واژگانی چون  گفتمان، انقلاب اسلامی، احیا و ارزشها که تا چندی پیش تنها توسط گروهی از فعالین فکری و فرهنگی مورد استفاده قرار میگرفت به شکل گسترده وارد ادبیات سیاسی ایران شود. در روزهای پایانی حضور احمدی نژاد در مسند ریاست جمهوری، ده ها مرکز و رسانه و فعالین فکری و فرهنگی ظهور کرده اند که همه خود را مدافع گفتمان انقلاب اسلامی میخوانند. کم نیستند نشریات و ارگانهای فرهنگی که در پسوند و یا پیشوند خود “انقلاب اسلامی”را یدک میشکند و یا دفاع از گفتمان انقلاب اسلامی را هدف اصلی خود معرفی میکنند. اما به راستی گفتمان انقلاب اسلامی یعنی چه ؟ و منظور از این گفتمان چیست؟ و اگر این گفتمان ناظر به یک قدرت است،‌ این قدرت کدام است؟ نسبت گفتمان و قدرت در این جایگاه به چه معنی اند؟ ء

آنچه از نظریه پردازان نسبت جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی بر می آید به نظر می آید دو نگاه غالب در تبیین این نسبت وجود داشته است که هر دو نگاه را میتوان در شکل گیری جمهوری اسلامی به نحوی موثر دانست: نگاه اول : شریعتی/مطهری . نگاه دوم : نگاه آوینی. ء

نگاه اول: شریعتی /مطهری
در این روایت از گفتمان انقلاب اسلامی،‌ انقلاب اسلامی شروع نهضتی است که بواسطه آن مسلمانان انقلابی بر ناتوانی اسلام برای اداره جامعه در عصر مدرن خط بطلان میکشند، وارد عرصه قدرت میشوند تا با تکیه بر دانش و فرهنگ اسلامی و چالش ضد استعمارانه با غرب کشوری پیشرفته بسازند و ایران را به نمونه یک کشور پیشرفته اسلامی تبدیل کنند. در این گفتمان دشمن اصلی، غرب امپریالیست ماب است و مسلمانان میتوانند با تکیه بر نیروهای بومی از وابستگی به غرب خود را رها کرده و در جهت تلاش برای آبادی سرزمین خود بکوشند. برای فعال معتقد به این گفتمان، مبارزه سیاسی-دپلماتیک با غرب، تکیه بر پیشرفتهای مدرن در صنایع و استفاده از امکانات برای اسلامی کردن جامعه موضوعیت پیدا میکنند و فردیت انقلابی کسی است که در مراکز و ساختارهای قدرت حضور پیدا کرده و برای تحقق اهداف انقلاب اسلامی با این روایت تلاش میکند. ء

نگاه دوم: آوینی
در این روایت، از انقلاب اسلامی به عنوان یک واکنش به تمدن غرب یاد میشود که زمینه ساز شکل گیری تمدن پسا مدرن شیعی است. در این نگاه، گفتمان انقلاب ناظر به گفتمانی است که قدرت بر آمده از آن به دنبال ایجاد زنجیره فضاهایی است که در آن ساختارهای مدرن در هم شکسته و مفاهیم بومی و دینی در شکل گیری جایگزینهای پسا مدرن در روش زندگی در حال تلاش اند. با توجه به جنس سیال و غیر ایستا قدرت در این روایت، انقلاب اسلامی شکل نهضت گونه خود را حفظ کرده و با الهام از چارچوب تعیین شده توسط ولی فقیه، به شکل غیر متمرکز، پخش و موثر دست به آلترنتیوسازی پست مدرن اسلامی-شیعی میزند. در این روایت اکتویسیم و جهادگری به جای حضور در مراکز مدرن اعمال قدرت موضوعیت یافته و اکتیویست انقلاب اسلامی فردیتی گذرکرده از مدرنیته است که با درک معنویت انقلابی برای شکستن ساختارها و مظاهر مدرن هم در لایه نظری ، نشانه ها و گزاره ها و هم در ساحت عمل تلاش میکند. او همچنین با مطالعه روشهای توسعه غیر سرمایه داری و یادگرفتن از تجربیات دیگران در ایجاد آلترناتیوهای مبتنی بر زندگی دینی و فطری تلاش میکند. ء

گفتمان انقلاب امروز: ء

آنچه از ظواهر و گفتمان رسمی و عملکرد جمهوری اسلامی در ۳۳ سال گذشته ارزیابی میشود حاکی از تسلط گفتمان شریعتی/مطهری در شکل گیری مناسبات قدرت در جمهوری اسلامی است. برای جمهوری اسلامی مبارزه با غرب سیاسی و نه مدرنیته،‌ پیشرفت در علوم و صنایع مدرن نه گزار از آن و اعتماد به ساختارهای مدرن در اسلامی کردن جامعه در فرم موضوعیت داشته که همه از غیبت نگاه آوینی در توضیح نسبت انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی حکایت دارد. قرائتی پست مدرن از انقلاب اسلامی هیچگاه نتوانسته است در عرصه عمل به بروز و ظهور برسد چرا که نگاه شریعتی/مطهری قدرت ورزی در قالب نیشن -استیت مدرن را تشویق کرده و اسلامی کردن را نه در ایجاد ساختارها بلکه در اسلامی کردن محتوا و گزاره ها ترغیب میکند. بدین سان است که روش قدرت ورزی از جنس نهضتهای اجتماعی آلترنتیو ساز غیر متمرکز در سایه ولایت فقیه، در چارچوب نیشن استیت تقریبا غیر ممکن به نظر میرسند چرا که نیشن استیت های مدرن در وهله اول قدرت هایی ایستا و متمرکز طلب میکنند و در وهله دوم به دلیل ذات اصول ناپذیر خود، نه تنها قابل جمع با جوهره دین نیستند بلکه برای پیشبرد اقتضایات خود، نه از بین رفتن ساختارها بلکه برعکس ساختارهای مدرن را طلب میکنند.ء

بنابراین نتیجه تسلط نگاه شریعتی/مطهری به بروز جنسی از جمهوری اسلامی تبدیل گشته است که به دلیل سیطره ساختارهای قد و نیم قد دولتی و تمرکز قدرت نیشن استیتی، ظهور هر گونه جنبش اجتماعی غیر دولتی موافق با مبانی جمهوری اسلامی در ساحتهای مختلف را امری غیر ممکن کرده است چرا که جنبشهای اجتماعی تنها در خلا وجود ساختار های قدرت مرکزی موضوعیت میابند. بدین سان است که نهضتهای اجتماعی مطابق با نگاه جمهوری اسلامی در عمل عقیم بوده و هرگونه آلترناتیوسازی وظیفه نمایندگان مردم در ساختارهای قدرت تلقی شده و حرکتهای غیردولتی نیز بدون ارتزاق از منابع دولتی نمی توانند به حیات خود ادامه دهند.ء

آنچه در اینجا حائز اهمیت است وجود مراکز و رسانه ها، نویسندگان و فعالینی است که با ارجاع به نگاه آوینی خود را مدافع گفتمان انقلاب اسلامی خوانده حال آنکه انقلاب اسلامی به مثابه ادامه جنبشهای قابل لمس پست مدرن شیعی که سعی در ایجاد ساختارهای جایگزین دارند اصلا وجود خارجی نداشته و نهضتهای جهادگرانه که در شکستن ساختار مدرن به اکتیویسم فکری و عملی روی می آورند جز در نظریه پردازیه های انتزاعی پراکنده در جایی یافت نمی شوند.ء

و شاید به خاطر فرار از روبرویی با این واقعیت است که بعضی به تفکیک انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی روی می آورند حال آنکه انقلاب را باید در عملکرد انقلابیون در ساحت قدرت در جمهوری اسلامی فهم کرد. اگر انقلابیون صحنه نهضتهای اجتماعی رسالت محورکف خیابانی را خالی گذاشته و به مراکز قدرت کوچ کرده اند نباید انتظاری جز تبدیل جمهوری اسلامی به یک نیشن استیت مدرن دیگر با تمام خصلتهای آن که امروز جنبشهای تسخیر در صدد طغیان بر آن هستند داشت. تفکیک جمهوری اسلامی از انقلاب تنها زمانی پرمعنی است که  طرفدران گفتمان انقلاب اسلامی گاها مستقل و گاها در پیوند با ساختارهای مدرن حداقلی در حال تولید جایگزینهای دینی اند. تنها در صورت وجود چنین اکتیویسم های جهادگرانه آلترنتیوساز هستند که در صورت داشتن یک رسانه آن رسانه میتواند خود را رسانه انقلاب اسلامی بنامند و اگر در این میان هنری در فرم در مدیوم و در محتوا، راه مبارزه با ساختارهای مدرن را تسهیل میکند باید آنرا هنر انقلاب اسلامی فهم کرد و  فردیت های که این اتفاق را ذیل ولایت فقیه رغم میزنند جهاد گر انقلابی دانست.ء

در غیر این صورت گفتمان انقلاب اسلامی چیزی نیست جز ارجاع به مفهومی به شدت انتزاعی و شاید به خاطر همین است که بعضا انقلابی گری به یک بیعت سیاسی صرف - وبرای بعضی پرسود- تقلیل داده شده و لفظ انقلابی به جای مفهوم اصول گرای سیاسی در قالب نیشن استیت ایرانی استفاده میشود که هیچکدام به مفهوم فردیت انقلابی با نگاه آوینی ربطی پیدا نمیکنند.ء

در این میان هستند اشخاص و مراکز فرهنگی و رسانه هایی که خود را طرفدار گفتمان انقلاب اسلامی نامیده و با سکولار، غرب زده و  ناکارآمد خواندن اهالی قدرت درحوزه رسانه، پژوهش و فرهنگ برای حضور خود را در عرصه منطق سازی میکنند و با ایجاد رانتهای ایدولوژیک و یا گاها خانوادگی تحت عنوان کار انقلابی و مفسران برحق کلام ولی به صحنه می آیند.  این در حالیست که این مجموعه های فکری و فرهنگی در صدد پر کردن خلا بعضی فقدانها در جمهوری اسلامی در راستای قدرت ورزی در ظرف نیشن استیت مدرن هستند که نه تنها نسبتی با جهادگری انقلابی ندارند بلکه به سلطه بیرحم ساختارهای مدرن حال از جنس ایرانی آن کمک میکنند. به عنوان مثال بسیاری از این عناصر و دستگاههای فکری و فرهنگی و رسانه ای در حال جبران ضعف رسانه های رسمی و یا فضای آکادمیک در پیشبرد جمهوری اسلامی در اقتضایات امروزی هستند و حرکتهای آنان قطعه های از پازل حکومت ورزی با نگاه شریعتی/مطهری را کامل میکنند هر چند که این افراد در ساحت فکر تحت تاثیر آوینی باشند. ء

بسیاری از این افراد و مراکز خود را انقلابی ، دینی و ضد غرب معرفی میکنند غافل از آنکه اینها خود آرام آرام به دستگاههای قدرت ورزی مدرن تبدیل گشته و به خاطر پیوند خود با لوازم نیشن استیت و ربط این رسانه ها و مراکز و فعالین با بودجه های مختلف رسانه ای و فرهنگی، از فردیتهای در آرمان انقلابی، پس از مدتی بورژوازی حزب اللهی میسازند که در لایه نشانه ها، در رمانها و مستندها و در ادعای رسانه ای همه تحت تاثیر آوینی، اما در عمل، در روش زندگی و در فهم از انقلابی بودن همه ضد آوینی اند.ء

Posted in Uncategorized | ۳۳ Comments

معامله پنهان

اندر چرایی مصرف بالا در ایران

پیرمرد سرخپوست به همراه خانواده و اعضای قبیله خود فرسنگها از شمال ایالت اونتاریو طی کرده بود تا خود را جلوی پارلمان کانادا در اتاوا برساند تا شاید کسی شکایتش را بشنود. پیرمرد به سختی از ویلچر خود بلند شد و بر بلندی رفت و ازآلوده شدن رودخانه نزدیک محل سکونتش توسط شرکتهای فراملیتی کانادایی خبر داد. قصه ای غم انگیز تعریف کرد و توضیح داد که چگونه این اتفاق که مدتها پیش رخ داده است هنوز گریبانگیر ساکنان آن ناحیه است. از مرگ تدریجی سالمندان گفت و از بیخوابیهای بچه ها و سرطان سینه مادران. عده ای نه چندان زیاد برای حمایت از پیرمرد و همراهانش آمده بودند. فعالان محیط زیست،‌ چپ های کانادایی و بعضی سرخپوستان دیگر در میان جمعیت بودند و در میان صحبتهای پیرمرد همه با هم رو به پارلمان فریاد میزدند : شیم آن یو! شیم! ( خجالت!) پیرمرد حدود ۲۰ دقیقه صحبت کرد. در آخر صحبتهایش نگاهی  اول به پارلمان و بعد به جمعیت کرد و بعد توضیح داد که به کمک همه نیاز دارد و دست هر آدم دلسوزی را برای حل این مشکل میفشارد. زن میانسال سفید پوستی که شلوار جین و تی شرت سفید کهنه ای پوشیده بود ناگهان در میان جمعیت فریاد زد. به ظاهرش میخورد از طبقه متوسط جامعه باشد و از لحن فریادش معلوم بود که از مارکسیستهای قدیمی کانادایی است و در شرکت کردن در جنبشهای اعتراضی این چنین یدی طولا دارد. یک دستش را بالا برد و در حالیکه که در دستش دیگرش یک بطری پلاستیکی نیمه پر آب بود گفت: “چیف تو باید خیلی صریح دولت را تهدید کنی و به اون عوضیها بگی که چه تقاضایی داری و الا این دولت محافظه کار احمق هیچ وقت به فکر تو نخواهدبود.” ء

پیرمرد مکثی کرد و گفت: “من نمیتوانم به دولت بگویم چه کار کند. اما میتوانم به شما بگویم شما چه کمکی میتوانید بکنید.” پیردمرد ادامه داد: “تا زمانی که در دستان شما این بطری های آب وجود دارد وضع ما همین خواهد بود. این بطریهای آب و این پرسه شما در مکدونالدها و  والمارتها و شاپینگمالهاست که به وضع ما می انجامد.”ء

حرفهای پیرمرد نه قابل انتظار بودند و نه به مذاق حمایت کنندگان خوش می آمدند. اما جملات او از واقعیتی بزرگ پرده برمی داشتند. پیرمرد سرخپوست دریافته بود که آنچه  دولت کانادا در حفظ وضع موجود قدرتمند میکرد نه لزوما رای مردم و اقتضایات دموکراسی پارلمانی بلکه مصرف شهروندان عادی است. او با این جمله، از نسبت مصرف و غایات نئولیبرالیسم که بر ملزومات نیشن استیت مدرن امروزی نصب شده اند خبر میداد. پیرمرد سرخپوست فهمیده بود که غایت دولت-ملت های امروزی  بسط منافع ملی و توسعه اقتصادی اند که همه برای تحقق خود برمناسبات مصرف تکیه میزنند. مصرف لزوم بقای نئولبرالیسم و حتی لیبرالیسم است و اینجا مراد از مصرف برطرف کردن نیازهای اولیه زندگی انسانی نیست بلکه این مفهوم به تمنای بی حد و حصر در اخذ عالم ماده دلالت دارد که از پس آن ساختارهای قدرت هم شهروندان را رام نگاه میدارند و هم قدرت سیاسی خود را تثبیت میکنند و بدین سان است که شهروندان دموکراسی های لیبرال نه در صندوقهای رای بلکه در شاپینگمالها با اربابان خود بیعت میکنند. میزان مصرف میزان مشروعیت حاکمان پنهان نئولیبرال را تعیین میکند و به آنها اجازه میدهد که در خلا معنویت برای شهروندان خود تولید معنا کنند و درروزگار بی هویتی بواسطه برندهای بزرگ به آنان بقبولانند که : تو مصرف میکنی پس هستی. ء

البته مصرف یک پدیده جدید نیست اماوابستگی یک ساختار سیاسی و اقتصادی بر مصرف از اقتضایات منحصربه فرد تمدن جدید است. هیچ نظام سیاسی در طول تاریخ بشر اینگونه به مصرف،‌ منابع طبیعی و خواهشهای اولیه انسانی مقروض نبوده و آنچه امروز از آن به عنوان بحران محیط زیست یاد میشود نیز معلول همین مصرف و در ادامه آن دموکراسی های لیبرال است. دموکراسی های لبیرال و بحران محیط زیست دوسر یک سکه اند بگونه که اگر قرار باشد راه حلی برای حل بحران محیط زیست وجود داشته باشد لاجرم قسمت ژرفی از آن به گذار از مفاهیم پایه ای دموکراسی های لیبرال خواهد انجامید.  ء

اما جمهوری اسلامی چطور؟ نسبت مصرف و جمهوری اسلامی  کدام است؟ به چه میزان جمهوری اسلامی به مثابه یک ساختار سیاسی غیر لیبرال به مصرف شهروندان ایرانیش وابسته است؟ تاریخچه مصرف در ایران بعد از انقلاب دستخوش چه نوع تغییراتی شده است؟ به چه میزان اسلام نقش تعیین کننده ای در مناسبات مصرف در سی گذشته در ایران داشته است؟ تا چه حد مقوله محیط زیست به دغدغه ای جدی در میان حامیان گفتمان انقلاب اسلامی تبدیل گشته است؟ و بالاخره نقش رسانه ها،‌ سیاستگذاریها و سیاستهای اقتصادی مختلف در نوسنات مصرف تاثیر داشته اند؟ این ها دسته سوالاتی است که هنوز فضای آکادمیک ایرانی برای آنان پاسخ روشن و جامعی ارایه نکرده اند. در عین حال آمار دقیقی نیز از وضعیت مصرف در ایران وجود ندارد. اما آنچه از مشاهدات و اخبار ژورنالیستی استنتاج میشود همه از بالابودن نرخ مصرف در ایران حکایت میکنند تا جایی که به گفته مسئولان شهرداری تهران هر شهروند تهرانی حدود چهار برابر شهروند یک کشور غربی زباله تولید میکند. رقمی که به شدت نگران کننده به نظر رسیده و سوالاتی جدی در چرایی این نوع نرخ مصرف طرح میکند. ء

واقعیت این است که ایران کشوری است که  حداقل در فرم به سرعت در حال مدرن شدن است و این در حالی است مبانی جمهوری اسلامی و به تبع آن نیت سیاستگذاریهایش همه در سوق دادن شهروندان به سمت آموزه های دینی متناقض با مبانی مدرنیته تعریف شده اند. البته این بدین معنی نیست که جمهوری اسلامی خود سودای مدرن شدن را در شهروندان ترغیب نمیکند. وزرات ارشاد ایرانی مروج بازیهای کامپوتری است و بهزیستی ایرانی مروج مهدکودک و وزارت بهداشت ایرانی بی تفاوت به شیوع فست فودها و تلویزیون ایرانی از مناسبات سرمایه دارنه تغذیه میکند. بنابراین جمهوری اسلامی از طرفی شهروندان را به روش زندگی دینی میخواند و از سویی دیگر خود مروج مظاهر مدرنیته می باشد و نتیجه این وضع به وجود آمدن شهروندانی است که از یک سو سودای مدرن شدن را دارند و جمهوری اسلامی ظرف مناسبی در این مسیر فراهم میکند. و از سوی دیگر خود این ساختار ها این شهروندان را به مدرن نشدن دعوت میکنند.  در این فرایند شهروندان و ساختارهای کشور خود را در معرکه یک کشمکش و چالشی پنهان می یابند به گونه ای که یکی از دیگری احساس ناخرسندی میکند. در این میان برای حل این ناخرسندی معامله ای صورت میگیرد که بواسطه آن شهروندان متاعی را دریافت میکنند و ناخرسندی خود را پس گرفته و با وضع موجود مصالحه میکنند. این متاع معامله شده همانا اجازه مصرف است. به واسطه این معامله خاموش، شهروندان ایرانی اجازه میابند از عطر جیوانچی و اتومبیل گالانت و پیتزا فروشیهای متعدد و تلویزیونهای ال سی دی و تبلتهای خارجی برخوردار باشند تا در ازای آن در ساختارهای موجود به حیات خود ادامه دهند. و شاید به خاطر همین است که انگیزه کمی درمیان مسئولان ایرانی درکنترل مصرف دیده میشود چرا که  مصرف به شکل زنجیره واری به بعضی اقتضائات حفظ و بسط لابیهای ثروت و قدرت پیوند خورده است.  با این نگاه بنابراین مصرف بالای ایرانی نه یک تصادف و یا یک عادت بد فرهنگی بلکه  پیامد بعضی پارداوکسهای حل نشده نسبت دولتورزی دیندارانه در ظرف واقعیتهای قدرتورزی نیشن استیتهای مدرن است. ء

به راستی نسبت جمهوری اسلامی با مدرنیته چیست؟

Posted in Uncategorized | ۴۵ Comments

آمریکای درجه سه

متن سخنرانی قرائت شده در جشنواره طبس به بهانه اکران نیویورک زیرزمینی

از من خواسته اند که رو سن بیایم و چند کلامی درباره نیویورک زیرزمینی صحبت کنم. هر چند از رو خواندن خلاف عادت آنانی است که ساحت رسانه زنده را تجربه کرده اند اما تصمیم گرفتم این کار را انجام دهم تا هم تمرینی باشد برای احترام به مخاطب واینکه پراکنده گویی نکنم و در میدان اصل مطلب حرکت کنم

نام فیلم، نیویورک زیرزمینی با پسوند مستندی درباره موسیقی اعتراضی در آمریکا، در لحظه اول این انتظار را ایجاد میکند که قرار است این فیلم جستجویی با نگاهی مردم شناسانه و تحقیقی از وضعیت موسیقی مقاومتی و اعتراضی در آمریکا باشد. فیلمی که قرار است ما را با زندگی هنرمندان زیرزمینی و تنوع موسیقیایی و چالشها و دردهای آنان آشنا کند و برای ما درامی از تلفیق هنر و مقاومت بسازد و در یک کلام ما را با آنچه در ایران موسیقی زیرزمینی مینامند حال از جنس امریکایی آن آشنا کند

پر واضح است که فیلم هیچکدام از اینها را انجام نمیدهد. نیویورک زمینی فیلمی است به معنی واقعی کلمه تجربی  که با فرمی شلوغ و زیاده خواه و محتوایی به قول بعضی ها رو حرف میزند و در ارایه مقصود خود پیچیده عمل نکرده و در ایجاد درام و تعلیق یا عاجل است و یا آگاهانه از آن سرباز میزدند

نیویورک زیرزمینی شاید قبل از آنکه تصویر فریاد جوانان شاعر نیویورکی باشد تجلی دغدغه یک جوان  بیست و چهار ساله ایرانی است که با تازگی آقا مرتضی خوانده ودر متروی نیویورک در حال رفتن از منهتن به بروکلین چند جوانی را میبیند که وارد واگن مترو شده اشعار انتقادی سر میدهند

او دوربین خود را از غلاف بیرون کشیده و خود را همراه تجربه ای چند روزه در حالی میکند که نه پول دارد و نه فیلم نامه ای و نه امکاناتی. اما سوال دارد. سوالاتی که به او کمک میکند تا نیویورک را استعاره تمدن امروز قرار داده و از دریچه نگاه شخصیتهای خسته نیویورکی سعی کند به این سوال پاسخ دهد :‌ به راستی نسبت من با این تمدن چیست؟ سوالی که همچنان ادامه دارد و برای آنانی که گره را دیده اند  این حرف بسیار ملموس است

و به راستی نسبت ما با این تمدن چیست؟ تمدنی که به قول ایمورتال تکنیک دیگر جغرافیا نمی شناسد و همه جا نفوذ کرده و کاری کرده است که نیویورک زیرزمینی را از نقدی بر آمریکای معاصر به فریادی بر وضع موجود ایران امروز تبدیل کند. آری امروز که به نیویورک زیرزمینی نگاه میکنم و مصادیق آنچه جوانان نیویورکی آنرا مورد نقد قرار میدهند را میتوانم در ایران امروز ببینیم ، اتفاقی که هرچند دردآور است نشان از این است که آرمانخواهی انقلابی ما از جنس گفتمان پیر جماران همچنان زنده و باید که زنده باشد. شاید وقت آن رسیده که تهران زیرزمینی بسازیم و تهران را استعاره مدرنیته مسموم و افسرده شرقی قرار دهیم و بر آن فریاد آرمانخواهانی از جنس ‪‬انقلاب من کو را برآوریم

خانم شاعر در نیویورک زیرزمینی از دریده شدن حریم عفاف پرده برمیدارد و جوان بداهه گو گفتمان پیشرفت خواهی و مفاسد اقتصادی را لازم و ملزوم یکدیگر معرفی میکند و کتابفروش خیابانی از ‪‬دزدی قانونی‬ و رپر سیاهپوست از عدم اطمینان زیاد به سیاستمداران برای حل مشکلات صحبت میکنند و جوان سیاهچرده در کف خیابان نیویورک از ‪‬کاپیتالیسم مقدس‬ مینالد و شاعر سفید پوست از مردمی بی خیال و بی آرمان گله مندی میکند. همه مصایبی که با وضعیت امروز ما قرابت دارند و مگر حاج مرتضی نبود که ۲۰ سال پیش به ما از بوجود آمدن چنین وضعیتی هشدارداده بود و از ناسازگاری مظاهر مدرنیته ما مبانی دینی سخن گفته بود

نام این جشنواره را به جرات جشنواره ضد امریکایی گذاشته اند. میگویم جرات چرا که بر عکس ظواهر و صدای شیپورچی ها در جمهوری اسلامی، ضد آمریکایی بودن کار بسیار سختی است. البته اینجا منظور از امریکا، یک مرز جغرافیایی نیست. آمریکا یک مفهوم است. یک نوع بودن، یک نوع فردیت، یک نوع نگاه انسان به خود به طبیعت و به خدا. آمریکا غایت تمدن غالب و یا همان مدرنیته است. امیدوارم روزی برسد که جشنواره موسیقی ضد مدرنیستی برگزار کنیم و در آن آمریکای خفته در جمهوری اسلامی را به نقد بکشیم و آن روزی خواهد بود که به جای اینکه بچه های موتورسوار بر کنسرت های شبانه حمله کنند ، لابی های ثروت و قدرت ایادی خود را به این جشنواره ها ریخته تا آنها را قلع و قمع کنند

البته این در شرایطی اتفاق خواهد افتاد که ضد آمریکایی بودن از یک عنوان جشنواره ای و دکانی برای مستندسازی امثال من خارج شود و به یک مطالبه و من دوست دارم بکویم مبارزه تبدیل شود. و الا چه باک از چند جوان پیراهن روی شلوار که دور هم جمع شوند و به آمریکا فحش بدهند در حالیکه ساختمانهای بانکهای رنگارنگ در خیابانهای شهر سر به فلک کشیده اند و فست فود ها به مثابه اختاپوستی همه جا حضور دارند و وزارتخانه های فرهنگی قد و نیم قد یا متولی بازیهای کامپیوتری اند یا تولید شغل برای چند مدیر خواب آلود فرهنگی

آقا سید مرتضی چه زیبا از مک لوهان قرض کرده و به ما فهماند که همانا رسانه خود حامل پیام است. آقای سید مرتضی به ما یاد داد که شما میتوانید تا دلتان بخواهد گالری نقاشی و عکاسی داشته باشید پر از مظامین دینی و انقلابی. هنرمندان انقلابی میتوانند تا میتوانند از مدرنیسم هنری برای بیان احساست انقلابی استفاده کنند  ولی آنچه مورد شک است نفس وجود گالری است. گالری که از هنرانقلاب یک عنوان کنار عناوین دیگر میسازد و محلی میشود برای به رخ کشیدن نفس اماره هنرمندان و نهایت تاثیرش ترفیع آقای مدیر فرهنگی است که از هنر چند بچه انقلابی برای گزارش نویسی و بالا رفتن از نردبان قدرت استفاده میکند و در نهایت سر از کانادا در می آورد و دلال اثر هنری میشود و بعد از مدتی به برجسازی روی می آورد و من افرادی از این جنس را خود از نزدیک دیده ام. از پس گالریهای هنری نه مردم راه مبارزه با شرق و غرب را می آموزند و نه راه مبارزه با اسلام رفاه تجمل و سازش و فرومایگی.  باید گالریها را واژگون کرد و بر کف خیابان آمد و از هنر برای برطرف کردن نقاط کور و مبهم معظلات اجتماعی اقتصادی سیاسی و نظامی بهره جست و این همان است که حضرت روح الله در پیام خود به هنرمندان در سال ۶۷ طلب میکنند. در واقع ایشان با این نگاه از ضرورت پیدایش یک نوع مدل جدیدی از هنر صحبت به میان می آورند که بعدا در باره آن بیشتر خواهم گفت

اگر آنروز آقا مرتضی با مک لوهان برای انقلاب اسلامی متحد میشود شاید زمان آن رسیده است که ما امروز با فوکو در شک به مکانیسمهای دیسیپلینری و دوربینهای مداربسته و کارتهای ساعت زنی و به قول حاج آقا پناهیان ‬قوانین اضافی‬ همراه شویم و در ساختار مدرن امروز شک ببریم و از ساختار شکنی دریدایی برای واژگونی این ساختارها قدم برداریم چرا که تجربه نشان داده است که مدینه فاضله اسلامی ما از دل این سازو کار بیرون نمی آید و محصول این ساختارها در بهترین حالت همان اسلام امریکایی است. ساختارهایی که همان کسانی که روزی از دیوارهای همین ساختمان بالا رفتند را اصلاح طلب کردند و سه تیر را به فلان جریان گره زدند و ما هنوز به جای شک بر ساختارهای مدرنیستی، اقای الف و ب را مقصر وضع موجود میدانیم

آری ما انقلاب کردیم. ما طاغوت را واژگون کردیم. اما بسیاری از ساختارهایی که از آن به ارث بردیم را رها گذاشته انقلابی بودن خود را به تغییر تابلوها تقلیل دادیم. کشورهایی که تجربه استعمار را داشته اند بعد از بیرون انداختن استعمار دیدند که خیلی از اقتضایات دوران استعمار در حال بازتولید شدن است. ریشه یابی کردند و به این نتیجه رسیدند که استعمار تنها یک تجلی قدرت نیست. بلکه استعمار یک نوع فکر کردن است که ساختار های ملازم با تفکر خویش را میسازد و بدینسان قدرت خود را پخش و سعی در جاودانگی آن میکند. گفتند تنها راه چاره،استعمار زدایی از ذهن و بعد استعمار زدایی از ساختار هاست.  گفتند کلونیالیسم را باید در ذهن منهدم کرد. گفتند باید ذهن را دی کلونیالایز کرد. گفتند باید ساختار ها رانیز دی کلونیالایز کرد

طاغوت از کشور ما بیرون رفته است و اما ما بسیار کم در ساختار های طاغوتی به ارث برده، شک کرده ایم. ساختار هایی که ذهن ما را مدرن و غرب زده و طاغوتی کرده اند. به قول دوست خارجی من زمان آن رسیده که ما اذهانمان را دیطاغوتایز و در ادامه آن ساختارهایمان را دیطاغوتایز کنیم. و این شاید تنها راه جلوگیری از افتادن در دام مباحث نظری بی حاصل سنت و مدرنیته است که  به راستی در فردیتی همانند چمران ‪‬حرف مفتی‪‬ است. فردیتی که نوع بودنش بزرگترین تهدید برای تمدن غالب و سلطه آن است. و هنری که این فردیت ها را بوجود آورده ما را در برونرفت از سلطه این تمدن کمک میکنند همانا هنر انقلاب است.  و حرکتهایی این چنین( نشست طبس) در شکلگیری چنین فردیتهایی آوینی وار و چمران وار در حال تلاش اند. باشد که نیویورک زیرزمینی اندکی زیرزمین نفسانیات نیویورکی سازنده اش را صیقل داده باشد و الا آقا مرتضی چه زیبا گفت که هنر امروز حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند

Posted in Uncategorized | ۳۰ Comments

!میراثِ میراثِ آلبرتا، آلبرتا است

میراث آلبرتا به مثابه ی یک پدیده ی رسانه ای از آن دسته اتفاقات در کشور ماست که در عین مبارک و امیدوار کننده بودن به شدت مشکل زا و نگران کننده است.ژ

  این جمعبندی در حالی به ذهنم خطور کرد که خود را به طور تصادفی در میان بحث شورانگیز دو ایرانی یافتم که نظراتی کاملا متفاوت درباره ی فیلم میراث آلبرتا داشتند.  نفر اول که خاستگاه فکری او از ناامیدی اش از جمهوری اسلامی حکایت می کرد به شدت از فیلم خوشش آمده بود و آن را بازتاب حقیقت های ناگفته ی ۳۰ سال گذشته می دانست و نفر دوم که از طرفداران جمهوری اسلامی بود فیلم را به خاطر پردازش سطحی اش مورد نکوهش قرار می داد و بر این باور بود که فیلم کولاژی از تصاویر پراکنده و به هم چسبیده است. در طول مدت بحث سعی کردم تنها نظاره گر باشم و از آنجا که هر دو نفر از سابقه من بی خبر بودند خیالم راحت بود که قرعه نظرخواهی را به نام من نخواهد زد تا اینکه یکی از آنها گفت: شما بگو ! شما اگر جای سازندگان این فیلم بودی چیکار می کردی؟

سوالی که پاسخ به آن سخت بود از آنجا که من با تیم سازندگان این فیلم آشنایی داشتم و موضع من نسبت به محتوای این فیلم نمی توانست خنثی و بی طرف باشد. پارسال همین وقت ها بود که ملاقاتی با تیم سازنده این فیلم رقم خورد. بچه های سازنده فیلم در تماس تلفنی خود را گروهی از دانشجویان شریف معرفی کردند که درحال تحقیق و پیش تولید برای ساخت فیلمی با موضوع غربزدگی فضای نخبگان ایران بودند. از این قضیه به شدت خوشحال شدم که بالاخره محافل دانشجویی ما به خود آمده اند و می خواهند به طور خود جوش ابتکار به خرج دهند و فیلم دانشجویی بسازند و وضع موجود را به چالش بکشند. به شدت از ملاقات و گپ و گفت و انتقال تجربیات استقبال کردم.ژ

در بوستان نهج البلاغه ملاقات کردیم. بچه ها از کار قبلیشان یزدان تفنگ ندارد صحبت کردند و گفتند موضوع فیلمشان نه نقد فضای نخبگانی بلکه مهاجرات نخبگان است. آنجا بود که حسین شمقدری را شناختم. نزدیک به دو ساعت قدم زدیم و حرف زدیم. حرفهای مختلفی رد و بدل شد اما یادم هست همان وقت به بچه ها گوشزد کردم که فراموش نکنید که شما چند دانشجوی معمولی نیستید که از سر دغدغه مندی در حال ساخت یک فیلم هستید. شما چه بخواهید و چه نخواهید نماینده ی گفتمان قدرت هستید که به خاطر یک سری تعارفات و خط قرمزهای ناکارآمد، خود قابلیت طرح بعضی مسایل را ندارد و از سر بی اعتمادی به دیگران، فضایی را در اختیار نزدیکان خود قرار می دهد که در پوشش فیلم دانشجویی، فیلم مستقل فرهنگی و جشنواره فلان، مسئولیت  کنترل افکار عمومی را بر عهده گیرد. برداشت بچه ها از این حرفها اشاره  به رانتی بودن نوع پروژه بود که اصلااولویت بحث من نبود. بچه ها تشکر کردند و قرار شد ملاقات ها ادامه پیدا کند.  یادم هست با این جمله از بچه ها خداحافظی کردم که داشتن رانت یک بحث است چگونه از رانت استفاده کردن بحثی دیگر. 

هرچند هیچ گاه هیچ خبری از بچه ها نشد اما به خاطر شناختی که از آنها پیدا کرده بودم امیدوار بودم که فیلم خوبی بسازند. دیروز نسخه ی کامل فیلم را دیدم. فیلمی که بدون اغراق ورای انتظار ظاهر شد. فیلمی که با استاندارهای یک فیلم دانشجویی،‌ اصلا آماتور به نظر نمی رسد. روایت خوب، تدوینی قابل قبول ، تنوع تصویری و ریتم خوب و پخش موفق در فضای سایبر همه از میراث آلبرتا یک فیلم قابل اعتنا می سازند که باید آن را دید و اگر نه محتوای فیلم، بلکه خود فیلم را به مثابه ی یک پدیده ی رسانه ای جدید مورد تحلیل قرارداد. ژ

واقعیت این است که اگردر کشور ما چند دانشجوی رشته مهندسی از سر دغدغه مندی دور هم جمع می شوند و فیلمی این چنین می سازند این بسیار جای تقدیر و خوشحالی دارد. این اتفاق بسیار مبارکی است. اما آیا میراث آلبرتا تنها یک فیلم دانشجویی است؟

آنچه از نشانه ها برمی آید این است که نه خود فیلم ونه تیم فیلمساز اصراری بر دانشجویی بودن فیلم ندارند بلکه برعکس همه تلاش ها از طرف سازندگان فیلم بر آن است که میراث آلبرتا را به مثابه ی رحم مصنوعی به تصویر کشند که در اختیار زاد ولد رسانه ای اهالی قدرت قرارگرفته است. ژ

اصرار حسین شمقدری در قرارگرفتن در جلوی دوربین، جولان در پشت صحنه جشنواره ی فیلم فجر، دسترسی نمایشی به آقای رییس جمهور، حضور مسعود فراستی و شریفی نیا در اتاق تدوین ، مجوز تصویر برداری از فضاهای ممنوعه مانند پیست اسکی و مصاحبه ساختگی با خانم عینکی لم داده در برف همه دال بر این است که میراث آلبرتا خود می خواهد همه چیز باشد جز یک فیلم دانشجویی. ژ

اما آنچه میراث آلبرتا را به نسخه ی خمیده ی صدای جمهوری اسلامی قدرت و نه جمهوری اسلامی انقلابی، تبدیل می کند بازتولید چارچوب و نوع نگاهی است که در تحلیل مشکلات در ایران توسط دولت مردان در سی سال گذشته به کار برده شده است. میراث آلبرتا به مثابه یک استدلال سه گزاره اصلی دارد :ئ

گزاره اول) ایران پر است از معضلات اجتماعی و فرهنگی – نه مشکلات سیاسی- که موجب نارضایتی برخی شده است. این در حالی است که زندگی در غرب هم مشکلات خود را دارد وغرب یک مدینه فاضله نیست
گزاره دوم)‌ اگرکسی می خواهد خدمت بکند در ایران هم می تواند و وطن دوست ها و عشاق ایران در ایران می مانند
گزاره سوم)‌ آنانی که میروند مدگرایان غرب زده اند و سبک زندگی سوسن خانمی غایت زندگی آنان را شکل داده است

فیلم از این سه گزاره برای پیشبرد روایت خود استفاده می کند و این در حالی است که چینش این سه گزاره بسیار شبیه به نوع استدلالی است که جمهوری اسلامی قدرت همواره در رویارویی با معضلات اتخاذ کرده است. زیاد اتفاق افتاده است که ما از مسئولانمان چنین استدلال هایی را شنیده ایم: ئ

 ما مشکل داریم. اما غرب هم مشکل دارد پس هر کس با ما نیست مشکل خودش است و غرب زده است. اگر هم کسی بخواهد می تواند همینجا رشد کند. پس مسئول نابسامانی نه ما بلکه غرب و غرب زدگان اند.ئ

و این یک دایره و به نوعی دور باطل استدلالی است که به واسطه آن هیچ کس مسئولیت وضع موجود را گردن نگرفته و به تبع آن هیچ عزم جدی ای برای ارایه ی راه حل به معضلات ایرانی در میان دولت مردان دیده نشده و وضع موجود بازتولید می شود. میراث آلبرتا نیز مبانی استدلالی خود را نیز از چنین دور باطلی انتخاب می کند و به همین خاطراست که فیلم هیچگاه این سوال راطرح نمی کند که براستی مسئول وضع موجود چه کسی است؟ آقای احمدی نژاد قهرمان لیبرال قصه معرفی می شود و فیلم در نشان دادن علائم بیماری( خودکشیها، صف طویل در مقابل سفارتخانه ها، گزینشهای اعتقادی) بسیار موفق اما از ریشه یابی عمیق آنچه وضع موجود را رقم زده سربازمی زند و دلیل مهاجرت نخبگان را به مدگرایی غربگرایانه تقلیل می دهد و با کوبیدن بر طبل ناسیونالیسم ایرانی و ایجاد فضای احساسی که به یکی از شگردهای آقای احمدی نژاد در چند سال اخیر تبدیل شده است راه حل را در وطن پرستی ایرانی معرفی می کند.ژ

البته اینها به هیچ وجه به معنی نادرستی گزاره های بالا به صورت جز نیستد. بلکه این نوع چینش گزاره ها در کنار یکدیگر است که چارچوب نظری خاص در نوع نگاه به مسایل ایران تولید می کند که در باروری در خلاقانه اندیشیدن به شدت عقیم است. و این نوع استدلال از جنس گفتمان غالب در جمهوری اسلامی است که روح استدلالی فیلم را جان می بخشد و از آن فیلمی با کلوز آپ دختران جوان و موسیقی لس آنجلسی می سازد که در پشت آن همان نگاه قدیمی صاحبان قدرت خوابیده است. ژ

میراث آلبرتا می توانست توسط پسر آقای شمقدری ساخته شود اما انقطاع نسل جدید از نسل قدیم در نوع نگاهش به ایران معاصر را نمایندگی کند. میراث آلبرتا می توانست آقا زاده باشد اما آقازادگی نکند و آرمان گرایانه از جنس انقلاب اسلامی سوالات سخت طرح کند. آرمان گرایی اینجا لزوما کات موازی سوسن خانم با اردوی جنوب نیست. آرمان گرایی اینجا خلق چارچوب های نظری و مشاهداتی جدیدی با مبانی انقلاب اسلامی است که فهم جدیدی از صورت مساله و نه لزوما راه حل، بلکه ابزار جدید برای اندیشیدن را در اختیارمخاطب قرار می دهد. به عنوان مثال یک فیلم می تواند با چارچوب نظری “جذب حداکثری ودفع حداقلی” سوالاتی سخت را درباره چگونگی دفع نخبگان ایرانی طرح نماید. به همین منوال یک فیلم می تواند درباره  نسبت فریفتگی ایران معاصر با مدرنیته و فرار مغزها سوالاتی جدی طرح کند و یا یک دانشجوی فیلمساز می تواند با به چالش کشیدن سیاستهای فرهنگی و آموزشی دلیل خنثی بودن دانشجویان ایرانی در مغرب زمین را آسیب شناسی کند. ژ

نوع نگاه این فیلم اما به هیچ کدام از این سوالات نزدیک نمی شود. هرچند که در مجموع میراث آلبرتا فیلم جذابی است چرا که همانند اخراجی ها برآیند و پیام اصلی فیلم را مبنا قرارداده بدین سان چراغ سبزی دریافت می کند تا از خطوط قرمز جاری در رسانه های رسمی فراتر برود واز رقص و موسیقی و تصویر دختران جوان و حرفهای به ظاهر انتقادی به نوعی بهره گیرد که  برآیند آن در خدمت آنچه مسعود ده نمکی “پیام ارزشی فیلم” می خواند باشد. این نوع مدیریتِ مخالف برای قدرتمند کردن خود، صرف نظر از اخلاقی و یا غیراخلاقی بودنش، به یکی از اقتضائات قدرت ورزی مدرن و در امتداد آن رسانه امروز تبدیل گشته است. این همان شگردی است که ابرقدرتهای رسانه ای جهان آنرا به کار می بندند و ما نیز به عنوان تهیه کنندگان جوان در شبکه ی پرس تی وی از آن بهره می بردیم و بدین واسطه برای این شبکه هم در میان مخاطبان خارجی و هم در بعضی محافل هیجان زده رسانه ای داخلی کسب مشروعیت می کردیم. در این مدل، تریبون دادن به مشاور آقای بوش مسئله ی ما نبود. مسئله ی ما این بود که تهیه کننده چه بازی رسانه ای را می تواند طراحی کند که به واسطه آن از همه ترفندها نظیر سوالات مجری، تقدم و تاخرسوالات ، گزینش مهمان دوم قوی تر، نور و صدا و دوربین به نحوی استفاده کند که حضور صدای مخالف در خدمت استحکام استدلالی برنامه باشد. و یکی از دلایلی که در نظر برخی رسانه های برون مرزی از کیفیت بهتری نسبت به رسانه های داخلی برخوردارند آزادی عمل تهیه کنندگان در بکارگیری شگردهای این چنینی است و به همین خاطر است که برای بعضی مدیران رسانه برونمرزی نه لزوما تعهد سیاسی و مذهبی کارمندان بلکه میزان چیرگی آنان به این شگردهای کنترل افکار عمومی موضوعیت دارد. این درحالی است که در شبکه های داخلی تریبون دادن به مخالف به مثابه مشروعیت بخشیدن به مخالف فهم می شود و در بیشتر موارد مدیر باید افراد متعهد سیاسی هرچند ناکارآمد- با تعاریف مدرن- را به کار گیرد. ژ

اما اگر جمهوری اسلامی تصمیم گرفته است وارد این مدل رسانه ای از جنس کنترل نرم بشود باید به جای صدور گهگاهی چک سفید برای دوستان و نزدیکان، آن را در کلیتش به رسمیت شناخته و با یک تغییر عمده در سیاست گذاری ها، آموزش تهیه کنندگان و برنامه سازان و توجیه افراد حساس، موجبات این نوع برنامه سازی های تاثیرگذار-با معیارهای مدرن-را برای همه بوجود بیاورد و از پس آن پروژه دولت ورزی مدرن خود-که شالوده آن بر کنترل نرم بنانهاده شده- قوی تر پیش گیرد. به همین منوال فرآیند ساخت میراث آلبرتا نیز باید مورد مهندسی معکوس قرار بگیرد تا با شناسایی مجموعه عواملی که به ساخت این فیلم منجر شده اند برای تغییر پیش فرض های سیاست گذاری رسانه ای بهره جویی شده تا این نوع مستندسازی دانشجویی به یک جریان تبدیل شود و موجبات آنچه بعضی “عدالت رسانه ای” می خوانند بوجود بیاید. سیاست گذاران باید بپرسند چه عواملی به شکل گیری میراث آلبرتا کمک کردو چگونه می توان با ایجاد تسهیلات و ضوابطی جدید راه ساخت فیلمهای این چنینی را برای افراد دغدغه مند دیگر فراهم کرد. ژ

خانم جوان رتبه بالای کنکور درفیلم به داستانی اشاره می کند که به خاطر عدم شباهتش به انتظارات رسمی در پوشش مورد تبعیض بروکراتیک قرار می گیرد و این را یکی از انگیزه های مهاجرت خود توضیح می دهد. میراث آلبرتا بر این نکته صحه گذاشته،  نابرابری در دسترسی به امکانات را به عنوان یک معضل معرفی می کند. این در حالی است که ساخت میراث آلبرتا خود درشرایط دسترسی نابرابر به قدرت محقق شده وساخت این فیلم هیچ گاه میسر نمیشد اگر مستندسازان و هنرمندان با استعداد زیاد دیگری توسط آقای فلان وزارتخانه به آخر صف و در نتیجه به آلبرتاها رانده نمی شدند. گویی که ساخت میراث آلبرتا در شرایط نابرابر، خود بازگو کننده این نکته است که چرا عده ای سراز آلبرتاها در می آورند و همانا میراث میراث آلبرتا، آلبرتا است! ژ

اما در مجموع باید ساخت این فیلم را به مثابه یک پدیده رسانه ای به فال نیک گرفت،‌ این پدیده را فهمید، از آن درس آموخت و برای اصلاح پیش فرض های سیاست گذاری رسانه ای کشوراز آن استفاده کرد. شاید اگر این کار زودتر انجام شده بود افرادی مانند میلاد دخانچی نیز در همان آخر صف می ماندند و فرصت برای با استعدادترها فراهم می شد.ژ

Posted in Uncategorized | ۸۱ Comments

عصیانگری های دیربازده

آیا جمهوری اسلامی می تواند آوینی تولید کند
این سوالی بود که هربار در اتاق گریم قبل از اجرای گره که مینشستم به آن فکر می کردم.  به آیینه نگاه می کردم و می گفتم آیا این ساز و کار کنونی و‌ ساختارهای موجود و نگاه های غالب در حوزه فرهنگ و سیاست اجازه ظهور آوینی ها را میدهند؟ دکتر فیاض در برنامه می گفت استادان دانشگاههای ما، دانشجویان را نه غرب شناس بلکه غرب زده بار می آورند. دکتر آشنا میگفت غایت سیاستگذاری ما در حوزه فرهنگ انجام زنجیره از فعالیت های قابل گزارش، بدون در نظر گرفتن خروجی آنهاست. حاج آقا پناهیان می گفت با پلیس نمی توان زنان را با حجاب کرد. حاج حسین یکتا می گفت بودجه های فرهنگی مملکت محصور بروکراسی پیچیده و نارکارآمد شده اند ودکتر عادل پیغامی می گفت ما اقتضائات جهانی شدن را در معادلات و سیاستگذاری های فرهنگی و اجتماعی مان به درستی لحاظ نکرده ایم. و در آخرین برنامه، حاج آقا پناهیان قبل از آنتن من را کنار کشید گفت:‌” ببین میلاد ما خوب از ظرفیت غیرانقلابی ها برای ساختن پاردایم انقلاب استفاده نکردیم.” ء


اما آیا این حرف ها،‌ همه درست و کارشناسی اند؟ آیا واقعا غایت سیاستگذاری ما نه تربیت انسان های دیندار بیدار، بلکه به سرانجام رساندن یک سری فعالیت های زود بازده است؟ آیا ما غرب را با هزار فیلتر معرفی می کنیم و نتیجه اش این می شود که دانشگاه های ما غرب زده تولید می کنند؟ آیا ما واقعا هنوز آماده ساختن خانه در آتشفشان نیستیم؟ آیا ما نیز همانند غرب ‌هر جا امکانات اجازه می دهد، مکانیسم های کنترل کننده مدرن را در یکپارچه کردن شهروندانمان اختیار می کنیم و به واسطه این مکانیسم های غیر دینی آنچه حاج آقا پناهیان “زهر عصیانگری” می خواند را در جوانان خاموش می کنیم؟ آیا ما هنوز رمز تعامل با دیگری در فضای اجتماعی و فرهنگی را پیدا نکرده ایم؟ همه این سوالها ما را به این سمت میخوانند که نا امیدانه بپرسیم :‌ “آیا واقعا جمهوری اسلامی می تواند آوینی تولید کند؟” ء


آما آیا نباید این سوال به جای “آیا” با “چگونه” شروع شود؟ چگونه جمهوری اسلامی می تواند آوینی تولید کند؟ و تفاوت این دو کاملا مشخص است. سوال “آیا” گویا در پیشفرض خود،‌ این احتمال را گنجانده است که جمهوری اسلامی ممکن است نتواند آوینی تولید کند. پیشفرضی که به شدت مشکلزاست. مشکلزا نه صرفا به خاطر این که تولید آوینی خوب است. مشکزا بدان معنا که در پیشفرض این سوال این فهمیده نشده است که جمهوری اسلامی تنها در حالتی می تواند به حیات سیاسی خلاقانه خود ادامه دهد و از افتادن در دام تبدیل شدن به اقتضائات یک “نیشن استیت” مدرن دیگر فرار کند که بتواند امثال آوینی تولید کند. این یعنی جمهوری اسلامی به خاطر اقتضائات حکومتی و ماهیت رسالت و جنس آرمانهایش راهی ندارد جز آن که امثال آوینی تولید کند. البته این جا کلمه “تولید” کمی نا اهل می آید چراکه به نوعی عقلانیت کارخانه ای و ماشینی را در نگاه به انسان تداعی می کند که به هیچ وجه مقصود این گفتار نیست. اینجا تولیدکردن همان تربیت کردن و یا به روایتی دیگر “بوجود آوردن” است.اینجا تولیدکردن همان تربیت کردن و یا به روایتی دیگر “بوجود آوردن” است و یا ایجاد فرایندی است که بواسطه آن زمینه برای پرورش و ظهوریک نوع بودن و یا سابجکتیویتی خاص فراهم شود. ء

آوینی یک سابجکتیویتی ، یک نوع بودن و یک فردیت خاص است که بوجود آمدنش محصول برآیند مجموعه ای از آموخته ها و تجربیات و وقایع تاریخی است. جنس سابجکتیوتی ای که اهمیت نوعش در ایران تا چند سال پیش زیاد موضوعیت نداشت. یادم هست یک بار از پخش بیرون می آمدم و به خاطر تپق در هنگام خواندن متن کتاب آوینی به شدت ناراحت بودم. ‌یکی از عوامل پخش جلو آمد، تشکر کرد و گفت در این چند سالی که در پخش کار کرده است این اولین باری بوده که می دیده آوینی زنده در یک برنامه خوانده می شود. از نارضایتی ام گفتم. برگشت با لحنی آرام گفت اتفاقا خوب شد، این تقلا برای خواندن آوینی استعاره ای شد از این که ما تازه داریم آوینی خواندن را شروع می کنیم. ء

الان مدتی است که خواندن جدی آوینی شروع شده است. جنس سابجتکتیویتی آوینی نیز هم اکنون مدتی است که اهمیتش پر رنگ شده است. آوینی ای که دیگر نه به عنوان یک صدای فیلم جنگی های آخر هفته، بلکه به مثابه یک تئوریست خوانده می شود.  کتابهایش از مهجوریت در آمده اند و در سالگرد شهادتش سیلی از وبسایت ها از دسته و گروه های مختلف به او می پردازند. در جایی در یکی از این سایت ها، شخصی را در توصیفش دیدم که می گفت:‌ “آدم هایی که با آوینی کار می کردند، نه همفکر با او و نه هم نظر و نه شبیه او بودند. اما آوینی جمع اضداد بود و با همه طیف و همه بخش ها کار می کرد. مثل یک نخ تسبیح بود که همه عناصر حول او کار می کردند و آوینی می توانست که این کار را انجام دهد.” حرف هایی که همه نشان از موضوعیت پیداکردن این که آوینی کیست خبر می دهد. اما به راستی  نوع بودن آوینی چه نوع سابجکتیویتی ای است؟ و چرا جمهوری اسلامی بدون بوجود آوردن سابجکتیویتهای آوینی وار نمی تواند به حیات خود ادامه دهد؟ء

آنانی که با ادبیات علوم سیاسی امروز، ساز و کار حکومتداری را فهم می کنند اینگونه پاسخ می دهند که هنر دولت ورزی در عصر پست مدرن این را اقتضا می کند. آنان این گونه استدلال می کنند که در عصرحکومت های کلاسیک، حکمران با استناد و تکیه بر قانون، قدرت خودش را بسط و مشروعیت می بخشید اما در عصر مدرن فرایند دولت ورزی به وجود آمد و پروژه حکمران از اجرای قانون به این که چگونه با اتخاذ مجموعه ای از تاکتیک ها شهروندان را نوعی اداره کند که همان گونه که او می خواهد رفتار کنند، تغییر کرد. و بالاخره دولت ورزی پست مدرن می پرسد:” من به مثابه حکمران چگونه می توانم سابجکتیوتیهای مورد نظر خود را طوری به وجود بیاورم که خود آن ها با مراقبت از خود، به نوع بودنی تبدیل شوند که اقتضاء و غایت دولتورزی من است؟” در واقع در این نوع دولتورزی توجه از تولید یک سری مکانسیم های کنترلی به سمت بوجود آوردن سابجکتیویتهای خاص تغییر پیدا می کند که به شکل پارادوکسیکالی، این شیوه نه در غایت، بلکه در فرم با شیوه پیامبران و صالحان همخوانی دارد. چرا که غایت رسالت پیامبران و صالحان  نه فتح و نه بسط قدرت و رسیدن به اهداف تعیین شده دنیوی،‌ بلکه تربیت انسان های با ایمان و صالح و محسن بوده است. پیامبر اسلام (‌ص)، علی (‌ع) تربیت می کند. و علی(‌ع)‌کمیل تربیت می کند. کمیل، علی (ع) و مقداد درست همان هایی هستند که جامعه اسلامی به آن ها احتیاج دارد. کمیل و مقداد و مالک لازم نیست که مرتب کنترل بشوند. آنان نوع بودنی هستند که جامعه دینی و حکمرانی دینی به آنان نیاز دارد. آنان خود، خود را اداره می کنند. ء

ترجمه همه این حرف ها این است که جمهوری اسلامی برای حیات خلاقانه خود کافی است که هنرمندش،‌ مدیرش،‌ متفکرش ، دانشجویش و حتی دیپلماتش، آوینی وار شوند. این گونه هنرمندی لازم نیست با تیغ سانسور کنترل شود. بلکه او جنس سابجکتیویتی ای را دارد که حتی فریاد کشیدن و نقدش از جنس گفتمان انقلاب اسلامی است. دیپلمات آوینی وار از تهاجم در دل مبانی و مظاهر غربیان نه تنها ابایی ندارد؛ بلکه سواد رویارویی با چالش های آنان را نیز دارد. و همین طور دانشجوی فارغ التحصیل آوینی وار، در حالی که بر تکنیک مسلط شده نه تنها مقهورآن نشده ؛بلکه جرأت تسخیر آن را نیز پیدا کرده است.ء

البته باید به این نکته اشاره کرد که این جا مقصود از جمهوری اسلامی، نه جمهوری اسلامی قدرت، بلکه جمهوری اسلامی انقلابی است. چرا که همان طور که امروز دیگر فهم عمومی شده است؛ جمهوری اسلامی قدرت،‌ آوینی وار ها را برنمی تابند، بلکه از هر مکانیسمی برای حذف آنها استفاده می کند. اما جمهوری اسلامی انقلابی،‌ همانند فرزند گفتمان انقلابی است که برای پیشبرد اهداف و ادامه حیات خلاقانه خود،‌ نه به انجام یک سری کارها، بلکه به یک سری سابجکتیویهای خاص احتیاج دارد. فقط کافی است که آن ها را به وجود بیاورد. لحظه خلق این سابجکتیویتیها، لحظه رها کردن آن هاست. آن ها خود یک جمهوری اسلامی انقلابی اند.ء

اما سابجکتیویتی آوینی چه نوع سابجکتیویتی ای است؟ شاید اکنون زمان آن رسیده است که این سوال با دقت و از زوایای مختلف واکاوی شود. آن چه به نظر می آید این است که  این سابجکتیویتی در وهله اول، در باور به مبانی اسلام،‌ به یقین رسیده است. او غرب را خوب می شناسد واز آن گذر کرده است. با استعمار سر چالش دارد ومدام درحال رهایی خود از ولایت شیطان و ولایت امپراطوری جهانی است. او تکنیک را می شناسد و پیوسته به دنبال تسخیر تکنیک است. جمع اضداد است و قدرت به کارگیری مخالف خود را دارد. او خلق می کند و برای او ولایت فقیه فراتر از یک بیعت سیاسی بلکه پاسخی به یک نیاز فطری است.ء

چنین سابجکتیوتی هایی هستند که حیات خلاقانه جمهوری اسلامی انقلابی را رقم می زنند و غایت این جمهوری اسلامی به خصوص در حوزه فرهنگ،‌ نه یک دروازه بانی محتوایی، بلکه تربیت چنین افرادی است. حال سوالی که این جا طرح می شود این که است که بوجود آمدن چنین سابجکتیویتیهایی معلول چه شرایطی است؟ این همان سوالی است که ارزش واکاوای عمیق و بحث و هم اندیشی و کار پژوهشی دارد. آن چه امروز، در مورد آوینی محرز است این است که او هم امکان فهم از مبانی و مظاهر غرب را داشته است و هم فضای عصیانگری،‌ شک و نیهیلیسم و روشنفکرنمایی را تجربه کرده است. در عین حال، هم از تربیت سالم دینی در کودکی و هم فضای آگاهی از عقلانیت دین در لحظه بیداری برخوردار بوده است. آوینی هم به مبانی نقد و استدلال تفکر انتقادی مسلط بوده است و هم امکان یادگیری غایت تکنیک را داشته است. آوینی محصول آن چیزی است که نامش را “فضای سوم” گذاشته اند. آوینی از دوگانه قرتی-خشک مذهبی گذار کرده فضای سومی خلق می کند. “فضای سومی” که هم آوینی را تولید می کند و هم آوینی آن را. ء

و به راستی جمهوری اسلامی به مثابه سازه ای که در عالم نظر در برابر دوگانه تحجر-تجدد می ایستد ، خود مخلوقی از جنس “فضای سوم”از حیث مفهومی است . جمهوری اسلامی خود یک فضای سومی است که سابجکتیویتیهای “فضای سومی” خودرا طلب می کند.ء

اما به راستی چگونه جمهوری اسلامی می تواند آوینی تولید کند؟ء

و این ها همه سوالات سخت پیش روی ما هستند. سوالاتی که عده ای ترجیح می دهند یا نباشند و یا پاسخ های حاضر آماده داشته باشد. غافل از این که پویایی یک گفتمان، به خصوص گفتمانی به نوپایی گفتمان انقلاب اسلامی نه لزوما در جنس پاسخ ها بلکه در عمق سوالاتی است که طرح می کند. اصلا مگر گفتمان انقلاب اسلامی چیزی است غیر از یک سوال بزرگ از بشر امروز؟؟؟ء

آیا جمهوری اسلامی می تواند آوینی تولید کند؟ء

Posted in Uncategorized | ۴۰ Comments

پسر خواندگان خدا

سرب
از بدو تولد فضا و حرفهای گره، خیلیها بودند که میگفتند شماها که نقد مدرنیته میکنید پس چرا خودتون دارید از کامپیوتر استفاده میکنید؟ میگفتند این حرفای شما یعنی خوب پس رسانه و یارانه و اینا رو ول کنید دیگه. یا خیلی ها رو شنیدم که برای زیر سوال بردن آوینی میگن بابا اون خودشم از میز تدوین و دوربین استفاده میکرد. یا خیلی ها هم از خود من میپرسیدن، خوب اگه غرب اینجوریه که تو  میگی پس واسه چی خودت بعضی وقتا خودت میری اونجا. چند روز پیش داشتم با خودم فکر میکردم چرا بعضی ها برای فرار از مواجه خودشون با بعضی از این مسایل بنیادی که الان خودش رو به شکل جدی در بحران محیط زیست داره نشون میده، سریع یه تیکه اینجوری نثار منتقد میکنن و از این طریق سعی میکنند به نوعی این گفتمان رو ساکت نگه دارند. البته این مختص به فضای ایران نیست. خیلی از کسانی که در خود غرب هم در ایجاد چنین آگاهی هایی دارن تلاش میکنند، معمولا از طرف صاحبان قدرت و سیاست که به نوعی حفظ وضع موجود به نفعشون هست مورد چنین تهاجم این چنینی قرار میگیرند. داشتم به اینها فکر میکردم که یاد یک خاطره افتادم.ء

چند سال پیش برای رفتن از شیراز به اصفهان، سوار اتوبوس بودم. یه ده کیلومتر که رفتیم مسافر بغلی من که از همون اول تو ترمینال تا اون موقع خواب بود وکلی خر و پف میکرد یه دفعه از خواب بلند شد. بعد از چند دقیقه یه تنه به من زد و گفت غلط نکنم این اتوبوس موتورش مشکل داره، ما رو وسط راه میزاره. بهش گفتم نه بابا اینا اتوبوس رو به لحاظ فنی چک میکنن. گفت نه، من مطمئنم چون صدای موتور عجیبه. یه سری توضیحات فنی هم داد که من نه اون موقع فهمیدم نه الان یادمه. بهش گفتم شما از کجا میدونی؟ گفت که من خودم مکانیکم. شوفر رو صدا کردو قضیه رو بهش گفت. شوفر رفت پیش آقای راننده و برگشت. شوفر گفت آقای راننده گفتن اگه کسی از صدای موتور خوشش نمی آید واسه چی سوار شده؟ میتونه پیاده شه. این آقای بغلی ما کلی عصبانی شد و صداشو برد بالا و خلاصه دعوا شد و راننده زد بغل و بغلی مارو پیاده کرد. من هم یه جورایی خنثی بازی کردم. پانزده دقیقه بعد تو راه اتوبوس خراب شد و تقریبا چپ کرد. کشته ندادیم ولی چند نفر به شدت مجروح شدن.ء

نتیجه داستان اینکه تا موتور شناس نباشی و از خواب بلند نشده باشی و سوار اتوبوس نباشی نمیتونی بفهمی مشکل کار کجاست. حالا این وسط کم نیستند کسانی که نقش آقای راننده رو بازی میکنند. آقاهای راننده ای که به جای این بگن دمتون گرم. شاید شماها یه چیزایی فهمیدید، بزار بزنیم بغل و با کمک هم دیگه ببینیم چی شده، میگن اگه خوشتون نمی آید خوب چرا اصلا شوار شدید؟ چرا پیاده نمیشین. غافل از اینکه نه با پیاده شدن موتور شناس دلسوز از خواب پریده چیزی حل میشه، نه با ویراژ دادن. نتیجه این نوع مواجه واقعیت گریزانه چیزی نیست جز چپ کردن. ء

اما صرف نظر از نوع نگاه راننده اونچیزی که بیشتر در این قصه متوجه ماست و استعاره کاراکترش به ما چیزی یاد میده شخصیت بغلی منه. آقای بغلی به ما یاد میده که اگر برای خروج از این بحران و سیطره مدرنیته راه حلی وجود داشته باشه، پیش نیازش در وهله اول بوجود آمدن کاراکترهای موتور شناس از خواب پریده درون اتوبوسی است که میشه اسمش رو همون جهادگر و یا انقلابی و یا سابجکتیویتی رادیکال بیدار گذاشت. اینجا مقصود از رادیکال کسانی نیست که شیشه میشکنند و فقط برای نفی بلدند تندرویهای افراطی بکنند. سابجکتیویتی های بیدار رادیکال کسانی هستند که به خوبی مدرنیته و غرب را فهم کرده اند. و گاها نیز به تکنیک تسلط دارند اما از ماهیت درونی آن آگاه شده اند و پیوسته با نوع بودن خود در مبارزه با مبانی و مظاهر مدرنیته خط شکنی میکنند و یا آنگونه که گفته اند آنرا مسخر شرطی خود میکنند. و اینجاست که آن حرف که میگوید در شخصیتی مثل چمران دیگر دعوای سنت و مدرنیته حرف مفتی است به شدت حکیمانه می آید. در واقع با خلق چمرانها، سوال متدولوژی و اینکه برای خروج از سیطره مدرنیته چه باید کرد کم اهمیت شده و سوال اینکه چه آدمهایی را باید تربیت کرد، موضوعیت پیدا میکند. مصداق چمران به ما می آموزد که خلق چیزهای متفاوت تنها به دست سابجکتیویتی های رادیکال بیدار(‌سرب) ،‌یا همان جهادگران از این جنس محقق میشود، جهادگرانی که با حرکت در زمین بازی ترسیم شده خود راه خود را پیدا میکنند و قوه خود را از آرمانهایشان و قدرت خلاقیشان و نه از بخشنامه های اداری مدیران فرهنگی و اجتماعی میگیرند. بنابراین تنها راه برونرفت از سیطره مدرنیته، نه گوشه ای مولوی و حافظ خواندن، نه تزیین مسجد، نه سنتگرایی دکاندارانه، نه فرار ازواقیعت، بلکه پرورش جهادگران سربی است. سربها، هم سنتگرایی میکنند همه مبارزه با استعمار، هم فهم عمیق از ساز و کار مدرنیته و هم خلق چیزهای متفاوت. ء

البته این تغییر اولویت از اینکه چه میخواهیم درست کنیم به اینکه چه انسانهایی میخواهیم پرورش دهیم علیرغم سادگیش، پیامدهای جدی در تغییر نوع نگاه، سیاستگذاری و سیاست ورزی در جمهوری اسلامی به همراه خود دارد. ما و مدیران جمهوری اسلامی اگر بپذیریم که خلق چیزهای متفاوت تنها به دست سابجکتیویتی های رادیکال بیدار محقق میشود، آنوقت جهت سیاستگذاری ها را از این سوال که نتیجه کار ما در کوتاه مدت چه خواهد بود به اینکه چه نوع انسانهایی از دل ساختارهای ما، چه آموزشی چه فرهنگی چه سیاسی و چه اقتصادی آن بیرون می آید تغییر میکند. در این مدل، من به عنوان یک مدیر و یا کارگزار به جای تکیه محض بر اینکه من چی بدست می آورم، به اینکه من به تربیت چه انسانهایی میتوانم کنم تغییر رویکرد خواهد داد. در این مدل انسانها اهمیت پیدا میکنند نه نتایج و آمارهای تصنعی. و شاید تفاوت فرق عمده سیاست ورزی پیامبران و صالحان با اصحاب قدرت در عصر مدرنیته در این است که برای پیامبران و صالحان قدرت انرژی بوده است که بواسطه آن انسانهای بیدار تربیت کنند درحالیکه غایت نقش قدرت در سیاست ورزی مدرن رام کردن و اهلی کردن شهروندان به شکلی خنثی است که نوع رفتار آنان در تطابق با منافع اهل ثروت و قدرت باشد.ء. ء

خنثی
به عنوان یک دانشجویی ایرانی در غرب، نکته ای که به شدت تو ذوق میزنه خیل زیادی از دانشجویان ایرانیه که در این دانشگاهها در مقاطع ارشد و دکترا در رشته های فنی تحصیل میکنند و هر سال هم به تعدادشون اضافه میشه. دانشجویانی که بهترین هدیه جمهوری اسلامی به غرب هستند. آدمایی که به شدت در رشته های خودشون نخبن. از مسایل سیاسی بین الممل هم چیزی زیادی نمیدونن و یا اصلا براشون مهم نیست و از مسایل ایران هم، یا اینکه اونجا آزادی نیست رو تحویلت میدن..و یا اوناییشون که یه خورده مذهبی ان میگن نگاه کن غرب اسلام رو بهتر از ما فهمیده. آدمهای خنثی ای که بهترین گزینه برای استخدام در شرکتهای بزرگ نئولیبرالیستی اند، نه شکایتی دارند نه روحیه مقاومتی و تشنه وار دنبال خدمت به اقتصاد غرب هستند. حرف این نیست که اینها چرا اینجوری اند. حرف این است که نوع سابجکتیویتهای در خلا سیاستگذاری فرهنگی اجتماعی آموزشی ما شکل نمیگیرند بلکه اینها محصول یک سری گفتمان و ساختار های به شدت قدرتمند هستند. در پس پرده گفتمان پیشرفت علم، تاسیسهای دانشگاهای صنعتی یکی پس از دیگری، اولویت ریاضی بر ادبیات در دبیرستان، ضیعف بودن رشته های علوم انسانی و عدم وجود یک نظام آموزشی هوشمندانه که  شکلگیری سابجکتیویتیهای رادیکال بیدار برایش موضوعیت دارد و دانشگاههای که  رفتار “منضبط” رو از دانشجوهاش انتظار داره همه و همه در شکلگیری این نوع سابجکتیویتیهای خنثی دخیل هستند. ء

دانشگاه سرخپوستی
یک بحثی در محافل آکادمیک کانادایی به نام “ایندیجنازینگ آکدمی” چند وقتی بود که مد شده بود. کلمه ایندیجنس به معنی بومی و محلی است و به سرخپوستان و یا بومیان اطلاق میشود. بحث ایندوجینایزیشن آکدمی رو بعضی از سفید پوستان لیبرال آکادمیک کانادایی پیش کشیدن و حرفشون هم این بود که دانشگاهها و متدولوژی ها در علوم انسانی با ارزشهای غربی توسعه پیدا کرده اند و ما باید برای احترام به سرخپوستان به روشهای و ارزشهای اونها احترام بگذاریم و آکادمی و بخصوص متدولوژی را ایندوجینزایز یعنی بومی (‌نه به معنی بومی در ایران، بومی به معنی سرخپوستان)‌ بکنیم. مدتها سر این بحث مانور دادند تا اینکه که یک کنفرانس با همین موضوع برگذار شد و به عنوان یکی از سخنرانان اصلی از یک استاد دانشگاه به نام تاییکی آلفرد که خود از بومیان موهاک است و به عنوان یک مبارز سرسخت ضد استعماری و مدافع حقوق و زمینهای سرخپوستان شناخته میشه دعوت کردن که بیاد و از اهمیت ایندوجینایزشن دانشگاه و آکادمی صحبت بکنه. آقای تاییکی به سالن کنفرانس رفت و پس از یک مقدمه در کمال تعجب همه گفت که آکادمی ایندوجینزایز نمیشه. گفت الکی وقتون تلف نکنید و با طرح چنین موضوعاتی از حس گناه خودتون نسبت به ظلمی که به ما روا داشتید کم نکنید. استدلال تاییکی این بودکه علوم انسانی غربی تاریخچه و متدولوژی و مبانی خودش رو داره که یک شبه به وجود نیومدن و اینها محصول یک نگاه خاص تمدنی است بنابراین اصلا طرح ایندوجینایز کردن آکادمی بحث بیخودیه. بعد از تموم شدن حرف این استاد، که به مذاق برگزار کنندگان سفید پوست کانادایی اصلا خوش نیومده بود، چند تا از اساتید و دانشجویان که از موضع من نسبت به اینکه بومی کردن و اسلامی کردن مدرنیته دروغیه که خود غربی ها به مسلمونها برای کنترل اونها میگن آگاه بودن پیش من اومدن وبا شوخی گفتن به نظر میرسه ایرانیها و بومیان دارن یک حرف رو میزنن. یکی شون بهم گفت که براش خیلی این قضیه جالبه و ازم پرسید که چرا فکر میکنم نظر من و آقای تاییکی شبیه به هم هستند. من هم نظرمو بهش گفتم. جالب اینجا بود آقای تاییکی حرفشون این بود که دانشگاه ایندوجنیزانیز نمیشه،‌ ولی حضور یکی مثل خودش در دانشگاه میتونه به تربیت سفید پوستان و سرخپوستان ضد استعمار کمک کنه . او اعتقاد داشت از همین علوم انسانی میشه استفاده کرد و جنس شهروندانی کانادایی رو تربیت کرد که نسبت به ظلمی که به سرخپوستان شده آگاه بشن و بفهمن که چگونه تمدن غرب، تمدن اونها را ویران کرده. در آخر صحبتاش آقای تاییکه گفت که به این نتیجه رسیده که بهترین راه مبارزه با استعمار کانادایی، تربیت فرزندانی است که زبان بومی خود را بلدند، قبل از شروع کارهاشون دعاهای دینی خودشون رو میخونن و به یاد گرفتن شکار و سبک زندگی بومی شون افتخار میکنن. سبک زندگی که به گفته آقای تاییکی بر خلاف سبک زندگی مدرن، با طبیعت سر دوستی داره. ء

گفتمان انقلاب و محیط زیست
جدیدا یک فیلم انیمیشنی به اسم فردای دیگری نیست رو دیدم که به موضوع بحران محیط زیست و اینکه منابع زمین با این سبک زندگی مدرن همخوانی نداره پرداخته. فیلمی که از بچه ها در تهران در بام خواستم هر چه زودتر اون رو ترجمه و دوبله بکنند و در فضای رسانه ای ایران پخش کنند.  همیشه دوست داشتم یک فیلمی با چنین مضمون و پشتوانه تحقیقاتی در ایران بسازم که هیچ وقت، وقت نشد. الان کم کم زمان اون رسیده که گفتمان انقلاب اسلامی موضوع محیط زیست رو جدی بگیره تا این بحث محیط زیست از یک بحث لوکس بچه پولداری فاصله بگیره و به یکی از موضوعات مورد توجه گفتمان انقلاب در بیاید. همیجا هم از هرگروه و فعال محیط زیست هم که آماده یک کار جهادی تحقیقاتی رسانه ای تو این حوزه هستند دعوت میکنم چه با کمک یکی مثل من، چه با کمک همدیگه در اشاعه اهمیت این بحث تلاش کنند. کتاب اسلام و محیط زیست آیت اله جوادی املی و تحقیق در موضوع وابستگی سبک زندگی معاصر ایرانی به نفت میتواند شروع خوبی برای کار تحیق باشد. ای کاش این نوع کارهای جهادی رسانه ای رو ما خیلی زدوتر از این شروع کرده بودیم. اونوقت مساله محیط زیست و موضوع سبک زندگی و تحول نظام آموزشی و دانشگاهی به گفتمان امروز سیاستمدارانمون تبدیل میشد و در یک فضایی مثل رقابتهای انتخاباتی جزییات این حرفها رو میشنیدیم تایک سری شعار های تکراری. ء

مجلسیها
به عنوان کسی که از دور و از روی رسانه ها گفتمان رقابتهای انتخاباتی مجلس رو دنبال میکنم چیزی که واضح است اینه که  هیچکدام از گروهای شرکت کننده از جزییات برنامه ها و اهداف و شایستگی هاشون صحبت نمیکنن و همشون به یک سری کلی گویی های گاها ایدولوژیک بسنده میکنند. به نظر میرسه اختلاف این گروه با آن گروه  بر سر مبانی در نوع قانون گذاری برای تحول نظام آموزشی و یا شکلگیری معماری اسلامی و یا سیاست خارجی نیست. این گروه میگه به ما رای بدید چون ما حال دولت رو میگیریم، گروه دیگه میگه به ما رای بدید چون ما هوای مستضعفها رو داریم و بلدیم با دولت تعامل کنیم. جالب اینکه بعضی از کاندیدها وعده های اجرایی از قبیل ساخت بیمارستان میدهند در حالیکه وظیفه مجلس نظارت و قانوگذاری است و اصلا توان ورود به کارهای اجرایی را ندارد. خیلی ها هم در دفاع از شایستگی هاشون از اهمیت مبارزه با فقر صحبت میکنند و یا اینکه استاد فلان رشته دانشگاهند در حالیکه میزان شایستگی یک نماینده در یک حوزه یک انتخابیه باید بر اساس کارها و فعالتیهای پیشین اون کاندید در همون ناحیه باشه. آقاو یا خانم کاندید باید به ما بگه به طور مثال چه قدر در تسهیل ازدواج جوانان در شهر خودش تاثیر گذار بوده و یا چگونه قبلا با استانداران برای عوض شدن وضعیت مدارس لابی کرده و یا چگونه با ایجاد کمپین های رسانه ای در آگاهی مردم از وضعیت پرونده انرژی هسته ای ایران تلاش کرده. تحیل سیاست روز نه تخصص من است و نه موضوع مورد علاقه من. اما شاید بهترین استدلال در تبین وضعیت رقابتهای انتخاباتی رو بشه از زبان وحید جلیلی شنید:ء

من همیشه گفته‌ام که ادعاهای کاندیدا‌ها باید فعل گذشته داشته باشد. نمره ادعای “من فلان کار را خواهم کرد” بدون نگاه به گذشته صفر است. طرف باید بگوید من این کار را کردم. من فلان جا بودم و منشأ این اتفاق شدم…. این که بگوییم فساد صرفا متجلی شده در آقای فلانی یا در فلان جریان، عوام‌فریبی است. یکی از اتفاق‌هایی که باید بیفتد، مبارزه با نوعی از فساد سیاسی است که متأسفانه در انتخابات توسط یک‌سری از نما اصول‌گرایی نهادینه شده است. کسی که می‌گوید در شرایطی که اصلح وجود دارد، شما بیایید به صالح مقبول! رأی بدهید ـ‌که خودش یک دروغ بزرگ است‌ـ فردا روزی از او بعید نیست که بگوید در شرایطی که صالح وجود دارد، شما بیایید به فاسد مقبول رأی بدهید که افسد رأی نیاورد. یعنی به جای اینکه پیشرفت نظام و مسیر حرکت نظام را به سمت رفتن به سوی اصلح طراحی کنیم و پیش ببریم، دقیقاً دارند برعکس عمل می‌کنند که من به اینها می‌گویم جریانات برانداز “یستَدَلَّ عَلَی ادبارِ الدُّوَلِ بِاَربَعٍ”. یکی از آنها “تَقدیمِ الاَراذِلِ وَ تَأخیرِ الاَفاضِلِ”. بعد اینها چه می‌گویند؟ می‏گویند با اینکه می‌دانید ما صلاحیت بالایی نداریم و اصلح نیستیم، بیایید به ما رأی بدهید که براندازها رأی نیاورند! من می‌گویم تو خودت برانداز هستی. کسی هستی که داری سلسله مراتب نظام جمهوری اسلامی را جوری می‌چینی که اصلح در آن حذف شود. ء

نقد درون گفتمانی و یک استثنا
نکته جالب در ایران اینه که بعضی وقتا تند ترین نقدها رو به جمهوری اسلامی رو خود  بچه ها انقلابیها طرح میکنند. شده بعضی وقتا این جوجه لیبرالها من رو میبینند و قیافه اپوزوسیونی میگیرند و بعد چهار کلمه حرف که میزنند اینقدر که نقدشون سطحیه آدم نمیدونه بهشون چی بگه. بهشون میگم ماها خیلی گنده تر از این حرفا رو تو گره طرح کردیم و با دوستامون دربارش حرف میزنیم. هرچند که البته بعضی وقتها این فضای باز نقد با مبناهای انقلاب اسلامی استثناهایی رو هم داره که نمونش توقیف نشریه هابیل بود که بسیار خبر بد و عجیبی بود. قصاری از‌ آخرین سخنرانی استاد رحیم پور ازغدی شاید بهترین تمام کننده حرفهای این اپیکباز باشه:ء

 وقتی میگوییم انقلاب، مرادمان چیست؟….راجع به انقلاب وقتی صحبت میکنیم باید روشن بشه که ما یک موجودی و یا پدیده ای به نام انقلاب نداریم اساسا. یه کسی به نام آقای انقلاب و یا خانم انقلاب وجود خارجی نداره….انقلاب یعنی انقلابیون…. اگر انقلابیون در یک انقلاب آدمهای عمیق و دارای فکر روشن نسبت به ابعاد یک حرکت باشند اون انقلاب به لحاظ نظری و تئوریک ریشه داره. اگر انقلابیون ضعیف باشن، عقل نظری نداشته باشن، اون انقلاب بازی میخوره زود. متوقف میشه…. بنابراین ما یک چیزی جدا از آدما به نام انقلاب نداریم…. بنابراین اینکه ما جداگانه فکر کنیم من و شما میتونیم یک مسیری رو بریم، مسیر الف و بعد یه کسی یه چیزی هست به اسم انقلاب، خودش داره یک مسیره دیگه ای رو میره به نام ب، همچین چیزی دروغه. وجود نداره. اگرم کسی میگوید این انقلاب چون اسلامی است خداوند تضمینش کرده، اینم وعده خداوند نیست. این رو من نمیدونم از کجا میگن بعضی ها. خداوند هیچ حرکت اجتماعی و فردی رو  تضمین به طور مطلق نکرده… ضمانت اللهی مشروطه… خداوند پدر خواندگان من و شما نیست. قوم و خویش من و شما نیست. ما پسرخواندگان خدا نیستیم. ء

Posted in Uncategorized | ۵۹ Comments

دستگاههای تنظیم

 

 

مدرنیسم ایرانی

 

 دو هفته پیش بود که مرگ مدرنیسم ایرانی درتهران به چاپ رسید. اون چیزی که در زیرمیاد ابتدا قرار بود فقط چند خط در توضیح بیشتر این مقاله باشه که اینقدر طولانی شد خودش به یک بحث مجزا تبدیل شد و اپیکبازی شد. امیداورم این حرفا نقض غرض نباشه و این فضاهای مجازی،و این صفحه های سفید جای رقص نفسانیات ما نباشه و نیت خیر وبرای  اصلاح امور باشه. از بعضی از حرفای تنگ نظرانه نمیشه به راحتی گذشت، اما سبکبالانه تنگ نظری ها را دیدن و یادگرفتن و تذکر دادن خودش مرتبه و مهارتی میخواد. فقط میشه تمرین کرد. راستی چند روز پیش سالگرد پخش گره بود. دیدم این ور و اون ور یه سری از بچه های بلاگستان یادشون بود و از گره یادی کردن. خدا حفظتون کنه. شنیدم شبکه سه هم قسمت دوم خلاصه گره رو که بعد از برنامه با کمک بچه ها آماده شده بود رو پخش کرده. بازم دمشون گرم که پخش کردن. یادمون نره که گره یک برنامه تلویزیونی نیست، یک دغدغه است، یک آرمانه، گره یک مواجه ی انتقادی با وضع موجوده. گره اصل از خود شروع کردنه و از خودمون تغییر رو آغاز کردنه

 

 

مدرنیته چیست؟ مدرنیسم چیست؟ آیا این دو یکی هستند؟

 

مدرنیته به شکل و روح تمدن غالب که بعد از رنسانس اروپایی شروع می شود اطلاق می شود در صورتی که مدرنیسم یک جریان هنری در اواخر قرن نوزدهم در غرب است که به شدت ضد فرم های گذشته است و شعار اصلی آن هنر برای هنر است. مدرنیست ها براین اعتقادند که هنر چیزی جز ابراز احساسات و درونیات هنرمند نیست و به محض این که هنرمند و هنر به فکر مخاطب و هرگونه مسئولیتی در قبال بیننده بیفتند، آن لحظه، لحظه ی مرگ اصالت هنر بوده و آن هنر دیگر هنر نیست. در این نگاه به هنر، زیبایی شناسی یا همان استاتیک، غایت خلق هنر است و کارکرد هنر به تصویر کشیدن زیبایی است. این نگاه به هنر البته بازتاب اتفاقات آن روز دنیای غرب بود که انقلاب صنعتی و تسلط سرمایه داری همه جا را فراگرفته بود و دین به مثابه ی یک ملجأ معنوی جایگاه خود را از دست داده بود و متفکران غربی برای جبران خلأ وجود فضایی منزه از آلودگی های صنعت و اقتصاد و سیاست مفهومی به نام فرهنگ را تولید کردند. البته باید اشاره کرد که مفاهیمی به نام اقتصاد و سیاست به مثابه ی دسته بندی های مجزا نیز بعد از تولد مفهوم ملت در قرن هجدهم و نوزدهم و بعد از حذف حکومت دینی در مغرب زمین شکل می گیرد. تا قبل از روزگار مدرن پادشاه جانشین خدا بر روی زمین است و لذا اجرای قوانین الهی است که برای او موضوعیت دارد. پادشاه لزوما به موفقیت و شکست نمی اندیشد بلکه تحقق احکام خداوند بر قلمرو تحت حکومت اوست که به نظام او مشروعیت می بخشد. با تولید ملت مدرن و سالها روشنفکری ضد دینی اروپایی و انقلاب فرانسه و تکیه بر عقل بشر، منافع ملی که همانا موضوعیت پیدا کردن منافع اقتصادی است جایگزین مسئولیت های ماورایی حکومت ورزی کلاسیک می شود و این گونه است که مفهومی به نام اقتصاد به معنی امروزی آن در کنار مفهومی به نام سیاست شکل می گیرد. بدین سان است که مدرنیته، ابعاد مختلف حیات انسانی را که در گذشته، در عین یک وحدت و ذیل دین تعریف می شدند را از هم گسست و برای تسلط براین ساحت ها، از هرکدام یک کتگوری و یا یک دسته بندی مجزا ساخت؛ کتگوری فرهنگ، کتگوری سیاست، کتگوری اقتصاد و حتی کتگوری دین. مدرنیته دین را نیز به کتگوری تقلیل داد و بدین سان دین را حذف نه، بلکه کارکردش را عقیم کرد


 

فرهنگ در نگاه آن روز و حتی امروز متفکران مغرب زمین آن فضایی است که آلوده به قدرت و اقتصاد نیست، ‌از این رو فرهنگ همیشه نه با قدرت بلکه بر قدرت است. در ذیل فرهنگ با تعریف اروپایی آن بود که مدرنیسم متولد شد،‌ مدرنیستی که لاجرم هنرمندان در مواجه و یا فرار از سیاست ترغیب میکرد و اینگونه بود که هنر برای اولین بار به مثابه ی یک کتگوری جداگانه از حیات بشری در گالریهای اروپایی نمایان گشت. تا قبل از دوران مدرن، پدیده ای به شکل گالری هنر به مثابه ی مکانی مجزا برای تولید و عرضه ی فرهنگ وجود نداشت و هنر و زندگی در هم تنیده شده بود. در واقع می توان گفت از آنجا که مفهوم فرهنگ جایگزین مفهوم دین در تمدن معاصر است، لذا مدرنیسم نیز به مثابه ی تجلی ذات فرهنگ در ژن خود غیر دینی است و با هیچ چیز رابطه ای ندارد به جز به عرضه گذاشتن منویات هنرمند که سید شهیدان اهل قلم نامش را حدیث نفس گذاشته است

 

در دهه هفتاد و هشتاد میلادی بود که خود غربیان بر مفاهیم مدرنیستی و نگاه هنر برای هنر آن شوریدند و صحبت از احیای اهمیت مسئولیت و هنر به میان آوردند و در همین دوران بود که انقلاب اسلامی ایران به مثابه ی تنها اتفاق منسجم قرن در به چالش کشیدن مبانی مدرنیته به پیروزی رسید و رهبر آن حضرت خمینی مفهوم هنر متعهد را طرح کردند. نکته ی مورد توجه در نگاه این حکیم عالیقدر نسبت به مقوله ی هنر، جنس مبارزه ای است که ایشان برای هنر امروز متصور می شوند و بدون هیچ اشاره ای به مفهوم هنر اسلامی در واقع مدل مدرنیسم اسلامی را پیشنهاد نداده بلکه هنری که با زندگی، عرفان و مبارزه و حل مشکلات عجین است را به عنوان هنر انقلاب بر می شمارند. نکته ی جالب اینکه بعدها جنسی از این نوع هنر در غرب البته بسیار کم رمق، در واکنش به مدرنیسم هنری شکل گرفت، اما علیرغم تاکید امام و مقایسه ی هنرمندان و سربازان جبهه و هنری که پیوسته سر مبارزه با اسلام آمریکایی دارد، جمهوری اسلامی هیچ گاه به سمت تئوریزه کردن و احیای نگاه امام به هنر نرفته بلکه برعکس مشتاقانه، متوهمانه و لجبازانه به سمت مدرنیسم هنری شتافت. فردای آن روز طرح نگاه امام به هنر، نه تنها روز مرگ مدرنیسم ایرانی نبود بلکه آن روز، روز تاسیس نهادهای مختلفی از جمله وزارتخانه و سازمان های متولی فرهنگ بود و این همان فرهنگ، به مثابه یک کتگوری با مفهوم غربی است که فرهنگ را نه در یک نوع بودن بلکه در نازل ترین شکلش، در مدیریت تولید و مصرف محتوای هنرهای مدرنیستی تقلیل می دهد

 

جمهوری اسلامی از این مهم غافل ماند که لازمه ی زیستن مسلمانی، تنها انجام دادن واجبات شرعیه نیست، بلکه معماری، تغذیه روش و مکان تربیت فرزند، نوع مشاغل و حتی نوع ازدواج نیز ملزومات مسلمان وار زندگی کردن در فضای جدید است. جمهوری اسلامی، در وضع سیاست های مختلفش، از اندازه گیری تاثیر این سیاست ها در نوع رفتارمسلمانان غافل ماند و همان گونه که قبلا گفته شد ایران معاصر به عنوان مثال در مورد معماری به اسم شهرسازی و توسعه و پاسخ به نیازهای امروزی شهری، هیچ گاه تاثیر آن را در نوع رفتار شهروندان خود محاسبه نکرد. و شاید به خاطر همین نوع نگاه است که وقتی از یکی از متولیان وزارت بهداشت درباره اینکه مسئولیت تاثیر فرهنگی- اینجا منظور از فرهنگ نوع بودن و سبک زندگی است- شیوع فست فودها در جامعه ایرانی در برنامه گره سوالی طرح شد، ایشان به درستی اذعان داشتند که این نوع محاسبات تاثیر فرهنگی مسئولیت ایشان نیست و وقتی سوال می شد پس مسئول چه کسی است، ایشان هیچ جوابی نداشتند

 

بر خلاف نوع نگاه کثرت درعین وحدتی حضرت روح الله، جمهوری اسلامی، فرهنگ را نه در تاثیر یکایک اجزای شکل دهنده ی سبک زندگی مدرن، بلکه به تاسیس سازمان های  فرهنگی تقلیل داده و به اسم مدیریت فرهنگ، آن را به غلط گیر بروکراتیک محتوای هنر مدرنیستی کاهش داد و با این نگاه به پلیس نفس اماره هنرمندان مدرنیستی تبدیل گشت.سازمان های فرهنگی امروزی در واقع دستگاه های تنظیم شهوت هنرمندان مدرنیستی اند و سعی می کنند با به کار گیری تمام شگردهای نرم و سخت، هنرمندان مدرنیستی را به نوعی رام کنند که حداقل آنچه از منویات آنان به بیرون در گالری های نقاشی، سینماها و تئاتر ها و بازار نشر ترشح می کند حاوی بد و بیراه های مستقیم نباشد و تا آنجا که می شود از زهرشان کم شود و در بهترین حالت هنر و استاتیکشان به شکل خنثی درآید

 

و شاید به خاطر همین است که آنچه در مورد اصغر فرهادی به شدت آزار دهنده است، نه نوع نگاه سیاسی او و نه فیلمهایی که تکرار فیلمهای قبلی اند، بلکه آنچه از مصاحبه های متعدد او در خارج از کشور مشهود است، ختثی بودن او به مثابه ی یک هنرمندان ایرانی در قبال پیچیدگی های فضای داخلی و بین المللی ایران است. هرچند اصغر فرهادی استاد به تصویر کشیدن معضلات جامعه امروز ایرانی است، اما آنجا که با خبرنگاران و یا در جمع دانشجویان آمریکایی صحبت میکند با افتخار از اینکه فیلمش موضعی خاص در برابر رفتار نقش اول فیلم خود نمی گیرد صحبت می کند. او به این قضیه افتخار می کند که فیلم او بین ماندن و رفتن از ایران موضعی ندارد-هرچند که از نشانه های که خود او در فیلم گذاشته است برعکس این حرف او به تماشاگر القا می شود. خبرنگار آمریکایی از او می پرسد آیا درست است که شما با قرار دادن کاراکتر سیمین و سودای ترک وطن او در واقع به نوعی یک اعتراض سیاسی را به نمایش در می آوردید؟ فرهادی پاسخ می دهد: “به نوعی آری اما دقت کنید من در عین این که سیمین را به تصویر کشیده ام نادر را هم به تصویر کشیده ام که از رفتن بیزار است.” این جاست که خبرنگار آمریکایی با سماجت به او می گوید آری، ولی نادر نه به خاطر تعلقات میهنی و سیاسی و عقیدتی بلکه تنها به خاطر پدرش است که نمی خواهد از ایران برود. اینگونه است فرهادی خود را لو داده و این عدم موضع گیری روشن فکرانه او نیز همانند بحث مورد نظر فیلمش بیشتر به دروغی می ماند. البته فرهادی اینقدر صادق است که در جایی دیگر، خود نیز به این قضیه اشاره می کند که شاید خود نیز دارد دروغ می گوید و در مصاحبه با همان خبرنگار آمریکایی بارها اشاره میکند که او یاد گرفته با توجه به محدودیت ها پیام فیلم خود را پنهان فریاد بزند. نکته ای که درباره آقای فرهادی وجود دارد این است که فرهادی از کره دیگری نیامده بلکه او محصول سیاست گذاری فرهنگی خود جمهوری اسلامی است. نباید فراموش کرد که فرهادی دانش آموخته دانشگاه های ایران است، او آزمون و خطاهای فیلم نامه نویسی اش را در صدا و سیما انجام داده است و فیلم هایش با بودجه های لابی های مختلف قدرت در جمهوری اسلامی ساخته شده است. بنابراین اگر قرار باشد انگشت مواخذه ای پس از آسیب شناسی پدیده فرهادی به سمت کسی بلند شود، یکی از آنها، خود سیاست های مدرنیستی جمهوری اسلامی در حوزه به اصطلاحفرهنگ است

 

مفاهیمی از قبیل فیلم ارزشی، موسیقی ارزشی، هنر دینی، رمان انقلاب همه و همه ناشی از توهمات ما و عدم تسلط ما به مبانی و ذات مدرنیسم است. ژن مدرنیسم آنقدر قوی است که حتی هنرمندی مانند مسعود ده نمکی که از فیلمسازان جریان غیر روشنفکری در جمهوری اسلامی به حساب می آید در وصف دلیل موفقیت اخراجی ها در گیشه به این نکته اشاره میکند که اخراجیها و دیگر فیلمهای او صدای مردم در برابر مسیولین را پژواک میکند. او بر این اعتقاد است که دوربین او از موضع مسئولین با مردم حرف نمیزند، بلکه از نگاه مردم با مسئولین روبرو شده و با این اوصاف او نیز همانند هنرمندان مدرنیست دو قرن گذشته، دلیل اهمیت هنرش را رویارویی آن در برابر قدرت میداند و بدینسان به مفهوم “فرهنگی” که در رویارویی با سیاست مدرن شکل گرفته است دامن میزند

 

در این که جمهوری اسلامی در دوران گذار بسر می برد و تکیه به بعضی از مصادیق، محتوا، ابزار و فرمهای مدرنیستی جز ضروریات عصر حاضراست، هیچ شکی نیست که آن نیز اقتضائات و برنامه ریزی ها، تئوریزه کردن ها و ریز بینی های خاص خود را می طلبد. اتفاق مطالعاتی-جهادی که بدیهی است در جمهوری اسلامی هیچ گاه نیفتاده است چرا که دست اندرکاران فرهنگ هیچ گاه به لحاظ نظری و عملی یا توجیه نشده اند و یا از توجیه شدن سرباز زده اند

 

نتیجه ی این نوع سرباز زدن از فهم ذات مدرنیسم یا این بوده است که جمهوری اسلامی از ساخت فیلم استراتژیکی مانند ۳۳ روزه در داخل خاک خود به خاطر آنچه تهیه کننده اهمیت نشان دادن زنان بی حجاب میخواند محروم شود. (واین جای بس کار کارشناسی دارد که چقدر سینمای شبه سینمای جمهوری اسلامی،‌ آنگونه که تهیه کننده های مسلمان و دیندار ابراز کرده اند در تبین مفاهیم استراتژیک انقلاب اسلامی، با محدودیت مواجه بوده است و یا به خاطر به تصویر کشیدن حجاب زنان با نقشهای منفی به ترویج بیحجابی دامن زده است ) یا همان گونه که در آنچه فاحش-ه است به آن اشاره شد بعضی به غلط هم سینما را به  عنوان ابزار تبلیغ دین می خواهند و هم انتظار عفیف بودن و سلوک معنوی را از اعضای آن دارند. ذات مدرنیسم عرضه ی نفسانیات درونی هنرمند است و آنچه فاحشگی فلان هنرمند خوانده می شود در ذات مدرنیته به مثابه ی تمدن جدید و مدرنیسم به مثابه ژن فرهنگ این تمدن خوابیده است و شاید با این نگاه دیگر عریان شدن فلان بازیگر زن و مرد چندان جای تعجب نداشته باشد. عریان شدن بازیگر زن ایرانی، استعاره وادادن جمهوری اسلامی غیر انقلابی به مبانی مدرن است و ریشه اش همان لحظه ای است که ما در خیابان های یافت آباد به دنبال خرید دکوراسیون مدرن هستیم و آشپزخانه هایمان اوپن می شوند و ورزشمان حرفه ای می شود و تعلیمات دینی به یک موضوع درسی تقلیل داده شده و در کنار علوم و ریاضی و ورزش قرار می گیرد

 

یکی از هنرمندان مدرنیستی خارج نشین که خود اذعان دارد از دین بدش می آید و به شدت از عریان شدن بازیگر ایرانی هیجان زده شده به این بازیگر تبریک گفته و این حرکت را در ادامه ذات هنر مدرن انگاشته است. او می نویسد:”دنیای هنر، دنیای تخیل ماست، دنیای آرزوهای ماست برای خوشبخت تر زیستن آدمهادنیای هنر، دنیای بی مرز شدن رویا و تخیل و واقعیت و افسانه است. فیگورهای ما همه در ذهن ما آفریده می شوند و بر صفحه کاغذ یا صحنه نمایش شکل میگیرند.” نگاه این رمان نویس مدرنیستی مثل شنیدن حرف راست از بچه است که همه چیز را در دستگاه سیاسی روز تفسیر می کند اما در عین هیجان زدگی اش، صادقانه از ذات هنر مدرن پرده برمی دارد، هرچند که او این کار را مانند مدرنیستهای دهه چهل میلادی قرن گذشته برای توجیه تداوم مدرنیسم ایرانی انجام می دهد. و این یکی از لطیفه های جریان روشنفکری غرب زده ایرانیست که حرفهای پنجاه سال قبل غربیان را برای ما تکرار میکنند در حالیکه حرفهای این هیجان زده های غرب زده حتی در آکادمی های روشنفکری غرب نیز از مد افتاده و پست پست مدرنهای غربی امروز با نگاه به مبانی ما به دنبال مفری برای خروج از بحرانهای مدرنیته میگردند. البته باید به این نکته اشاره کرد که در میان این غربزدگان عقب مانده ایرانی هستند کسانی که پروژه لزوم غربی شدن جامعه ایرانی را با ظرافت خاصی انجام داده، همانند شخص سردرگمی مانند حمید دباشی به اسم مبارزه با نئولیبرالیسم آمریکایی، لیبرالیسم ایرانی را توجیه میکنند. در حالیکه خود خانم بازیگر هیچگاه از سیاسی بودن حرکت خود صحبتی به میان نیاورده- که البته اگر هم بیاورد اعتباری ندارد چرا که این نوع اعتراضهای از مد افتاده، جایش همه جا میتواند باشد غیر از مجله های زرق و برق دار مد فرانسوی- دباشی که خود از مناسبات نئولیبرالیستی تغذیه میکند، همانند مجله های زرد نیویورکی با هیجان زدگی بچه گانه ای، عریان شدن خانم بازیگر را به عنوان یک شورش سیاسی قابل مقایسه با شهروند تونسی که بدن خود برای اعتراض سیاسی می سوزاند می داند و نتیجه گیری می کند که به عنوان یک پدرمسلمان به این اقدام چون شورشی برای آزادی است افتخار میکند! در نگاه آقای دباشی هدف است که وسیله را توجیه میکند،‌ که دقیقا همان است که لیبرالیسم بعد از مرگ حیات دین در اروپا با تکیه به عقل بشر بر آن دامن زد. حال معلوم نیست چطور میتوان با تکیه به مبناهای از مد افتاده لیبرالیستی ضد دینی، هم ضد نئولبیرالیسم آمریکایی بود، هم پدر مسلمان با غیرت؟چگونه میتوان دردانشگاه کلمبیا نشست و مدافع ایرانی به زعم ایشان “آزاد”بود که قرار است هم اسلامی باشد و هم عریان شدن در انظار عمومی در آن امری عادی؟ آنچه در تخیل غیر خلاق و به شدت پارادوکسیکال امثال آقای دباشی و همفکرانش میگذرد، نئولیبرالیسم ایرانی است که در آن همه اخلاقیات نسبی اند وجنبش مدنی ایشان  برای احقاق اهداف خود میتواند به هر وسیله ای متوسل شود، در حالیکه صدای اذان هم در آنجا شنیده میشود. همان اسلام آمریکایی که مدرنیستهای ایرانی چه هنری و فلسفی آن که یکی از محصولاتش مخملباف، چه ورژنی کنونی چه ورژن سابق،‌ است مدافع آن هستند

 

مدرنیسم ایرانی سابقه ای طولانی دارد و تاریخچه اش به قبل از انقلاب و شعر نو و ظهور هنرمندانی چون فرخزاد و شاملو برمی گردد. مدرنیسم ایرانی در خلا فعالیت نکرده بلکه او قسمتی از گفتمان مدرنیستی مغرب زمین است. مدرنیسم ایرانی به شدت قدرتمند، برای اهداف خودش تاثیر گذار و در بازی های سیاسی، خواسته و ناخواسته به شدت فعال است. آنچه باید متلاشی شود ژن مدرنیسم ایرانی است. اما به همان اندازه که شکل گیری ژن مدرنیسم ایرانی یک شبه نبوده و این گفتمان محصول سال ها تئوریزه کردن و نوشتن و فعالیت هنرمندان و منتقدان داخلی و خارجی است، متلاشی کردن ژن مدرنیسم ایرانی کار یک شب و متوسل شدن به یک حال گیری سیاسی و صنفی و یا شبه ژورنالیستی ازهنرمندان مدرنیستی نیست. جمهوری اسلامی در وهله اول باید خود نسبت خود را با مدرنیسم مشخص کرده و به ازای آن در اختصاص بودجه های نفتی در ساختارهای غول پیکر مدیریت فرهنگی بازنگری کند. اینکه آیا فرهنگ همانند غرب باید به مثابه ی یک کتگوری جداگانه دیده شده و به ازای آن ساختار دولتی نفتی یکی پس از دیگری برای کنترل محتوای فرهنگ مدرنیستی شکل بگیرد، سوالی است بسیار مهم برای کارشناسی و اتاقهای فکر. لازمه ی متلاشی کردن ژن مدرنیسم ایرانی، تئوریزه کردن مفاهیم، بحث و گفتگو، ترویج جایگزین مدلهای هنری غیر مدرنیستی و فهم عمیق از مبانی مدرنیسم درزمان سیاست گذاری ها است و همه این ها مستلزم یک عزم جدی، سالها تلاش و مطالعه و به نوعی مبارزه است. درمیان این پیچیدگی ها، بستن و باز کردن فلان صنف و خانه هنرمندان مدرنیستی تنبل ترین و سطحی ترین کار ممکن است که از ظاهرش پیداست با مقاصد سیاسی و حزبی عجین است تا با یک عزم جدی و عمیق در متلاشی کردن ژن مدرنیسم ایرانی. نتیجه این گونه کنش های سطحی گاها، واکنش های عکس است که علیرغم ظاهرش به شدت به تقویت گفتمان مدرنیستی ایرانی کمک کرده و همه اینها در حالیست که مدرنیست های ایرانی در خارج نیز متحدان جهانی پیدا می کنند. نتیجه این نوع سطحی کاری هاست که نه اصولگرایی مدیران فرهنگی در بستن و قلع و قمح ره به جایی می برد و نه تبریک گفتن همین مدیران به هنرمندان مدرنیستی. وضع موجود بازتولید میشود

 

 

 

 

 

Posted in Uncategorized | ۳۲ Comments