پسر خواندگان خدا
February 25, 2012
سرب
از بدو تولد فضا و حرفهای گره، خیلیها بودند که میگفتند شماها که نقد مدرنیته میکنید پس چرا خودتون دارید از کامپیوتر استفاده میکنید؟ میگفتند این حرفای شما یعنی خوب پس رسانه و یارانه و اینا رو ول کنید دیگه. یا خیلی ها رو شنیدم که برای زیر سوال بردن آوینی میگن بابا اون خودشم از میز تدوین و دوربین استفاده میکرد. یا خیلی ها هم از خود من میپرسیدن، خوب اگه غرب اینجوریه که تو میگی پس واسه چی خودت بعضی وقتا خودت میری اونجا. چند روز پیش داشتم با خودم فکر میکردم چرا بعضی ها برای فرار از مواجه خودشون با بعضی از این مسایل بنیادی که الان خودش رو به شکل جدی در بحران محیط زیست داره نشون میده، سریع یه تیکه اینجوری نثار منتقد میکنن و از این طریق سعی میکنند به نوعی این گفتمان رو ساکت نگه دارند. البته این مختص به فضای ایران نیست. خیلی از کسانی که در خود غرب هم در ایجاد چنین آگاهی هایی دارن تلاش میکنند، معمولا از طرف صاحبان قدرت و سیاست که به نوعی حفظ وضع موجود به نفعشون هست مورد چنین تهاجم این چنینی قرار میگیرند. داشتم به اینها فکر میکردم که یاد یک خاطره افتادم.ء
چند سال پیش برای رفتن از شیراز به اصفهان، سوار اتوبوس بودم. یه ده کیلومتر که رفتیم مسافر بغلی من که از همون اول تو ترمینال تا اون موقع خواب بود وکلی خر و پف میکرد یه دفعه از خواب بلند شد. بعد از چند دقیقه یه تنه به من زد و گفت غلط نکنم این اتوبوس موتورش مشکل داره، ما رو وسط راه میزاره. بهش گفتم نه بابا اینا اتوبوس رو به لحاظ فنی چک میکنن. گفت نه، من مطمئنم چون صدای موتور عجیبه. یه سری توضیحات فنی هم داد که من نه اون موقع فهمیدم نه الان یادمه. بهش گفتم شما از کجا میدونی؟ گفت که من خودم مکانیکم. شوفر رو صدا کردو قضیه رو بهش گفت. شوفر رفت پیش آقای راننده و برگشت. شوفر گفت آقای راننده گفتن اگه کسی از صدای موتور خوشش نمی آید واسه چی سوار شده؟ میتونه پیاده شه. این آقای بغلی ما کلی عصبانی شد و صداشو برد بالا و خلاصه دعوا شد و راننده زد بغل و بغلی مارو پیاده کرد. من هم یه جورایی خنثی بازی کردم. پانزده دقیقه بعد تو راه اتوبوس خراب شد و تقریبا چپ کرد. کشته ندادیم ولی چند نفر به شدت مجروح شدن.ء
نتیجه داستان اینکه تا موتور شناس نباشی و از خواب بلند نشده باشی و سوار اتوبوس نباشی نمیتونی بفهمی مشکل کار کجاست. حالا این وسط کم نیستند کسانی که نقش آقای راننده رو بازی میکنند. آقاهای راننده ای که به جای این بگن دمتون گرم. شاید شماها یه چیزایی فهمیدید، بزار بزنیم بغل و با کمک هم دیگه ببینیم چی شده، میگن اگه خوشتون نمی آید خوب چرا اصلا شوار شدید؟ چرا پیاده نمیشین. غافل از اینکه نه با پیاده شدن موتور شناس دلسوز از خواب پریده چیزی حل میشه، نه با ویراژ دادن. نتیجه این نوع مواجه واقعیت گریزانه چیزی نیست جز چپ کردن. ء
اما صرف نظر از نوع نگاه راننده اونچیزی که بیشتر در این قصه متوجه ماست و استعاره کاراکترش به ما چیزی یاد میده شخصیت بغلی منه. آقای بغلی به ما یاد میده که اگر برای خروج از این بحران و سیطره مدرنیته راه حلی وجود داشته باشه، پیش نیازش در وهله اول بوجود آمدن کاراکترهای موتور شناس از خواب پریده درون اتوبوسی است که میشه اسمش رو همون جهادگر و یا انقلابی و یا سابجکتیویتی رادیکال بیدار گذاشت. اینجا مقصود از رادیکال کسانی نیست که شیشه میشکنند و فقط برای نفی بلدند تندرویهای افراطی بکنند. سابجکتیویتی های بیدار رادیکال کسانی هستند که به خوبی مدرنیته و غرب را فهم کرده اند. و گاها نیز به تکنیک تسلط دارند اما از ماهیت درونی آن آگاه شده اند و پیوسته با نوع بودن خود در مبارزه با مبانی و مظاهر مدرنیته خط شکنی میکنند و یا آنگونه که گفته اند آنرا مسخر شرطی خود میکنند. و اینجاست که آن حرف که میگوید در شخصیتی مثل چمران دیگر دعوای سنت و مدرنیته حرف مفتی است به شدت حکیمانه می آید. در واقع با خلق چمرانها، سوال متدولوژی و اینکه برای خروج از سیطره مدرنیته چه باید کرد کم اهمیت شده و سوال اینکه چه آدمهایی را باید تربیت کرد، موضوعیت پیدا میکند. مصداق چمران به ما می آموزد که خلق چیزهای متفاوت تنها به دست سابجکتیویتی های رادیکال بیدار(سرب) ،یا همان جهادگران از این جنس محقق میشود، جهادگرانی که با حرکت در زمین بازی ترسیم شده خود راه خود را پیدا میکنند و قوه خود را از آرمانهایشان و قدرت خلاقیشان و نه از بخشنامه های اداری مدیران فرهنگی و اجتماعی میگیرند. بنابراین تنها راه برونرفت از سیطره مدرنیته، نه گوشه ای مولوی و حافظ خواندن، نه تزیین مسجد، نه سنتگرایی دکاندارانه، نه فرار ازواقیعت، بلکه پرورش جهادگران سربی است. سربها، هم سنتگرایی میکنند همه مبارزه با استعمار، هم فهم عمیق از ساز و کار مدرنیته و هم خلق چیزهای متفاوت. ء
البته این تغییر اولویت از اینکه چه میخواهیم درست کنیم به اینکه چه انسانهایی میخواهیم پرورش دهیم علیرغم سادگیش، پیامدهای جدی در تغییر نوع نگاه، سیاستگذاری و سیاست ورزی در جمهوری اسلامی به همراه خود دارد. ما و مدیران جمهوری اسلامی اگر بپذیریم که خلق چیزهای متفاوت تنها به دست سابجکتیویتی های رادیکال بیدار محقق میشود، آنوقت جهت سیاستگذاری ها را از این سوال که نتیجه کار ما در کوتاه مدت چه خواهد بود به اینکه چه نوع انسانهایی از دل ساختارهای ما، چه آموزشی چه فرهنگی چه سیاسی و چه اقتصادی آن بیرون می آید تغییر میکند. در این مدل، من به عنوان یک مدیر و یا کارگزار به جای تکیه محض بر اینکه من چی بدست می آورم، به اینکه من به تربیت چه انسانهایی میتوانم کنم تغییر رویکرد خواهد داد. در این مدل انسانها اهمیت پیدا میکنند نه نتایج و آمارهای تصنعی. و شاید تفاوت فرق عمده سیاست ورزی پیامبران و صالحان با اصحاب قدرت در عصر مدرنیته در این است که برای پیامبران و صالحان قدرت انرژی بوده است که بواسطه آن انسانهای بیدار تربیت کنند درحالیکه غایت نقش قدرت در سیاست ورزی مدرن رام کردن و اهلی کردن شهروندان به شکلی خنثی است که نوع رفتار آنان در تطابق با منافع اهل ثروت و قدرت باشد.ء. ء
خنثی
به عنوان یک دانشجویی ایرانی در غرب، نکته ای که به شدت تو ذوق میزنه خیل زیادی از دانشجویان ایرانیه که در این دانشگاهها در مقاطع ارشد و دکترا در رشته های فنی تحصیل میکنند و هر سال هم به تعدادشون اضافه میشه. دانشجویانی که بهترین هدیه جمهوری اسلامی به غرب هستند. آدمایی که به شدت در رشته های خودشون نخبن. از مسایل سیاسی بین الممل هم چیزی زیادی نمیدونن و یا اصلا براشون مهم نیست و از مسایل ایران هم، یا اینکه اونجا آزادی نیست رو تحویلت میدن..و یا اوناییشون که یه خورده مذهبی ان میگن نگاه کن غرب اسلام رو بهتر از ما فهمیده. آدمهای خنثی ای که بهترین گزینه برای استخدام در شرکتهای بزرگ نئولیبرالیستی اند، نه شکایتی دارند نه روحیه مقاومتی و تشنه وار دنبال خدمت به اقتصاد غرب هستند. حرف این نیست که اینها چرا اینجوری اند. حرف این است که نوع سابجکتیویتهای در خلا سیاستگذاری فرهنگی اجتماعی آموزشی ما شکل نمیگیرند بلکه اینها محصول یک سری گفتمان و ساختار های به شدت قدرتمند هستند. در پس پرده گفتمان پیشرفت علم، تاسیسهای دانشگاهای صنعتی یکی پس از دیگری، اولویت ریاضی بر ادبیات در دبیرستان، ضیعف بودن رشته های علوم انسانی و عدم وجود یک نظام آموزشی هوشمندانه که شکلگیری سابجکتیویتیهای رادیکال بیدار برایش موضوعیت دارد و دانشگاههای که رفتار “منضبط” رو از دانشجوهاش انتظار داره همه و همه در شکلگیری این نوع سابجکتیویتیهای خنثی دخیل هستند. ء
دانشگاه سرخپوستی
یک بحثی در محافل آکادمیک کانادایی به نام “ایندیجنازینگ آکدمی” چند وقتی بود که مد شده بود. کلمه ایندیجنس به معنی بومی و محلی است و به سرخپوستان و یا بومیان اطلاق میشود. بحث ایندوجینایزیشن آکدمی رو بعضی از سفید پوستان لیبرال آکادمیک کانادایی پیش کشیدن و حرفشون هم این بود که دانشگاهها و متدولوژی ها در علوم انسانی با ارزشهای غربی توسعه پیدا کرده اند و ما باید برای احترام به سرخپوستان به روشهای و ارزشهای اونها احترام بگذاریم و آکادمی و بخصوص متدولوژی را ایندوجینزایز یعنی بومی (نه به معنی بومی در ایران، بومی به معنی سرخپوستان) بکنیم. مدتها سر این بحث مانور دادند تا اینکه که یک کنفرانس با همین موضوع برگذار شد و به عنوان یکی از سخنرانان اصلی از یک استاد دانشگاه به نام تاییکی آلفرد که خود از بومیان موهاک است و به عنوان یک مبارز سرسخت ضد استعماری و مدافع حقوق و زمینهای سرخپوستان شناخته میشه دعوت کردن که بیاد و از اهمیت ایندوجینایزشن دانشگاه و آکادمی صحبت بکنه. آقای تاییکی به سالن کنفرانس رفت و پس از یک مقدمه در کمال تعجب همه گفت که آکادمی ایندوجینزایز نمیشه. گفت الکی وقتون تلف نکنید و با طرح چنین موضوعاتی از حس گناه خودتون نسبت به ظلمی که به ما روا داشتید کم نکنید. استدلال تاییکی این بودکه علوم انسانی غربی تاریخچه و متدولوژی و مبانی خودش رو داره که یک شبه به وجود نیومدن و اینها محصول یک نگاه خاص تمدنی است بنابراین اصلا طرح ایندوجینایز کردن آکادمی بحث بیخودیه. بعد از تموم شدن حرف این استاد، که به مذاق برگزار کنندگان سفید پوست کانادایی اصلا خوش نیومده بود، چند تا از اساتید و دانشجویان که از موضع من نسبت به اینکه بومی کردن و اسلامی کردن مدرنیته دروغیه که خود غربی ها به مسلمونها برای کنترل اونها میگن آگاه بودن پیش من اومدن وبا شوخی گفتن به نظر میرسه ایرانیها و بومیان دارن یک حرف رو میزنن. یکی شون بهم گفت که براش خیلی این قضیه جالبه و ازم پرسید که چرا فکر میکنم نظر من و آقای تاییکی شبیه به هم هستند. من هم نظرمو بهش گفتم. جالب اینجا بود آقای تاییکی حرفشون این بود که دانشگاه ایندوجنیزانیز نمیشه، ولی حضور یکی مثل خودش در دانشگاه میتونه به تربیت سفید پوستان و سرخپوستان ضد استعمار کمک کنه . او اعتقاد داشت از همین علوم انسانی میشه استفاده کرد و جنس شهروندانی کانادایی رو تربیت کرد که نسبت به ظلمی که به سرخپوستان شده آگاه بشن و بفهمن که چگونه تمدن غرب، تمدن اونها را ویران کرده. در آخر صحبتاش آقای تاییکه گفت که به این نتیجه رسیده که بهترین راه مبارزه با استعمار کانادایی، تربیت فرزندانی است که زبان بومی خود را بلدند، قبل از شروع کارهاشون دعاهای دینی خودشون رو میخونن و به یاد گرفتن شکار و سبک زندگی بومی شون افتخار میکنن. سبک زندگی که به گفته آقای تاییکی بر خلاف سبک زندگی مدرن، با طبیعت سر دوستی داره. ء
گفتمان انقلاب و محیط زیست
جدیدا یک فیلم انیمیشنی به اسم فردای دیگری نیست رو دیدم که به موضوع بحران محیط زیست و اینکه منابع زمین با این سبک زندگی مدرن همخوانی نداره پرداخته. فیلمی که از بچه ها در تهران در بام خواستم هر چه زودتر اون رو ترجمه و دوبله بکنند و در فضای رسانه ای ایران پخش کنند. همیشه دوست داشتم یک فیلمی با چنین مضمون و پشتوانه تحقیقاتی در ایران بسازم که هیچ وقت، وقت نشد. الان کم کم زمان اون رسیده که گفتمان انقلاب اسلامی موضوع محیط زیست رو جدی بگیره تا این بحث محیط زیست از یک بحث لوکس بچه پولداری فاصله بگیره و به یکی از موضوعات مورد توجه گفتمان انقلاب در بیاید. همیجا هم از هرگروه و فعال محیط زیست هم که آماده یک کار جهادی تحقیقاتی رسانه ای تو این حوزه هستند دعوت میکنم چه با کمک یکی مثل من، چه با کمک همدیگه در اشاعه اهمیت این بحث تلاش کنند. کتاب اسلام و محیط زیست آیت اله جوادی املی و تحقیق در موضوع وابستگی سبک زندگی معاصر ایرانی به نفت میتواند شروع خوبی برای کار تحیق باشد. ای کاش این نوع کارهای جهادی رسانه ای رو ما خیلی زدوتر از این شروع کرده بودیم. اونوقت مساله محیط زیست و موضوع سبک زندگی و تحول نظام آموزشی و دانشگاهی به گفتمان امروز سیاستمدارانمون تبدیل میشد و در یک فضایی مثل رقابتهای انتخاباتی جزییات این حرفها رو میشنیدیم تایک سری شعار های تکراری. ء
مجلسیها
به عنوان کسی که از دور و از روی رسانه ها گفتمان رقابتهای انتخاباتی مجلس رو دنبال میکنم چیزی که واضح است اینه که هیچکدام از گروهای شرکت کننده از جزییات برنامه ها و اهداف و شایستگی هاشون صحبت نمیکنن و همشون به یک سری کلی گویی های گاها ایدولوژیک بسنده میکنند. به نظر میرسه اختلاف این گروه با آن گروه بر سر مبانی در نوع قانون گذاری برای تحول نظام آموزشی و یا شکلگیری معماری اسلامی و یا سیاست خارجی نیست. این گروه میگه به ما رای بدید چون ما حال دولت رو میگیریم، گروه دیگه میگه به ما رای بدید چون ما هوای مستضعفها رو داریم و بلدیم با دولت تعامل کنیم. جالب اینکه بعضی از کاندیدها وعده های اجرایی از قبیل ساخت بیمارستان میدهند در حالیکه وظیفه مجلس نظارت و قانوگذاری است و اصلا توان ورود به کارهای اجرایی را ندارد. خیلی ها هم در دفاع از شایستگی هاشون از اهمیت مبارزه با فقر صحبت میکنند و یا اینکه استاد فلان رشته دانشگاهند در حالیکه میزان شایستگی یک نماینده در یک حوزه یک انتخابیه باید بر اساس کارها و فعالتیهای پیشین اون کاندید در همون ناحیه باشه. آقاو یا خانم کاندید باید به ما بگه به طور مثال چه قدر در تسهیل ازدواج جوانان در شهر خودش تاثیر گذار بوده و یا چگونه قبلا با استانداران برای عوض شدن وضعیت مدارس لابی کرده و یا چگونه با ایجاد کمپین های رسانه ای در آگاهی مردم از وضعیت پرونده انرژی هسته ای ایران تلاش کرده. تحیل سیاست روز نه تخصص من است و نه موضوع مورد علاقه من. اما شاید بهترین استدلال در تبین وضعیت رقابتهای انتخاباتی رو بشه از زبان وحید جلیلی شنید:ء
من همیشه گفتهام که ادعاهای کاندیداها باید فعل گذشته داشته باشد. نمره ادعای “من فلان کار را خواهم کرد” بدون نگاه به گذشته صفر است. طرف باید بگوید من این کار را کردم. من فلان جا بودم و منشأ این اتفاق شدم…. این که بگوییم فساد صرفا متجلی شده در آقای فلانی یا در فلان جریان، عوامفریبی است. یکی از اتفاقهایی که باید بیفتد، مبارزه با نوعی از فساد سیاسی است که متأسفانه در انتخابات توسط یکسری از نما اصولگرایی نهادینه شده است. کسی که میگوید در شرایطی که اصلح وجود دارد، شما بیایید به صالح مقبول! رأی بدهید ـکه خودش یک دروغ بزرگ استـ فردا روزی از او بعید نیست که بگوید در شرایطی که صالح وجود دارد، شما بیایید به فاسد مقبول رأی بدهید که افسد رأی نیاورد. یعنی به جای اینکه پیشرفت نظام و مسیر حرکت نظام را به سمت رفتن به سوی اصلح طراحی کنیم و پیش ببریم، دقیقاً دارند برعکس عمل میکنند که من به اینها میگویم جریانات برانداز “یستَدَلَّ عَلَی ادبارِ الدُّوَلِ بِاَربَعٍ”. یکی از آنها “تَقدیمِ الاَراذِلِ وَ تَأخیرِ الاَفاضِلِ”. بعد اینها چه میگویند؟ میگویند با اینکه میدانید ما صلاحیت بالایی نداریم و اصلح نیستیم، بیایید به ما رأی بدهید که براندازها رأی نیاورند! من میگویم تو خودت برانداز هستی. کسی هستی که داری سلسله مراتب نظام جمهوری اسلامی را جوری میچینی که اصلح در آن حذف شود. ء
نقد درون گفتمانی و یک استثنا
نکته جالب در ایران اینه که بعضی وقتا تند ترین نقدها رو به جمهوری اسلامی رو خود بچه ها انقلابیها طرح میکنند. شده بعضی وقتا این جوجه لیبرالها من رو میبینند و قیافه اپوزوسیونی میگیرند و بعد چهار کلمه حرف که میزنند اینقدر که نقدشون سطحیه آدم نمیدونه بهشون چی بگه. بهشون میگم ماها خیلی گنده تر از این حرفا رو تو گره طرح کردیم و با دوستامون دربارش حرف میزنیم. هرچند که البته بعضی وقتها این فضای باز نقد با مبناهای انقلاب اسلامی استثناهایی رو هم داره که نمونش توقیف نشریه هابیل بود که بسیار خبر بد و عجیبی بود. قصاری از آخرین سخنرانی استاد رحیم پور ازغدی شاید بهترین تمام کننده حرفهای این اپیکباز باشه:ء
وقتی میگوییم انقلاب، مرادمان چیست؟….راجع به انقلاب وقتی صحبت میکنیم باید روشن بشه که ما یک موجودی و یا پدیده ای به نام انقلاب نداریم اساسا. یه کسی به نام آقای انقلاب و یا خانم انقلاب وجود خارجی نداره….انقلاب یعنی انقلابیون…. اگر انقلابیون در یک انقلاب آدمهای عمیق و دارای فکر روشن نسبت به ابعاد یک حرکت باشند اون انقلاب به لحاظ نظری و تئوریک ریشه داره. اگر انقلابیون ضعیف باشن، عقل نظری نداشته باشن، اون انقلاب بازی میخوره زود. متوقف میشه…. بنابراین ما یک چیزی جدا از آدما به نام انقلاب نداریم…. بنابراین اینکه ما جداگانه فکر کنیم من و شما میتونیم یک مسیری رو بریم، مسیر الف و بعد یه کسی یه چیزی هست به اسم انقلاب، خودش داره یک مسیره دیگه ای رو میره به نام ب، همچین چیزی دروغه. وجود نداره. اگرم کسی میگوید این انقلاب چون اسلامی است خداوند تضمینش کرده، اینم وعده خداوند نیست. این رو من نمیدونم از کجا میگن بعضی ها. خداوند هیچ حرکت اجتماعی و فردی رو تضمین به طور مطلق نکرده… ضمانت اللهی مشروطه… خداوند پدر خواندگان من و شما نیست. قوم و خویش من و شما نیست. ما پسرخواندگان خدا نیستیم. ء
Posted in Uncategorized ۵۷ Comments
دستگاههای تنظیم
January 29, 2012
دو هفته پیش بود که مرگ مدرنیسم ایرانی درتهران به چاپ رسید. اون چیزی که در زیرمیاد ابتدا قرار بود فقط چند خط در توضیح بیشتر این مقاله باشه که اینقدر طولانی شد خودش به یک بحث مجزا تبدیل شد و اپیکبازی شد. امیداورم این حرفا نقض غرض نباشه و این فضاهای مجازی،و این صفحه های سفید جای رقص نفسانیات ما نباشه و نیت خیر وبرای اصلاح امور باشه. از بعضی از حرفای تنگ نظرانه نمیشه به راحتی گذشت، اما سبکبالانه تنگ نظری ها را دیدن و یادگرفتن و تذکر دادن خودش مرتبه و مهارتی میخواد. فقط میشه تمرین کرد. راستی چند روز پیش سالگرد پخش گره بود. دیدم این ور و اون ور یه سری از بچه های بلاگستان یادشون بود و از گره یادی کردن. خدا حفظتون کنه. شنیدم شبکه سه هم قسمت دوم خلاصه گره رو که بعد از برنامه با کمک بچه ها آماده شده بود رو پخش کرده. بازم دمشون گرم که پخش کردن. یادمون نره که گره یک برنامه تلویزیونی نیست، یک دغدغه است، یک آرمانه، گره یک مواجه ی انتقادی با وضع موجوده. گره اصل از خود شروع کردنه و از خودمون تغییر رو آغاز کردنه
مدرنیته چیست؟ مدرنیسم چیست؟ آیا این دو یکی هستند؟
مدرنیته به شکل و روح تمدن غالب که بعد از رنسانس اروپایی شروع می شود اطلاق می شود در صورتی که مدرنیسم یک جریان هنری در اواخر قرن نوزدهم در غرب است که به شدت ضد فرم های گذشته است و شعار اصلی آن هنر برای هنر است. مدرنیست ها براین اعتقادند که هنر چیزی جز ابراز احساسات و درونیات هنرمند نیست و به محض این که هنرمند و هنر به فکر مخاطب و هرگونه مسئولیتی در قبال بیننده بیفتند، آن لحظه، لحظه ی مرگ اصالت هنر بوده و آن هنر دیگر هنر نیست. در این نگاه به هنر، زیبایی شناسی یا همان استاتیک، غایت خلق هنر است و کارکرد هنر به تصویر کشیدن زیبایی است. این نگاه به هنر البته بازتاب اتفاقات آن روز دنیای غرب بود که انقلاب صنعتی و تسلط سرمایه داری همه جا را فراگرفته بود و دین به مثابه ی یک ملجأ معنوی جایگاه خود را از دست داده بود و متفکران غربی برای جبران خلأ وجود فضایی منزه از آلودگی های صنعت و اقتصاد و سیاست مفهومی به نام فرهنگ را تولید کردند. البته باید اشاره کرد که مفاهیمی به نام اقتصاد و سیاست به مثابه ی دسته بندی های مجزا نیز بعد از تولد مفهوم ملت در قرن هجدهم و نوزدهم و بعد از حذف حکومت دینی در مغرب زمین شکل می گیرد. تا قبل از روزگار مدرن پادشاه جانشین خدا بر روی زمین است و لذا اجرای قوانین الهی است که برای او موضوعیت دارد. پادشاه لزوما به موفقیت و شکست نمی اندیشد بلکه تحقق احکام خداوند بر قلمرو تحت حکومت اوست که به نظام او مشروعیت می بخشد. با تولید ملت مدرن و سالها روشنفکری ضد دینی اروپایی و انقلاب فرانسه و تکیه بر عقل بشر، منافع ملی که همانا موضوعیت پیدا کردن منافع اقتصادی است جایگزین مسئولیت های ماورایی حکومت ورزی کلاسیک می شود و این گونه است که مفهومی به نام اقتصاد به معنی امروزی آن در کنار مفهومی به نام سیاست شکل می گیرد. بدین سان است که مدرنیته، ابعاد مختلف حیات انسانی را که در گذشته، در عین یک وحدت و ذیل دین تعریف می شدند را از هم گسست و برای تسلط براین ساحت ها، از هرکدام یک کتگوری و یا یک دسته بندی مجزا ساخت؛ کتگوری فرهنگ، کتگوری سیاست، کتگوری اقتصاد و حتی کتگوری دین. مدرنیته دین را نیز به کتگوری تقلیل داد و بدین سان دین را حذف نه، بلکه کارکردش را عقیم کرد
فرهنگ در نگاه آن روز و حتی امروز متفکران مغرب زمین آن فضایی است که آلوده به قدرت و اقتصاد نیست، از این رو فرهنگ همیشه نه با قدرت بلکه بر قدرت است. در ذیل فرهنگ با تعریف اروپایی آن بود که مدرنیسم متولد شد، مدرنیستی که لاجرم هنرمندان در مواجه و یا فرار از سیاست ترغیب میکرد و اینگونه بود که هنر برای اولین بار به مثابه ی یک کتگوری جداگانه از حیات بشری در گالریهای اروپایی نمایان گشت. تا قبل از دوران مدرن، پدیده ای به شکل گالری هنر به مثابه ی مکانی مجزا برای تولید و عرضه ی فرهنگ وجود نداشت و هنر و زندگی در هم تنیده شده بود. در واقع می توان گفت از آنجا که مفهوم فرهنگ جایگزین مفهوم دین در تمدن معاصر است، لذا مدرنیسم نیز به مثابه ی تجلی ذات فرهنگ در ژن خود غیر دینی است و با هیچ چیز رابطه ای ندارد به جز به عرضه گذاشتن منویات هنرمند که سید شهیدان اهل قلم نامش را حدیث نفس گذاشته است
در دهه هفتاد و هشتاد میلادی بود که خود غربیان بر مفاهیم مدرنیستی و نگاه هنر برای هنر آن شوریدند و صحبت از احیای اهمیت مسئولیت و هنر به میان آوردند و در همین دوران بود که انقلاب اسلامی ایران به مثابه ی تنها اتفاق منسجم قرن در به چالش کشیدن مبانی مدرنیته به پیروزی رسید و رهبر آن حضرت خمینی مفهوم هنر متعهد را طرح کردند. نکته ی مورد توجه در نگاه این حکیم عالیقدر نسبت به مقوله ی هنر، جنس مبارزه ای است که ایشان برای هنر امروز متصور می شوند و بدون هیچ اشاره ای به مفهوم هنر اسلامی در واقع مدل مدرنیسم اسلامی را پیشنهاد نداده بلکه هنری که با زندگی، عرفان و مبارزه و حل مشکلات عجین است را به عنوان هنر انقلاب بر می شمارند. نکته ی جالب اینکه بعدها جنسی از این نوع هنر در غرب البته بسیار کم رمق، در واکنش به مدرنیسم هنری شکل گرفت، اما علیرغم تاکید امام و مقایسه ی هنرمندان و سربازان جبهه و هنری که پیوسته سر مبارزه با اسلام آمریکایی دارد، جمهوری اسلامی هیچ گاه به سمت تئوریزه کردن و احیای نگاه امام به هنر نرفته بلکه برعکس مشتاقانه، متوهمانه و لجبازانه به سمت مدرنیسم هنری شتافت. فردای آن روز طرح نگاه امام به هنر، نه تنها روز مرگ مدرنیسم ایرانی نبود بلکه آن روز، روز تاسیس نهادهای مختلفی از جمله وزارتخانه و سازمان های متولی فرهنگ بود و این همان فرهنگ، به مثابه یک کتگوری با مفهوم غربی است که فرهنگ را نه در یک نوع بودن بلکه در نازل ترین شکلش، در مدیریت تولید و مصرف محتوای هنرهای مدرنیستی تقلیل می دهد
جمهوری اسلامی از این مهم غافل ماند که لازمه ی زیستن مسلمانی، تنها انجام دادن واجبات شرعیه نیست، بلکه معماری، تغذیه روش و مکان تربیت فرزند، نوع مشاغل و حتی نوع ازدواج نیز ملزومات مسلمان وار زندگی کردن در فضای جدید است. جمهوری اسلامی، در وضع سیاست های مختلفش، از اندازه گیری تاثیر این سیاست ها در نوع رفتارمسلمانان غافل ماند و همان گونه که قبلا گفته شد ایران معاصر به عنوان مثال در مورد معماری به اسم شهرسازی و توسعه و پاسخ به نیازهای امروزی شهری، هیچ گاه تاثیر آن را در نوع رفتار شهروندان خود محاسبه نکرد. و شاید به خاطر همین نوع نگاه است که وقتی از یکی از متولیان وزارت بهداشت درباره اینکه مسئولیت تاثیر فرهنگی- اینجا منظور از فرهنگ نوع بودن و سبک زندگی است- شیوع فست فودها در جامعه ایرانی در برنامه گره سوالی طرح شد، ایشان به درستی اذعان داشتند که این نوع محاسبات تاثیر فرهنگی مسئولیت ایشان نیست و وقتی سوال می شد پس مسئول چه کسی است، ایشان هیچ جوابی نداشتند
بر خلاف نوع نگاه کثرت درعین وحدتی حضرت روح الله، جمهوری اسلامی، فرهنگ را نه در تاثیر یکایک اجزای شکل دهنده ی سبک زندگی مدرن، بلکه به تاسیس سازمان های فرهنگی تقلیل داده و به اسم مدیریت فرهنگ، آن را به غلط گیر بروکراتیک محتوای هنر مدرنیستی کاهش داد و با این نگاه به پلیس نفس اماره هنرمندان مدرنیستی تبدیل گشت.سازمان های فرهنگی امروزی در واقع دستگاه های تنظیم شهوت هنرمندان مدرنیستی اند و سعی می کنند با به کار گیری تمام شگردهای نرم و سخت، هنرمندان مدرنیستی را به نوعی رام کنند که حداقل آنچه از منویات آنان به بیرون در گالری های نقاشی، سینماها و تئاتر ها و بازار نشر ترشح می کند حاوی بد و بیراه های مستقیم نباشد و تا آنجا که می شود از زهرشان کم شود و در بهترین حالت هنر و استاتیکشان به شکل خنثی درآید
و شاید به خاطر همین است که آنچه در مورد اصغر فرهادی به شدت آزار دهنده است، نه نوع نگاه سیاسی او و نه فیلمهایی که تکرار فیلمهای قبلی اند، بلکه آنچه از مصاحبه های متعدد او در خارج از کشور مشهود است، ختثی بودن او به مثابه ی یک هنرمندان ایرانی در قبال پیچیدگی های فضای داخلی و بین المللی ایران است. هرچند اصغر فرهادی استاد به تصویر کشیدن معضلات جامعه امروز ایرانی است، اما آنجا که با خبرنگاران و یا در جمع دانشجویان آمریکایی صحبت میکند با افتخار از اینکه فیلمش موضعی خاص در برابر رفتار نقش اول فیلم خود نمی گیرد صحبت می کند. او به این قضیه افتخار می کند که فیلم او بین ماندن و رفتن از ایران موضعی ندارد-هرچند که از نشانه های که خود او در فیلم گذاشته است برعکس این حرف او به تماشاگر القا می شود. خبرنگار آمریکایی از او می پرسد آیا درست است که شما با قرار دادن کاراکتر سیمین و سودای ترک وطن او در واقع به نوعی یک اعتراض سیاسی را به نمایش در می آوردید؟ فرهادی پاسخ می دهد: “به نوعی آری اما دقت کنید من در عین این که سیمین را به تصویر کشیده ام نادر را هم به تصویر کشیده ام که از رفتن بیزار است.” این جاست که خبرنگار آمریکایی با سماجت به او می گوید آری، ولی نادر نه به خاطر تعلقات میهنی و سیاسی و عقیدتی بلکه تنها به خاطر پدرش است که نمی خواهد از ایران برود. اینگونه است فرهادی خود را لو داده و این عدم موضع گیری روشن فکرانه او نیز همانند بحث مورد نظر فیلمش بیشتر به دروغی می ماند. البته فرهادی اینقدر صادق است که در جایی دیگر، خود نیز به این قضیه اشاره می کند که شاید خود نیز دارد دروغ می گوید و در مصاحبه با همان خبرنگار آمریکایی بارها اشاره میکند که او یاد گرفته با توجه به محدودیت ها پیام فیلم خود را پنهان فریاد بزند. نکته ای که درباره آقای فرهادی وجود دارد این است که فرهادی از کره دیگری نیامده بلکه او محصول سیاست گذاری فرهنگی خود جمهوری اسلامی است. نباید فراموش کرد که فرهادی دانش آموخته دانشگاه های ایران است، او آزمون و خطاهای فیلم نامه نویسی اش را در صدا و سیما انجام داده است و فیلم هایش با بودجه های لابی های مختلف قدرت در جمهوری اسلامی ساخته شده است. بنابراین اگر قرار باشد انگشت مواخذه ای پس از آسیب شناسی پدیده فرهادی به سمت کسی بلند شود، یکی از آنها، خود سیاست های مدرنیستی جمهوری اسلامی در حوزه به اصطلاح “فرهنگ“ است
مفاهیمی از قبیل فیلم ارزشی، موسیقی ارزشی، هنر دینی، رمان انقلاب همه و همه ناشی از توهمات ما و عدم تسلط ما به مبانی و ذات مدرنیسم است. ژن مدرنیسم آنقدر قوی است که حتی هنرمندی مانند مسعود ده نمکی که از فیلمسازان جریان غیر روشنفکری در جمهوری اسلامی به حساب می آید در وصف دلیل موفقیت اخراجی ها در گیشه به این نکته اشاره میکند که اخراجیها و دیگر فیلمهای او صدای مردم در برابر مسیولین را پژواک میکند. او بر این اعتقاد است که دوربین او از موضع مسئولین با مردم حرف نمیزند، بلکه از نگاه مردم با مسئولین روبرو شده و با این اوصاف او نیز همانند هنرمندان مدرنیست دو قرن گذشته، دلیل اهمیت هنرش را رویارویی آن در برابر قدرت میداند و بدینسان به مفهوم “فرهنگی” که در رویارویی با سیاست مدرن شکل گرفته است دامن میزند
در این که جمهوری اسلامی در دوران گذار بسر می برد و تکیه به بعضی از مصادیق، محتوا، ابزار و فرمهای مدرنیستی جز ضروریات عصر حاضراست، هیچ شکی نیست که آن نیز اقتضائات و برنامه ریزی ها، تئوریزه کردن ها و ریز بینی های خاص خود را می طلبد. اتفاق مطالعاتی-جهادی که بدیهی است در جمهوری اسلامی هیچ گاه نیفتاده است چرا که دست اندرکاران فرهنگ هیچ گاه به لحاظ نظری و عملی یا توجیه نشده اند و یا از توجیه شدن سرباز زده اند
نتیجه ی این نوع سرباز زدن از فهم ذات مدرنیسم یا این بوده است که جمهوری اسلامی از ساخت فیلم استراتژیکی مانند ۳۳ روزه در داخل خاک خود به خاطر آنچه تهیه کننده اهمیت نشان دادن زنان بی حجاب میخواند محروم شود. (واین جای بس کار کارشناسی دارد که چقدر سینمای شبه سینمای جمهوری اسلامی، آنگونه که تهیه کننده های مسلمان و دیندار ابراز کرده اند در تبین مفاهیم استراتژیک انقلاب اسلامی، با محدودیت مواجه بوده است و یا به خاطر به تصویر کشیدن حجاب زنان با نقشهای منفی به ترویج بیحجابی دامن زده است ) یا همان گونه که در “آنچه فاحش-ه است“ به آن اشاره شد بعضی به غلط هم سینما را به عنوان ابزار تبلیغ دین می خواهند و هم انتظار عفیف بودن و سلوک معنوی را از اعضای آن دارند. ذات مدرنیسم عرضه ی نفسانیات درونی هنرمند است و آنچه فاحشگی فلان هنرمند خوانده می شود در ذات مدرنیته به مثابه ی تمدن جدید و مدرنیسم به مثابه ژن فرهنگ این تمدن خوابیده است و شاید با این نگاه دیگر عریان شدن فلان بازیگر زن و مرد چندان جای تعجب نداشته باشد. عریان شدن بازیگر زن ایرانی، استعاره وادادن جمهوری اسلامی غیر انقلابی به مبانی مدرن است و ریشه اش همان لحظه ای است که ما در خیابان های یافت آباد به دنبال خرید دکوراسیون مدرن هستیم و آشپزخانه هایمان اوپن می شوند و ورزشمان حرفه ای می شود و تعلیمات دینی به یک موضوع درسی تقلیل داده شده و در کنار علوم و ریاضی و ورزش قرار می گیرد
یکی از هنرمندان مدرنیستی خارج نشین که خود اذعان دارد از دین بدش می آید و به شدت از عریان شدن بازیگر ایرانی هیجان زده شده به این بازیگر تبریک گفته و این حرکت را در ادامه ذات هنر مدرن انگاشته است. او می نویسد:”دنیای هنر، دنیای تخیل ماست، دنیای آرزوهای ماست برای خوشبخت تر زیستن آدمها… دنیای هنر، دنیای بی مرز شدن رویا و تخیل و واقعیت و افسانه است. فیگورهای ما همه در ذهن ما آفریده می شوند و بر صفحه کاغذ یا صحنه نمایش شکل میگیرند.” نگاه این رمان نویس مدرنیستی مثل شنیدن حرف راست از بچه است که همه چیز را در دستگاه سیاسی روز تفسیر می کند اما در عین هیجان زدگی اش، صادقانه از ذات هنر مدرن پرده برمی دارد، هرچند که او این کار را مانند مدرنیستهای دهه چهل میلادی قرن گذشته برای توجیه تداوم مدرنیسم ایرانی انجام می دهد. و این یکی از لطیفه های جریان روشنفکری غرب زده ایرانیست که حرفهای پنجاه سال قبل غربیان را برای ما تکرار میکنند در حالیکه حرفهای این هیجان زده های غرب زده حتی در آکادمی های روشنفکری غرب نیز از مد افتاده و پست پست مدرنهای غربی امروز با نگاه به مبانی ما به دنبال مفری برای خروج از بحرانهای مدرنیته میگردند. البته باید به این نکته اشاره کرد که در میان این غربزدگان عقب مانده ایرانی هستند کسانی که پروژه لزوم غربی شدن جامعه ایرانی را با ظرافت خاصی انجام داده، همانند شخص سردرگمی مانند حمید دباشی به اسم مبارزه با نئولیبرالیسم آمریکایی، لیبرالیسم ایرانی را توجیه میکنند. در حالیکه خود خانم بازیگر هیچگاه از سیاسی بودن حرکت خود صحبتی به میان نیاورده- که البته اگر هم بیاورد اعتباری ندارد چرا که این نوع اعتراضهای از مد افتاده، جایش همه جا میتواند باشد غیر از مجله های زرق و برق دار مد فرانسوی- دباشی که خود از مناسبات نئولیبرالیستی تغذیه میکند، همانند مجله های زرد نیویورکی با هیجان زدگی بچه گانه ای، عریان شدن خانم بازیگر را به عنوان یک شورش سیاسی قابل مقایسه با شهروند تونسی که بدن خود برای اعتراض سیاسی می سوزاند می داند و نتیجه گیری می کند که به عنوان یک پدرمسلمان به این اقدام چون شورشی برای آزادی است افتخار میکند! در نگاه آقای دباشی هدف است که وسیله را توجیه میکند، که دقیقا همان است که لیبرالیسم بعد از مرگ حیات دین در اروپا با تکیه به عقل بشر بر آن دامن زد. حال معلوم نیست چطور میتوان با تکیه به مبناهای از مد افتاده لیبرالیستی ضد دینی، هم ضد نئولبیرالیسم آمریکایی بود، هم پدر مسلمان با غیرت؟چگونه میتوان دردانشگاه کلمبیا نشست و مدافع ایرانی به زعم ایشان “آزاد”بود که قرار است هم اسلامی باشد و هم عریان شدن در انظار عمومی در آن امری عادی؟ آنچه در تخیل غیر خلاق و به شدت پارادوکسیکال امثال آقای دباشی و همفکرانش میگذرد، نئولیبرالیسم ایرانی است که در آن همه اخلاقیات نسبی اند وجنبش مدنی ایشان برای احقاق اهداف خود میتواند به هر وسیله ای متوسل شود، در حالیکه صدای اذان هم در آنجا شنیده میشود. همان اسلام آمریکایی که مدرنیستهای ایرانی چه هنری و فلسفی آن که یکی از محصولاتش مخملباف، چه ورژنی کنونی چه ورژن سابق، است مدافع آن هستند
مدرنیسم ایرانی سابقه ای طولانی دارد و تاریخچه اش به قبل از انقلاب و شعر نو و ظهور هنرمندانی چون فرخزاد و شاملو برمی گردد. مدرنیسم ایرانی در خلا فعالیت نکرده بلکه او قسمتی از گفتمان مدرنیستی مغرب زمین است. مدرنیسم ایرانی به شدت قدرتمند، برای اهداف خودش تاثیر گذار و در بازی های سیاسی، خواسته و ناخواسته به شدت فعال است. آنچه باید متلاشی شود ژن مدرنیسم ایرانی است. اما به همان اندازه که شکل گیری ژن مدرنیسم ایرانی یک شبه نبوده و این گفتمان محصول سال ها تئوریزه کردن و نوشتن و فعالیت هنرمندان و منتقدان داخلی و خارجی است، متلاشی کردن ژن مدرنیسم ایرانی کار یک شب و متوسل شدن به یک حال گیری سیاسی و صنفی و یا شبه ژورنالیستی ازهنرمندان مدرنیستی نیست. جمهوری اسلامی در وهله اول باید خود نسبت خود را با مدرنیسم مشخص کرده و به ازای آن در اختصاص بودجه های نفتی در ساختارهای غول پیکر مدیریت فرهنگی بازنگری کند. اینکه آیا فرهنگ همانند غرب باید به مثابه ی یک کتگوری جداگانه دیده شده و به ازای آن ساختار دولتی نفتی یکی پس از دیگری برای کنترل محتوای فرهنگ مدرنیستی شکل بگیرد، سوالی است بسیار مهم برای کارشناسی و اتاقهای فکر. لازمه ی متلاشی کردن ژن مدرنیسم ایرانی، تئوریزه کردن مفاهیم، بحث و گفتگو، ترویج جایگزین مدلهای هنری غیر مدرنیستی و فهم عمیق از مبانی مدرنیسم درزمان سیاست گذاری ها است و همه این ها مستلزم یک عزم جدی، سالها تلاش و مطالعه و به نوعی مبارزه است. درمیان این پیچیدگی ها، بستن و باز کردن فلان صنف و خانه هنرمندان مدرنیستی تنبل ترین و سطحی ترین کار ممکن است که از ظاهرش پیداست با مقاصد سیاسی و حزبی عجین است تا با یک عزم جدی و عمیق در متلاشی کردن ژن مدرنیسم ایرانی. نتیجه این گونه کنش های سطحی گاها، واکنش های عکس است که علیرغم ظاهرش به شدت به تقویت گفتمان مدرنیستی ایرانی کمک کرده و همه اینها در حالیست که مدرنیست های ایرانی در خارج نیز متحدان جهانی پیدا می کنند. نتیجه این نوع سطحی کاری هاست که نه اصولگرایی مدیران فرهنگی در بستن و قلع و قمح ره به جایی می برد و نه تبریک گفتن همین مدیران به هنرمندان مدرنیستی. وضع موجود بازتولید میشود
Posted in Uncategorized ۳۲ Comments
شاید پایان یک آغاز
December 27, 2011
این ها جملات رضا میرکریمی کارگردان سینمای ایران در برنامه ی پارک ملت شبکه یک است که به بهانه ی اکران عمومی آخرین ساخته اش، یک حبه قند چندی پیش در این برنامه حضور پیدا کرد. وقتی برای اولین بار این مصاحبه را دیدم جملات ایشان به نظر به شدت درست و در عین حال به شدت غلط می آمدند. کل مصاحبه ی ایشان را با دقت گوش کردم و هرچه مصاحبه جلوتر می رفت، این تناقضِ درست و غلطی حرفهای ایشان درنگاهم بیشتر نمود پیدا می کرد. مصاحبه را برای بار دوم، این بار نقادانه دیدم و شنیدم و گاهی یادداشت برداشتم. کم کم که جلوتر رفتم و حتی برای بار سوم، مصاحبه را انتقادی تر که گوش دادم به این دریافت رسیدم که آنچه حرفهای ایشان را در نگاهم درست و منطقی جلوه می داد ناشی از تماسی است که این جور جملات و استدلالها با فهم و باورهای عمومی برخی از ما دارد و آنچه بعضی از این حرف ها را غلط می نمود، تناقضی بود که بعضی استدلال های ایشان با بعضی از مبانی دینی دارد، که هرچند فهم ما از دین از چند کلاس سواد و حرف های پراکنده وعاظ دینی و چند کتاب و جلسه بیشترنیست، اما شاید همین قدربرای شناخت آنچه نامتجانس است کافی باشد. آنچه به ذهنم می آید را می نویسم نه به عنوان نقدی بر گفته های آقای میرکریمی، بلکه به عنوان نقدی بر خودم، خودمان و بعضی باورهایمان.ء
آنچه مورد پافشاری آقای میرکریمی در این مصاحبه است، اهمیت مقوله ی اخلاق است که به زعم ایشان در جامعه ی امروز ایرانی کمرنگ شده است و برای احیای آن باید درد داشت و تقلا کرد و فیلم ساخت. اما ایشان این اخلاق کمرنگ شده ی ایرانی را دائماً در برابر ایمان دینی ترسیم می کنند و صادقانه اذعان می کنند:”من یه زمانی فکر می کردم که از همه چیز مقدم تر بحث ایمانه، اما الان فکر میکنم یک چیزی مقدم ترش هست:اخلاق. آدمی که اخلاق نداشته باشه ایمان هم پیدا نمیکنه.” جملاتی که به رغم ادعای آقای میرکریمی که “من یک ایدئولوگ نیستم” تنها بازتاب منویات و برداشت های درونی ایشان نیستند، بلکه این جملات در واقع رویارویی دو نگاه متفاوت فلسلفی-اعتقادی در طول قرنها زندگی انسانی را نمایندگی می کنند که اتفاقا در عصر حاضر و بعد از انقلاب اسلامی پررنگ تر شده اند. این رویارویی جدال یکی اخلاق در ذیل ایمان و دیگری اخلاق عرفی و سکولار است.ء
آقای میرکریمی بر این باورند که آنچه گمشده ی جامعه ی ماست اخلاق عرفی است و حتی بر این باورند که رسالت پیامبر خدا نه برای بسط توحید و اشاعه ی ایمان، بلکه تنها برای آموزش اخلاق به عرب بدوی بوده است. ایشان همچنان بر این اعتقادند که آنچه باعث و بانی رشادت های سربازان جنگ چون همت و باکری و خرازی است نه ایمان آنان بلکه اخلاق خوب این عزیزان بوده است. نتیجه ی این حرف درواقع همان است که غرب مدرن سکولار نزدیک به سه قرن است که در مواجهه به دین زده است و دین را با بی اخلاقی دیندارانش سنجیده و اخلاق عرفی را جایگزین آن کرده است. حال آنگونه که ما یاد گرفته ایم در نگاه دینی، اخلاق بروز بیرونی ایمان مومن است و آنجا که اخلاق کمرنگ است، ایمان کم نور است و برای بسط اخلاق نباید به اخلاق عرفی بسنده کرد بلکه علت آن را در ضعف ایمانی جستجو کرد. در نگاه دینداران اخلاق در ذیل ایمان قدسی است که معنی پیدا می کند و به محض آنکه اخلاق را از ذیل ولایت دین خارج کنیم به مجموعه ای از باید و نباید های قراردادی بدون معیار و مبنا می رسیم که برای بقا و توجیه وجودی خود به خرد حسابگر بشر متوسل می شود و برای اخلاقی بودن بشر، نفع شخصی او را متذکر می شود و برای بسط این نگاه ترس از مجازات را در او نهادینه می کند و بدین سان او را اخلاقی که نه، بلکه دیسیپلین میکند. و این بلایی است که بر سر اخلاق در دوران سیطره ی مدرنیته افتاده است که با روح بی دین خود برای کنترل جامعه مدام اخلاق فردی را با توجیه این که “به نفع خودتان است” رواج می دهد و از همه لوازم محسوس و نامحسوس خود از قبیل مدرسه و بیمارستان و دوربین های مدار بسته و جریمه های سنگین برای دیسیپلن کردن افراد جامعه استفاده می کند.ء
واین محدود به جوامع غربی نیست بلکه در هر جا که مدرنیته رسوخ پیدا کرده این فرایند بی اخلاقگی دیده می شود، هرچند که در ایران مساله کمی پیچیده تر است و شاید این است که آسیب شناسی کمرنگ شدن اخلاق عرفی را در جامعه ما بسیار پیچیده می کند. اتفاقی که در ایران می افتد این است که ما نه روش استفاده ی کامل از مکانیسم های دیسیپلینی مدرن را بلدیم – که معلوم نیست نقطه قوت و یا ضعف ماست- و اگر بلدیم تنها وجوهی از آن را می فهمیم و اعمال می کنیم و یا اعتماد به نفس ترویج اخلاق در ذیل ایمان را از دست داده ایم.ء
به عنوان مثال در مقوله حجاب خانم ها، ما حجاب و بی حجابی دختران را در مدارس با نمره ی انضباط می سنجیم و مدام از قدرت نظام آموزشی بر دانش آموزان برای محجبه کردن آنها استفاده می کنیم و یا در محیط خانه نیز برای حجاب جایزه ایسمارتیس قائل می شویم و یا آن را ذیل احترام به پدر تعریف می کنیم و با همه این مکانیسم های مدرن و بعضا قدیمی، دختران را نه با حجاب بلکه دیسیپلین پوششی می کنیم واین قصه در مورد گشت ارشاد نیز صادق است. گشت ارشاد یکی از مکانیسم های مدرن ما برای نه اخلاقی کردن جامعه، بلکه دیسپلین کردن زنان و مردان است و به خاطر همین هم است که نهایت موفقیت گشت ارشاد نه حجاب، بلکه پوشش عرفی جامعه است و از این جهت به لحاظ دینی کاملا بی ارزش است و اساسا گشت ارشاد نه یک مکانیسم ارشاد دینی، بلکه یک مکانیسم ایجاد دیسیپلینی مدرنیستی است و از این جهت غیر دینی، اگر نگوییم ضد دینی است.ء
البته این دیسیپلین مدرن وجوه نرمی را نیز داراست. به عنوان مثال در همین مقوله ی حجاب، می توان در کتب درسی به شکل نرم از فواید اجتماعی و شخصی صحبت به میان آورد و حجاب را به مثابه ی چیزی پر نفع برای دختران جا انداخت و یا بر درودیوار جامعه از مدل های محجبه ی جذاب استفاده کرد و آن را در کنار مدل های بی حجاب زشت تر قرار داد و در ناخودآگاه مردم و به خصوص زنان این گونه القا کرد که حجاب جذاب تر است و محجبه ها بهتر ازدواج می کنند و چه و چه . همه این ها ممکن است حجاب را منطقی جلوه دهد اما لزوما کسی را با حجاب نمی کند. از این روست که شاید بتوان این نوع حجاب را به حجاب عرفی -همان حجابی که جمهوری اسلامی از خانم ها درخواست رعایت آن را دارد- و حجاب ایمانی تقسیم کرد. حجاب عرفی با مکانیسم های دیسیپلینی سخت و نرم اجتماعی و گاهی خانوادگی بسط پیدا می کند که رعایت آن از سر عادت و یا حفظ حرمت های خانوادگی است در حالی که که حجاب ایمانی ذیل سلوک انسان مومن تعریف شده و در نسبت بندگی با خدا معنا پیدا می کند.ء
حال اتقافی که در جمهوری اسلامی می افتد این است که دیسیپلین سخت مدرنیستی در غایتش و دیسپلین نرم در بدترین و ابتدایی ترین شکلش کار می کند و همه ی اینها درحالی است که بالا بردن ایمان مومنین که -اگر کسی وظیفه آن را به عهده دارد- وظیفه طلبه و مومن کف خیابانی و نه ساختارهای رسانه ای و فلان مدیراست، از نظرها حذف شده است.ء
“خیلی خوبه ما دستاوردهای بزرگ فنی و علمی بدست آوردیم… ولی آیا حاضریم همه این ها رو عوض کنیم با اخلاق در جامعه مون؟” این سوالی است که آقای میرکریمی در فواصل برنامه از مجری برنامه می پرسند که ناشی از فهم عمیق ایشان از بی طرف نبودن سازوکار مدرنیته و فناوری های امروز است. ایشان به خوبی دریافته اند که ایران امروز در حال تکرار اشتباه دنیای غرب است که به اسم پیشرفت خود را محسور تکنولوژی و یافته های روز می کند غافل از آنکه در ذات این توسعه، فردگرایی بی حد و حصر و آزادی خودمحور و بردگی دیگری خوابیده است و یکی از قربانیان این تمدن روح برادری و همدوستی و شفقت و در یک کلمه اخلاق است. اما معلوم نیست که چرا ایشان اصرار دارند این فرایند بی اخلاقی جامعه ی ایرانی را در پیچیدگی اش نبینند و آن را به رفتار اصحاب قدرت تقلیل دهند غافل از آن که به همان اندازه که سیاست امروز محل حفظ منافع شخصی و گروهی است، به همان میزان مفاهیمی همچون برکت در اقتصاد ما بی معنی شده است و به همان اندازه سینما در پرورش حدیث نفس هنرمندان مدرنیستی ما موثر بوده است. آنچه وضعیت موجود اخلاقی جامعه ما را رقم زده هم مدیران متوهمی هستند که حفظ روح انقلابی کشور را از سازه های غول پیکر درجه سه مدرنیستی طلب می کنند و هم آنان که به نام توسعه شاپینگ مال های طویل می سازند و هم آنانی که سینما را محل رقص منویات خویش قرار داده و در جشنواره فیلم حکومتی به آقای وزیر پشت می کنند.ء
آنچه در میان کلمات آقای میرکریمی شایان است ناراحتی ایشان از دینداری بدون اخلاق جامعه است. او از مدرنیته ی ناقص ایرانی که لباس شریعت پوشیده است ناراحت است که دغدغه ی به جایی است. اما او برای حل مشکل مدام تاکید می کند اخلاق مهم است و درواقع ایشان به جای احیای ایمان دینی و بالا بردن جرأت مواجه کردن خود و ایران معاصر با چالش های دینداری در فضای مدرن، می خواهد اخلاق عرفی را اشاعه دهد و با زبانی دیگر خواسته و یا ناخواسته سعی می کند مدرنیته ی ناقص ایرانی را کامل کند. و شاید به خاطر همین است که در فیلم های آقای میرکریمی – به جز یک حبه قند که من آن را ندیده ام- یک نوع نوستالژی گذشته، مدرنیته های بد اما غیرقابل کنترل و دین های عقیم دیده می شود. این که ایشان بارها به شهدای جنگ اشاره می کنند و رشادت های آنان را به اخلاقی بودن این عزیزان نسبت می دهند بسیار جای تعجب دارد و محل اشکال است چرا که اخلاق عرفی حماسه که خلق نمی کند هیچ، بلکه خود بینی و منفعت جویی انسان معاصر را نشانه می گیرد و حیاتش به جنبه های نفسانی خودمحور و خودپسند انسان مدرن وابسته است. این اخلاق شهید دوران نیست که او را همت وار همانند خرازی و باقری سبکبال می کند، این همان ایمان قدسی پر از رمز و رازی است که هرجا انسانی را تربیت کرده است، آنان چارچوب مبانی تمدن مدرن را نه در سفسطه های فلسفی بلکه با نوع بودن خویش به چالش کشیده اند و اگر سبک زندگی بر مبنای سنت قرار است روزی ظهور کند از دریچه تقوا و نه اخلاق عرفی ظهور پیدا می کند.ء
در پایان این مصاحبه در پاسخ به این که آیا سینمای ایران دِین خود را در برابر آرمان های مردم ایران ادا کرده است یا نه، آقای میرکریمی پاسخ می دهند که ما به مثابه سینما گران به نسبت مقدار توجه صاحبان قدرت “کارمون رو درست انجام دادیم و خوب کار کردیم” و بعد ایشان در آسیب شناسی وضعیت موجود سینما این سوال را مطرح می کند که؛” چرا در سیاستگذاری کلان، فرهنگ زیربنای امور ما نیست و ما اول می گوییم سیاست و اقتصاد و بعد هم فرهنگ بیاید کمک کند؟” ایشان با طرح این سوال در واقع سعی می کنند فرهنگ را عنوان زیربنای اصلی جامعه معرفی کرده و سیاست و اقتصاد را در ذیل آن تعریف کنند که به ظاهر پیشنهاد فرهیخته ای می آید- که من در جای دیگر هم آن را شنیده و یا خوانده بودم- اما این پیشنهاد نیز خالی از مشکل نیست. واژه ی فرهنگ، بر خلاف باور عمومی ما، واژه و مفهومی نوظهور است و تاریخ مصرفش به ۱۵۰ سال پیش در مغرب زمین برمی گردد. چنین مفهومی به معنای پیچیده و امروزی آن نه درادبیات کهن وجود داشته و نه در قرآن از آن یاد شده و نه حتی شخصی به تازگی کارل مارکس از این واژه استفاده کرده است. فرهنگ مفهومی است که متفکران مغرب زمین در دوران حذف دین از زندگی اروپایی در اواخر قرن نوزدهم آن را جایگزین مفهوم و کارکرد دین می کنند و آن را به جایگاهی که از فشارهای دنیای سرمایه و کالا مصون مانده است و تنها مفر انسان مدرن از فشارهای مدرنیته است نسبت می دهند. این دسته بندی حیات انسانی به فرهنگ، سیاست و اقتصاد و ترجیح فرهنگ بر دیگری همه از ایده های مدرنیستی مغرب زمین است که از نگاه به انسان در وحدت خویش غافل است و در عصر غیبت دین، فرهنگ را فراتر از بقیه امور می پندارد. حال آنکه در آموزه های ما نه فرهنگ برسیاست برتری دارد و نه سیاست بر اقتصاد. همه اینها وجوه مختلف حیات انسانی اند که در وحدت با یکدیگر معنا می یابند و شاید تولد ایده ای به نام ولایت فقیه که در آن حکیمی که هم دین را می شناسد و هم بر امور دنیا واقف است بر عرصه ولایت بر جامعه حضور پیدا می کند، پاسخی به این معضل حیات و دسته بندی های مدرن بوده است. راه حل ما برای احیای روحی از معماری سنتی، هنر اسلامی و حجاب و تعاملات پاک و صمیمی مردمی از تفکیک ساحت فرهنگ و ارجحیت آن بر سیاست و اقتصاد و کار خوب فرهنگی نمی گذرد. بلکه تمدن پسا مدرن شیعی ایرانیان با نگاه وحدت گرایی حاصل می شود که انسان را درکلیتش می پندارد و رسالت او را ذیل آن تعریف می کند.ء
نکته دیگر نیز که جای تامل دارد این است که چرا با اینکه آقای میرکریمی فرهنگ را ارجح بر سیاست میپندارند، خود ایشان وضعیت سینمای ایران را به نسبت مقدار توجه اهالی سیاست به سینما میسنجند و با این نگاه به طور ضمنی فرهنگ را ذیل سیاست تعریف میکنند! ایشان مسئول ضعفهای سینمای ایران سیاستمداران میدانند و اهالی فرهنگ را تقریبا مبرا از خطا قلمداد میکنند. حال چگونه قرار است این فرهنگ طلبکار از سیاست با این دسته بندیهای مدرنیستی با استدلالهای این چنین مادر سیاست و اقتصاد شود؟ء
البته آنچه از وجوه ستودنی آقای میرکریمی است صداقت بیان ایشان و دوری ایشان از کلیشه های جاری جامعه ما مخصوصا درهنگام تکیه بر صندلی های مصاحبه های تلویزیونی است. ایشان به خوبی عدم سیاست های منسجم تلویزیون در پرداخت کامل به اخبار و دیدگاه های مختلف را مورد نقد قرار می دهند و بلافاصله یادآور می شوند که در آن کشورها نیز که سیاست ها به ظاهر مردمی و باز است همه در جهت کنترل افکار عمومی است و با این نگاه از محدودیت های رسانه مدرن پرده برداری می کنند. ایشان پروژه و استفاده از واژه ای به نام سینمای دینی را به درستی مورد سوال قرار می دهند و در جایی از مصاحبه بر اعتراف صادقانه بر اشتباهات تاکید می ورزند وخاطره ای از شهید همت نقل می کنند که در واکنش به اشتباه یک فرمانده دست او را می گیرد و می گوید: “این آغاز یک انحراف است.”ء
Posted in Uncategorized ۴۶ Comments
بفرما ساندیس
December 3, 2011
دیدی چی شد؟ دوباره این ساندیس خورای جیره خور حکومت کار دست هممون دادن . اینجا همینجوریش مشکل کم داشتیم!؟ هرروز داریم واسه ی همه توضیح میدیم که بابا ما عرب نیستم، ما پرشنیم و تاریخ و تمدن داریم، اون وقت یه مشت بچه ایدئولوژی زده ی خشونت طلب، چهره ی فرهنگ چند هزارسالمون رو جلوی چشای مردم دنیا ضایع میکنن…سی سال پیش بس نبود!؟ هرجا رفتیم، تو هر فرودگاهی رفتیم، زدن و گشتن و انگشت نگاریمون کردن…دوباره؟…آخه حماقتم حدی داره..ء
این ها حرف های تو در این چند روز گذشته است. هر در و دیوار مجازی و بالاترین و پایینترینی را که پیدا کردی این حرفها را گفتی و نوشتی و خلاصه کلی عصبانی شدی. یکبار دیگر از او شکایت کردی. اویی که مسئول بیچارگی همه ی ما است. اصلا همه بدبختی های ما به خاطر اوست و اگر به خاطر کودتاهای او نبود تمدن و فرهنگ پارسی ما یک بار دیگر طلوع می کرد و همه ی ما طعم آزادی را حس می کردیم. ء
اما یک سوال؟ آیا تا به حال، خود با او حرف زده ای؟ آیا مستقیما، از زبان خودش چیزی شنیده ای؟ آیا از دردهایش،از آرمان هایش، از غصه ها و شادمانی ها و آروزهایش چیزی میدانی؟ آیا تا به حال گذاشته ای خودش حرف بزند و تو فقط ساکت بنشینی و گوش دهی؟ آیا این نیست که تو همیشه به جای او حرف زده ای؟ آیا این نیست که اگر او کلامی گفته در میان صداهای بلند تو خفه شده است؟ آیا این نیست که تو، خود او را ساخته ای؟ واگر او را به تصویر کشیده ای، آنگونه که خود خواستی به او اجازه حرف زدن داده ای؟ آیا قبول داری که او، اصلا آنگونه که من و تو می خواهیم، وجود خارجی ندارد و او ساخته وپرداخته ی ذهن ما است؟ بالاخره یک نفر باید مسئول این همه فشارروی من و تو، در این غربت باشد. یک نفر باید مسئولیت این همه سختی را قبول کند. من که قبول نمی کنم. تو هم که نمی کنی. چه کسی بهتر از او؟ اویی که حرف نمیزند، ساکت است، و هر از چند گاهی خشونت وار و غیر منطقی جولان می دهد و خودش را به ما اثبات می کند که عامل بدبختیهای من و تو است.ء
نمی دانم دیدی از آنهایی که در خیابان حضور داشتند، عده ای زن بودند. آیا کسی تا به حال صدای این زنان را شنیده است؟ من و تو که یاد گرفته ایم لیبرال فمنیست باشیم، آیا تا به حال سعی کرده ایم که به این سوبالترن اجازه ی حرف زدن بدهیم؟ بگذاریم خودش برای ما حرف بزند و خودش بگوید چرا در کف خیابان است. آیا او فریب خورده است؟ بغل دستی او چه؟ دوتا سمت چپی ها و راستی های او چه ؟ آیا همه ی این ها فریب خورده اند؟ شستشوی مغزی شده اند؟ آیا این ها هنوز مفهوم آزادی را درک نکرده اند؟ لیبرال فمنیسم پیشکش. بیا دموکرات باشیم. بیا به نفع خودمان هم که شده اجازه بدهیم او حرف بزند. اما نه، او دیکتاتور است. او ساندیس خور است. راست میگویی خوش به حال من و تو. او ساندیس خود را می خورد،من و تو با این نرخ مصرفمان،ساندیس بقیه را می خوریم. اصلا برای این که بتوانیم به بقای حداقلی مدرن خود در این غربت ادامه بدهیم، این شرکت های چند ملیتی اطرافمان باید که مردم و منابع طبیعی اقصی نقاط دنیا را به تاراج ببرند. او ساندیس می خورد، و من و تو، بشکه بشکه ساندیس های بقیه را می دزدیم. هرچند که آخرش تنها قطره ای از آن را در حلق ما می ریزند و بقیه اش در جیب “یک درصد” می رود. اصلا “یک درصدی” وجود ندارد.همه ی این ها را آخوندها درست کردند یا همین بچه های ولایی خاک برسر قرون وسطایی! اینها هنوز زیر چتر ولایت فقیه گیرند و مثل من و تو آزاد نیستند، بیچاره ها… من و تو آزادیم. ما زیر چتر ولایت مطلقه ملکه مادام العمر، نماینده ی خدا بر روی زمین کلیسای انگلیکن هستیم که لطف کرده است، ولایت خود را به ولایت مطلقه سرمایه تفویض کرده تا نئولیبرالیسم با شرکت های قدرتمندش به همه ی ما بگوید که چه بخوریم،چگونه بخوابیم و بپوشیم و حرف بزنیم. ما زور و تحقیر نئولیبرالسیمی را دوست داریم که جنس بسط قدرتش با دیگر قدرت ها فرق دارد. ء
ما قدرتی را دوست داریم که دنبال تو می آید تا یا تو را شبیه خود می کند و یا در بهترین حالت جایی برای تو در درون خود تعریف می کند. تو یا باید شبیه او بشوی و یا در او هضم شوی وگرنه با تمام قوایش به سمت تو یورش می آورد. اگر شد خشونت سخت،اگر نشد نرمش را به تو تحمیل می کند و من و تو که در غرب زندگی کردیم، این را خوب تجربه کرده ایم. اگر در محله ی سفید نشین ها، شکل و شمایل مهاجری داری، دیدی که چگونه نرم تحویلت نمی گیرند و به تو لبخند های مصنوعی تحویل می دهند و من و تو برای پذیرفته شدن هم که شده به گپ و مکس و آیکیا و بتان روژ هجوم می آوریم. دنبال خرید خانه می رویم و ماشین لیسی می خریم و استارباکس و تیمی در دست می گیریم تا بی صدا بگوییم: “نگاه کن ما هم مثل شماییم. نگاه کن !هیچ فرقی بین ما نیست. ما هم مثل شما مصرف می کنیم ومی خوریم و می پوشیم. کله مان سیاه است، اما اتاق خواب هایمان مثل هم است ،خانه هایمان، ماشینمان، میز ناهارخوریمان، ساعت خواب و بیدار شدن و لباس پوشیدنمان، حتی افسردگی ها و مشکلاتمان هم مثل هم است.”و در این تلاش او پیروز می شود و تو را شبیه خود می کند، اما بازهم تو را “دیگری“ قلمداد می کند تا اینکه بچه هایت بزرگ شوند و مثل بچه های آنها لباس هاکی بپوشند و دیگر به زور فارسی حرف بزنند و تو به لهجه خوب انگلیسی فرزندانت تکیه کنی که شاید پذیرفته شوی ولی بازهم خبری نیست.و اگر زمانی است که به خاطر موسیقی و مولوی و جوجه کباب دورتو حلقه می زنند، آن زمانی است که تو، فرهنگت و بودنت نیز می تواند مصرف شود و در خدمت او قرار گیرد.او به خدمت تو نمی آید. توهمیشه کالای او هستی. ء
دیپلماسی و تعامل منطقی برای او یعنی یا مثل من لباس بپوش یا کالای مصرف من باش و اگر سر باز زدی، می گوید پس در خانه بمان و بمیر. و اگر خیلی نگرانت شود می گوید: می توانی پیتزا دلیوری کنی اما اگر صدایت را بالا بیاوری و ذره ای در برابر خشونت نرم من خشونت به خرج بدهی، اسمت را بنیادگرای بی خاصیت تروریست می گذارم و اگر پایش بیفتد دیپورتت می کنم! ء
اما این قصه ها مال من و تو نیست. مال من و تو که با پول نفت خوزستان در بیورلی هیل و ریچموندهیل و وست ونکور امپراطوری رقم زده ایم، نیست. این قصه ی ساندیس خورهایی است که در برابر ریسیسم استعمار می خواهند به شکل سمبلیک هم که شده مقاومت کنند. آنها فهمیده اند که در قواعد بازی، مقاومت یعنی همان که فرانسه سالها به اف ال ان گفت و اسراییل به فلسطینیان گفت و استرالیا به بومی ها و کانادا به مهاجران؛ قانون را رعایت کنید! قانون ما را رعایت کنید! اگر مخالفتی داری،نترس، آزادی عزیزم، بگو. بگو چه میخواهی تا برایت جا باز کنم. جای من را نمی خواهی؟ شرمنده. پس تروریستی! دیپلماسی نمی فهمی! ای ساندیس خور بدبخت!اینها مال خود حکومتند، هماهنگ شده با بالاست، بازی درون حزبی خودشان است، دعوای قدرت داخلی و کم آوردن در برابر خارجی هاست. ء
آره حق با تو است. چه وصل به بالا، چه به پایین چه به مرکز چه به هوا، اصلا به ما چه او را در جایگاه خودش بشنویم وبفهمیم. اصلا به من و تو چه که دانشمند فیزیکدان ما کف خیابان ترور می شود؟ بگذار موساد هرکه عشقش کشید را بزند بکشد. استاد دانشگاه که مال مملکت ما نیست. ساندیس خورِاینا بوده و سکولار نبوده، خلاصه رنگ ما نبوده، شرمنده، بازی ما نیست. جنگ؟ نه!نه! من با جنگ مخالفم. چرا؟ استمنای اخلاقی نکن عزیزم. بگو چرا؟ جان مردم بیگناه به خطر می افتد. آفرین. با تحریم که اصلا به خطر نمی افتد. با تحریم، هواپیماهای ما خراب می شوند و سقوط می کنند، مردم که اصلا هیچ طوریشان نمی شود. اصلا به ما چه که به ام پی ها و کانگرسمن هایمان نامه بنویسیم و تحریم را محکوم کنیم. اصلا به ما چه لابی کنیم و به همدیگر را کمک کنیم. این قدرمی نشینیم تا همان ها در ایران فریادشان دربیاید. ما که مسئولیتی نداریم. ببین اصلا “ممکلت ممکلت” هامون، اینهمه“آزادی آزادی” مال بریک های وسط کاره، وقتی از سیلز تو زیراکس تاورخسته شدی و یا مشتری نداری یا مال بریک هایه که داری روزی صدتا رزومه این ور و آن ور ایمیل می کنی و خبری نمی شه. افسرده میشی. یک جوری باید خالی شی دیگه. ببین من میخوام وقتی میگم ایرانیم، دخترا نگن تو کشورتون زنا اوضاشون داغونه و ازم بترسن ووقتی میام یه بیزینس کنم تا بگم: ایران، نگه آره دیشب تو تلوزیون دیدمتون. آخه این چیز زیادیه؟ بابا ناسلامتی ما نوادگان داریوش و کوروشیم. نه راست می گویی. این یکی را خدا وکیلی راست می گویی. لطفعلی خان و آقامحمدخان و شاه سلطان حسین و محمد رضاه شاه و سامانی ها و مغولان و سلجوقیان و انگیسی هاو آمریکایی ها هم که هیچ وقت در کار نبوده اند. فارابی و بیرونی و حسن صباح و خیام وسلمان و شاه عباس ونادرشاه و خمینی هم که وجود نداشته اند. یک بابا بزرگ کوروشی بود که این ساندیس خورها فرزند ناخلفش شدند. اما نگران نباش. ما ایران را پس خواهیم گرفت. ما ایران را مثل کانادا آزاد خواهیم کرد که در هر هشت دقیقه به یک زن تجاوز شود و بتواند به یکی از بزرگترین تولید کنندگان گاز امیشن دردنیا تبدیل شود. زنده بادایران آزاد! زنده باد آزادی همه ایرونیها! ء
صبر کن ببینم ! نکنه تو هم یکی دیگه از این ساندیس خورایی؟ یه دفعه همینطوری به شوخی بهت گفتم ساندیس خور، من با این فضاها حال نمی کنم. من ساندیس درست می کنم. ای کاش ساندیسیها این انرژی کف خیابان را در مسیرهای دیگر کانالیزه کنند. شکل قدرت استعمار زمانی جامد، بعد مایع،اما اکنون گاز شده به گونه ای که اگه استشمامش نکنی می میری، اگر استشمامش هم بکنی می میری. تنها راه مقاومت، متفاوت خلق کردن در کف خیابان است. باید ماسک زد و با مبانی خودی با الهام از همه، متفاوت خلق کرد و متفاوت بود. گروه سرود مردمی و امام جماعتی که آمار ایدز محله ی خود را دارد و برای حل معضلات محله تلاش می کند و بچه هایی که فرهنگ نذر را در برابر فست فود تئوریزه می کنند و معماری که جرات بومی بودن را دارد و روابط نزدیک و صمیمی همسایه ها، از دیپلماسی نفتی که از کوبیده خوردن در رستوران ایرانی ها می ترسد و از مصاحبه کردن با چند رسانه ابا دارد و یا در شاپینگ مال به فکر خرید جهیزیه است و غایت دیپلماسی عمومی اش،برگزاری دعای کمیل نفتی برای خودی ها است، به مراتب در مواجهه با استعمار کارساز تراست. اولی استعمار را به زیر میکشاند. دومی را استعمار دوست دارد. ای ساندیس خور بدبخت! تو تنها کافی است ذره ای به من گوش بدهی. این حرف های من و تو است. فقط برایمان بد گفته اند. بفرما ساندیس! ء
Posted in Uncategorized ۳۹ Comments
پارازیت ماها
November 17, 2011
از الجزیره انگلیسی از طرف یه برنامه به اسم “د استریم” زنگ زدند. گفتند مجریان برنامه پارازیت شبکه صدای آمریکا رو دراین برنامه به عنوان فعالان در عرصه رسانه های اجتماعی( سوشیال مدیا)!!!!دعوت کردیم، و برای بالانس کردن برناممون میخواهیم از شما دعوت کنیم به عنوان میهمان حضور پیدا کنید
هماهنگ کننده برنامه بود که زنگ زده بود. گفت از اونجایی که برنامه ما درباره رسانه های نوین و اینجور چیزاست میخواهیم از شما دعوت کنیم از طریق ایسکایپ به ما بپیوندید. گفتم یعنی من بشینم توی اتاق تاریک با نور بد و صدای ضعیف و تصویر شکسته، اونوقت میهمانان شما بشینن وسط کلی نور و صدای با کیفیت میکروفون و رقص دوربینها تو قلب واشنگتن دی سی.!!؟؟؟ء
گفتم شما با اینکارتون به لحاظ سمبلیک قبل از شروع برنامه من رو بازنده این مناظره در ذهن مخاطب اعلام کردید، چون صرف نظر از اینکه استدلال من چیه در نگاه مخاطب عام من یه کسی هستم که دارم از توی یه اتاق از یه شهره دیگه تو صفحه کامپیوتر هی ساز مخالف میزنم و به محظ اینکه مجری بحث رو به داخل استودیو هدایت کنه، مخاطب حتی اگر با حرفهای میهمانان داخل استودیو هم همراه نشده باشه، با ذهنیت بهتری از اونها برنامه رو ترک میکنه، چرا که به لحاظ تصویری فضای پر رنگ و لعاب داخل استودیو بر چشمان مخاطب مسلطه
بهش با زبان طنز گفتم ناسلامتی ما خودیم اینکاره ایما!!!قبول کرد و گفت نکته خیلی خوبیه و چون تاحالا همچین موردی که در اون میهمان ایسکایپی نظر مخالف نسبت به میهانان استودیویی داشته باشه نبوده به این قضیه توجه نکرده بودن و از این حرفا. نهایتا گفتم اگه با ستلایت وصل شم تو استودیو شاید بیام. گفت پس بذارید از تهیه کننده بپرسم و به شما دوباره زنگ بزنم. بعد یه لحظه قبل از اینکه قطع کنه گفت میتونم بپرسم چرا این قضیه مهمه؟ گفتم شما که خوب روی من تحقیق کردید و خودتون باید جواب این سوال رو بدونید. گفت آره اما فکر نمیکردم اینقدر مهم باشه. یه لحظه احساس کردم این بنده خدا از پیچیدگی قصه بیخبره و فهم درستی از ماجرا نداره که این فقط رویاروییِ دوتا مجری تلویزیونی نیست که حالا سلیقه های حرفه ایشون باهم فرق میکنه، بلکه این اتفاق خیلی پیچیده تره و لایه های مختلفی داره
ازم پرسید میتونید برام توضیح بدید که موضع شما دقیقا در برنامه چی خواهد بود؟ یه لحظه احساس کردم داره خودشو به نادونی میزنه چون این تکنیک شبکه های خبری در غربه. قبل از اینکه شما رو بیارن رو ایر تحت عنوان پری اینترویو (قبل مصاحبه) خوب تخلیه اطلاعاتیت میکنن و از حرفات نت برمیدارن و ازش یا در طراحی سوال علیه خودت استفاده میکنن یا اصلا اگه خیلی نسبت به خط قرمزاشون اوت بزنی یه جوریایی می پیچوننت و یه بهونه میارن و میگن نیایی.اینکارو با خیلیها کردن واین تقریبا این یک رونده
گفتم خوب چرا شما اول به من نمیگید که موضع شما چیه، بعد من نظرمو میگم. گفت موضع ما اینه که پارازایت در میان بعضی فارسی زبانان محبوبیت داره، ولی خوب همه دوسش ندارن و ما میخواهیم اون نگاه هم گفته بشه! به ظاهر که پرت میزد. بعد گفتم حالاشما درباره ستلایت با تهییه کننده صحبت کن، به من خبر بده. بعد از دو ساعت زنگ زد و گفت امکانش وجود نداره چون این قضیه ایسکایپ جز فرمت برنامست و … گفتم پس شرمندم، گفت ولی من درباره شما بیشتر رو اینترنت تحقیق کردم و خیلی دوست دارم که شما حضور پیدا کنید. بهش گفتم من که نمیام اما بذارید بهتون بگم اگه میومدم چه نکاتی رو میگفتم. خیلی خوشحال شد. گفت بفرمایید.براش چهارتا محور رو به تفصیل باز کردم:ء
یک) پارازیت به مثابه ابزار سیاست خارجی آمریکا در جنگ رسانه ای علیه ایران ء
دو)پارازیت و مونوپلی مسخره کردن مقدسات ایرانی- هنر طنز یا لمپنیسم سیاسی؟ء
سه) غیرسیاسی شدن و مصرف سرگرمی پارازیت توسط مخاطب ایرانی ء
چهار)پارازیت و پیچیدگی بحث آزادی بیان در ایران. آیا بهانه صدای آمریکا به عنوان پاسخی به خلا آزادی بیان موضوعیت دارد؟ ء
بعداز حرفام ازم چند تا سوال رفع اشکال پرسید و به ظاهر خیلی خوشحال می اومد، چون اینگاری یه نفربیکار پیدا شده بود و کل تحقیقشو براش در عرض چند دقیقه انجام داده بودو الان گزارششو داد. بعد از این حرفا گفت با این اوصاف من فکر میکنم شما تنها کسی باشید که باید در برنامه به عنوان میهمان ایسکایپی حضور پیدا کنه. بهش با شوخی گفتم حالا که همه محورمامو بهتون گفتم دیگه اصلا نمیام. خندید. خداحافظی کردیم و قبلش بهشم گفتم همین که الجزیره به این برنامه صدای آمریکا اول مشروعیت میده بعد از یکی مثه من میخواد نقدش کنه خودش مشکلزاست.اگه راست میگید شما باید یه نفر از رسانه های ایرانی رو- تو ذهنم یه نفر مثه علی ضیا یا حامد جواد زاده خودمون بود- بیارید و اونوقت از منتقدای اونور آبی بخوایید که بیان شوتون رو بالانس کنن. گفت حتما شما خودتون بیایید و از این حرفا..ء
دو ساعت بعد دوباره زنگ زد گفت نظرتون درباره نیماشیرازی چیه؟ گفتم نیما خوبه. نیما شیرازی یک فعال ضد جنگ ایرانی-آمریکاییه که البته بیشتر آمریکاییه..فارسیش زیاد خوب نیست بچه بروکلینه نیویورکه و یه وبلاگ خیلی خوب داره و مواضع منصفانه ای درباره ایران داره. گفتم اون میتونه محور اول رو خوب براتون باز کنه. ازم تشکر کرد و خواست به صفحه فیسبوک برنامه برم و سوالی که برای نظر دادن بینندگان گذاشتن رو نگاه کنم. ترجمه سوال برنامه این برنامه این بود:ء
پنجشنبه در داستریم ما با مجریان برنامه محبوب طنز فارسی زبان پارازیت مصاحبه خواهیم کرد. اونها پولشون رو از استیت دپارتمان آمریکا میگیرن، اما تهییه کنندگان این برنامه پافشاری میکنن که ابزار دست پروپاگاندای آمریکایی نیستند. نظر شما چیست؟ء
وقتی سوال برنامه رو خوندم یه خورده خوشحال شدم. داشتم به این فکر میکردم که چه جوری حتی نرفتن ما در یه برنامه میتونه تاثیر گذار باشه و حضور ما حتی در حاشیه این وقایع رسانه ای حداقل میتونه در طراحی سوال برنامه تاثیر بذاره. با خودم گفتم ببین ما چقدر هیجا نبودیم. هیجا برنامه نداشتیم، ابتکار عمل و استراتژی نداشیتم، اینام واسه خودشون بریدن و دوختن. بعضیااز ژورنالیستا کاملا از قبل موضع یا اصطلاحا “اجندا” دارن، ولی خیلی وقتام بعضیاشون واقعا از مسایل بی خبرن. اونوقت جمهوری اسلامی واسه همه موضوعاش فقط یه آقای مرندی رو داره تازه اون بنده خداهم به گفته خودش از سر تکلیفو اینا میره، وخیلیا هستن که بهش میگن اصن نباید بره.ء
داشتم به اینچیزا فکر میکردم که یاد حسین درخشان افتادم که به نظر بهترین گزینه واسه موقعیت های اینچنینیه. هم انگلیسش خوبه، هم موضع آنتی کلونیال داره هم بازی رسانه ها رو بلده. من خیلی با حسین تو این چند دفعه ای که اومده بود مرخصی کلنجار رفتم. سابقه آشناییمون به همون روزایی برمیگرده که تازه اومده بود ایران و من هم برای پیگری ساخت “انقلاب در حرکت” اومده بودم ایران. یه دوست مشترک از بچه های پرس تی وی ما رو به هم معرفی کرد. حسین هم مثه خیلی از نمونه های مشابه از جنس همین بچه های بوده که با انگیزه های رفرمیستی و دفاع ازتکثرگرایی با یه تجربه بد چه شخصی چه اجتماعی در ایران، در دام بازیهای کلان سیاست خارجی کشورهای غربی می افتند
یه دفه همون اولا که تازه با هم آشنا شده بودیم بهش گفتم خودت میدونی که واسه خیلیها این تغییر موضع تو مشکوکه -و هنوزم داره چوب این تغیر موضوع رو میخوره-خودت بگو چی شد که تغییر کردی. حرفاش مفصل بود اما اینو یادمه که مگفت یه لحظه بود که دیدم حرفایی که من دارم در وبلاگم مینویسم همونایی بود که نیویورک تایزم داره درباره ایران مینویسه. میگفت کم کم شک کردم که چه طور ممکنه نظر من به عنوان یک ایرانی با نظر نیویورک تایمز آمریکایی یکی باشه
میگفت از خودم پرسیدم خوب این دو حالت داره: یا اونا دارن حرفای ما رومیزنن که بعیده یا ماها داریم حرفای اونا رو میزنیم که بعد از یه مدتی دیدم آره به نظر میرسه من دارم به شکل غیر مستقیم از فضایی که اینا درست میکنن تاثیر میگیرم و فقط حرفای اینا رو ایرانیزه میکنم و اصلا کلن دیسکورس ایناست که داره در جریان رفرمیستی ایرانی در ظاهری بومی بازتولید میشه و اونوقت منم شدم یکی از سخنگوهاش
برای حسین اینجوری که خودش تعریف میکرداین نقطه آغاز چرخشش بود که خوب بعداهم تو فوق لیسانسش بشدت تحت تاثیر ادوارد سعید و فوکو قرار گرفته بود.از نگاه فوکو به انقلاب اسلامی ایران به شدت دفاع میکرد و میگفت اینکه میگن فوکو نظرش درباره انقلاب عوض شده خودش یه خالیبندیه و از این حرفا…بعد ها هم که بعد از دو سال برای دومین بار اومده بود مرخصی این حرفا رو باهاش ادامه دادم. تو حرفام و مراوداتم با حسین خیلی سعی میکردم باورش نکنم و محتاطانه باهاش تعامل کنم و پسِ ذهنم این باشه که داره بازی درمیاره. اما هیچوقت نتونستم. شاید دلیلش اینبود که با این چرخش فلسفی حسین ارتباط برقرار میکردم، چون خودم هم یک چیزی از جنس این لحظه بیدار شدن رو تجربه کرده بودم. یه لحظه ای که میفهمی به عنوان یه ایرانی تحت تاثیر یه سری پیشفرضای تو خالی و یه سری ژستهای روشنفکری و تفسیرهای مغرضانه به یه مشت چیزایی اعتقاد داری که اصلا واقعیت خارجی ندارن. میفهمی چیزا بدهستن ولی نه اینجوری که تو فکر میکنی و خوبن بازم نه به اون خاطر که تو فکر میکنی . تاحالا لنزت کج بوده و کل تصویر رو ندیدی و این یه اتفاقیه که با نوسانهای مختلف واسه خیلی از بچه های هم نسل من چه در داخل ایران چه در خارج میفته. اون لحظه رو خیلیها تجربه کردن. از اون زمانی که که کم کم این چیزارو میفهمی تا اون لحظه ای که میفتی تو سجاده و گریه میکنی ممکنه زیاد طول بکشه، ولی اون لحظه ایه که احساس میکنی تازه متولد شدی…میلاد شدی…اون لحظه ای که واسه خودت یه رسالت تاریخی قائل میشی.اون لحظه ای که آرمان پیدا میکنی.اون لحظه ای که تازه میشه یه منتقد جدی درون گفتمانی آب و خاک خودت، غیرت پیدا میکنی،اون لحظه ای که اونجا خوندن سید مرتضی دیگه خوندن یه کتاب نیست..خوندن آوینی خوندن خودته….ء
و شاید بد شانسی حسین این بود که بین این دو اتفاق، یعنی برگشت فلسفی و احیای ایمانی به ایران اومد و این بود که باعث همه سوتفاهم هایی شد که تا امروزم ادامه داره.. از ته دل امیدوارم و دعا میکنم مشکل حسین هرچی زودتر حل بشه و ان شاءالله مرخصی بعدیش به یک مرخصی مادامالعمر تبدیل بشه. جای یه حسین با روحیه و پر از ایده در کف خیابون این مبارزه پیچیده خالیه
نمیدونم چرا اینا رو نوشتم. وقتی شروع به نوشتن این پست کردم اصن میخواستم یه چیزه دیگه بگم. هیچ وقتم نمیخواستم درباره این چیزا حرف بزنم. اما خودش…. همونطور که قبلنم گفتم یه چیزایی هست که دیگه مال من نیست، مال ایرانه معاصره. الان ساعت ۱۱ شبه منم وسط کتابخونه دانشگام. حالا که فکر میکنم میبینم شاید واقعا اصن قسمت نبود برم با کامبیز و سامان به عنوان دوتا بچه ایرونی جلوی انظار عمومی دنیا کل بندازم..آخرش که چی..؟؟ شاید قسمت این بود که من به جای نیت ضایع کردن این بچه ها، به یه جایی برسم که بشنیم سرجامو واسشون متواضعانه دعا کنم و از صمیم قلب بخوام که اونام چیزی از جنس این که نمیدونم اسمش چیه رو تجربه کنن. آخرِ روز اونام مثه بقیه دوتا ایرانین و درگیر پیچیدگیهای تاریخ معاصر ما. زورآزمایی رسانه ای ماها فقط تهیه کنندگان و صاحبای دیکتاتور الجزیره رو خوشحال میکنه. میگن شهید ابوترابی تو زندان بعثیها به صلیب سرخی ها راپرت شکنجه عراقی ها رو نمیدن،بعدا میگن چرا نگفتی جواب میدن آدم جلوی کفار اختلاف مسلمونا رو ….ای خدا…شاید این دعا کردن و این سکوت..یک چیزیرو در این ملکوت به حرکت دربیاره….چیزی که قرار نیست باعث شه از فردا یه حرفای دیگه بزنی و بشی مداح وضع موجود،نه، یه چیزی که از جنس تجربه حر(ع) است..یه چیزی که بهت میگه من هرچی هستم و بودم و قراره باشم با دشمن آب و خاک خودم همخون نمیشم..یه جوارایی همچین لوطی ای شکلی…هرکی این حرفا رو میخونه دعا کنه…دارم گر.ی…….م.م (میلاد) دخانچی
Posted in Uncategorized ۴۷ Comments
آنچه فاحش-ه است
November 13, 2011
چند وقت پیش بود که صحبت هایی درباره سینمای ایران که منتسب به آقای سلحشور بود در رسانه ها پخش شد. ایشان را بسیار تحسین کردم. بعدها عده ای هم از این ور هم از آن ور- که البته معلوم نیست مرزاین این ور و آن ور دقیقا کجاست- به ایشان حمله کردند. نامه نوشتند و حرفهای گفته شده را تقبیح کردند تا جایی که مریلا زارعی نیز دقایقی از برنامه هفت را در اختیار خود گرفت و با سخنوری زبردستانه ای کارگردان یوسف پیامبر را به بی ادبی متهم کرد و در واقع بیانیه ی چند روز قبل پنج بازیگر زن را تکرار کرد. مریلا زارعی را هم تحسین کردم.ء
آقای سلحشور را تحسین کردم چرا که حرف هایش حاکی از انقطاع یک نسل با نسل بعدی اش است. نسلی که انقلاب کرده، دغدغه دارد، نیت خوب دارد اما نه واقعیت را پذیرفته و نه روش بازی را بلد است، کم کم دارد بازنشسته می شود و نسلی دیگر جایگزین او می شود. نسلی که می خواهد از توهم دربیاید، همه چیز را در دوگانه خودی و دشمن نبیند، مبانی را بشناسد، برای تحقق مبانی، مفاهیم خلق کند و هم در کف خیابان بماند هم در ساختارهای مدرن. ورژن انقلاب اسلامی نسل آقای سلحشور در حال بازتولید در نسل جدیدی است که در مواجه با نسل گذشته خود در موقعیتی پارادوکسیکال قرار دارد. نسل جدیدی که از یک طرف به نسل قبلی خود به خاطر حفظ ارزش ها و مبانی انقلاب مدیون است و هم ندانم کاری های او را مسئول وضعیت موجود می پندارد.ء
آقای سلحشور ناراحت است از اینکه چرا سینمای ایران “فاحشه خانه” است. او گفته که همه نیز به این سینما عادت کرده اند و از دستِ داد و شمقدری و ضرغامی هم کاری ساخته نیست و “باید علما و بزرگان دین ،اسلام شناسان بنشینند و اوضاع سینمای ایران را ببینند و تعریفی از سینمای درست اسلامی بدهند، این سینما با این ویژگیها، دارای اصولی است که با اسلام در تضاد است.”ء
حق با آقای سلحشور است. این سینما دارای اصولی است که با اسلام در تضاد است. و من می دانم که این حرفها دیگر برای نسل جدیدی های ما به امری فاحش تبدیل شده است اما شاید باید یک بار دیگرآنها را تکرار کرد. آقای سلحشور عزیز این سینما نیست که با اصول اسلام در تناقض است. سینما به مثابه یک پیکر واحد است که هیچ وقت اسلامی نمی شود.ء
لنز دوربین سمبل تولد سابجکتیویتی مدرن است. دوربین یعنی من هستم. من آمده ام که بمانم و برای ماندم به سابجکت های منفعلی نیاز دارم که بنشینند و مسحور توهمی از حقیقت باشند که از فیلتر سابجکتیوتی من رد شده است. سینما به مثابه فرزند رمان و به مثابه نوه ی مدرنیته با منیت معنی پیدا می کند. منیتی که دین همواره به مثابه نفس اماره توصیه به جنگ با آن را می کند و بروز نفس مطمئنه را در پایمال کردن آن مفروض می دارد. سابجکتیویتی مدرن و سابجکتیویتی دینی دو انسان کاملا متفاوت، دو نوع معنی متفاوت از تعالی و دو نوع تمدن متفاوت خلق می کنند. و این حرفها کشفیات ما نیستند. این حرفها را قبلا زده اند، خوب هم زده اند و درمیان هم نسلان من تقرییا به یک فهم عمومی تبدیل شده اند.ء
و این حرفا قرار نیست یک مشت سفسطه فلسفی باشد. تجربه نشان داده که غیردینداران، درسینماگری بهتر از دینداران هستند. این به این معنی نیست که در غیردینداری استعداد بیشتری در سینما خیرات می شود، نه، فضای دینداری تعریف متفاوتی را از انسان دیندار طلب می کند که با حال و روز سینما از هر نوع آن همخوانی ندارد. به عنوان مثال بازیگر تنها در آزادیِ سرحدِ نفسِ خویش است که می تواند بازیگر شود. او باید خود را به مثابه ی یک خالق به رسمیت بشناسد، از عرضه کردن خود نهراسد و برای تحقق جادوی سینما که درچشم های نظاره گر محقق می شود دست به هرکاری بزند. به خاطر همین است که ما زنان محجبه مقید را نمی بینیم که در سینما بازیگر شده اند و یا بهتر بگوییم خود علاقه ای به بازیگر شدن داشته باشند. یک فضای رمز آلودی در دین ورزی اهل معرفت دینی وجود دارد که آنان را در حریمی متمایز از فضای جولانگری مدرن قرار میدهد.ء
و این جولانگری، این عملیات نفس در غایت وعشوه برای چشمان مخاطب ذات کلیت سینما است. همه باید که در برابر این فرمول سر تعظیم فروبیاورند چه بازیگر چه فیلمنامه نویس چه نورپرداز چه تهیه کننده و چه کارگردان. بنابراین حرف آقای کارگردان ما آنقدرها هم بی ربط نیست. سینما به مثابه صحنه ی عرضه که فقط با نزدیکی با اندام مخاطبش معنی پیدا میکند شباهت های زیادی با فاحشه خانه دارد و در این مقایسه به زبان تمثیل همه ی اهل سینما لاجرم فاحشه اند.ء
و این فاحشگی تمثیلی مختص تنها سینما نیست بلکه ذات رسانه ی امروز است. هرآنکه در رسانه ی امروز تنفسی کرده، یا در قسمتی از دوران زندگی اش تمرین پرورش نفس را کرده است یا اینکه آرام آرام آن را در درون خود نهادینه کرده است و اگر نه حذف شده است.ء
بنابراین سینما با این نگاه، خوب ها و بدها ندارد. زن بد و مرد خوب و سینماگر دیندارو غیردیندار ندارد. هرآن که آمده است چه خواسته ،چه ناخواسته آلوده ی این معامله شده و این را خانم زارعی خوب می داند. خانم زارعی خوب می داند که در پس سینما چه خبر است. در صحنه های فیلمبرداری چه ها که اتفاق نمی افتد و مراودات بعداز ضبط چگونه است و چه کسی با چه کسی حشرو نشر دارد. اما ایشان با کتمان این واقعیت در آنتن زنده ی تلویزیون از سینما چهره ی آفتاب مهتاب ندیده ی مظلومی را به تصویر می کشد که توسط اهل فن وغیر فن مورد هتاکی قرار گرفته و او با ادبیاتی حق به جانب به اسم دفاع از حیثیت هم صنفانش برای نگاه سیاسی خود یارگیری می کند. و چه خوب اینکار را انجام می دهد.ء
نه تنها در این مصاحبه ی زنده ی تلویزیونی بلکه در واکنش های متفاوت به شکل سمبلیک و نانوشته ای آقای سلحشور در نگاه افکار عمومی نماینده ی گفتمان بی ادب، تندرو، آرمانی اما سطحی می شود که داعیه ی که سوپر مذهبی بودن دارند و خانم زارعی نماینده قشری که اتقافا با استناد به “دین و آیین” به دین احترام می گذارد، هم مدنیت دارد و هم منطقی است و حرف حق را او می زند. و این قالبی است که جریان روشنفکری ایرانی مدت هاست که خلق کرده و آقای سلحشور خود داوطلبانه در این قالب ایفای نقش می کند.ء
آنچه خانم زارعی در صحبت های آقای سلحشور بی ادبی می خواند مشکل زا نیست. این انتظار بی مبنای آقای سلحشور از اسلامی شدن سینما است که او را به سمت گفتن این حرفای نیمه درست و بیجا می کشاند و فضایی را برای مظلوم نمایی گفتمان رقیب ایجاد می کند و این در جمهوری اسلامی یک اتفاق جدید نیست. برخلاف نظر آقای سلحشورو هم نسلانش که در مواجه با پیچیدگی های مختلف اجتماعی و فرهنگی ، بنگاه های صهیونیستی را عامل وضع موجود می پندارند، انتظارات بیجا، تاکتیکهای غلط ، عدم فهم از مبانی و کارکردهای مدرنیته، عدم تلاش برای ساخت الگو و هم خدا و خرما خواستن های این عزیزانِ پاک نیت است که باعث شکل گیری وضع موجود است. این هالیود و جلسات مخوف “جنگ نرم” دشمن نیست که به خانم زارعی فرصت جولان و یارگیری سیاسی می دهد آنچه باعث و بانی همه اینهاست “ضعف سخت” است.ء
شیعه در کف خیابان بسیار قدرتمند است. توانایی یارگیری دارد، منسجم است و خالص و خلاق. می تواند همزمان اصلاح کند و بسازد و بخنداند و بگریاند دفع کند و جذب کند. آرمانی گری شیعه دور از دسترس نیست. هم روحیه مجاهدت دارد هم از خودگذشتگی. ایجاد تمدن شیعه از کف خیابان شروع می شود ودر کف خیابان ادامه ی حیات می دهد.ء
اشتباه بزرگ هم نسلان انقلابی آقای کارگردان این بوده و هست که بعد از پیروزی انقلاب همه از کف خیابان به ساختارهای مدرن هجوم آوردند. آنان براین اعتقاد بودند این ساز وکارها و ساختمان های غول پیکر است که به انقلابیون نیاز دارد غافل از این که این انقلابیون نیستند که ساختارها را شبیه خود می کنند این سازه های امروزی هستند که انقلابیون را شبیه خود شبه مدرن و بیرمق و با مبنای مدرن عقلانی می کنند. و این همان فرایندی است که در نتیجه آن کارگردان انقلابی ما قصه های قرآنی را سوژه سرگرمی و مصرف جامعه ی نیمه مدرن ایرانی می کند.ء
در جایی دیدم نویسنده ی دغدغه مندی در دفاع از آقای سلحشور از ایشان به عنوان “یکی از پایه گذاران نمایش دینی از بدو انقلاب” یاد کرده و نوشته “سینمای دینی ایران مدیون سلحشور است. ” این در حالی است که نه تنها انتخاب مضامین دینی به عنوان سوژه، سینما را دینی نمی کند بلکه اصلا معلوم نیست ساخت فیلم هایی با مضامین دینی لزوما به فیمساز دیندار احتیاج داشته باشد. چرا که اگر غیر از این باشد باید غربی ها را با ساخت ده فرمان و محمد رسول الله، مبدع سینمای دینی بدانیم و سازندگان آن ها را اهل دین! و همه این ها در حالی است که ما اصلا تصویر واقعی از تاثیردینی فیلم هایی با موضوعات دینی نداریم.ء
واقعا معلوم نیست که به راستی چقدر یورش تکنولوژی مدرن به سمت مضامین دینی به تبلیغ دین کمک کرده است. به راستی چقدر فیلمی مانند یوسف پیامبر برای مدتها تک تک اعضا جامعه دینی را از تصور قصه یوسف به روایت خود محروم کرده و به جای آن روایت و میزانسن فرج الله سلحشور را جایگزین کرده است؟ قصه ی قرآنی در فضای خود تعریف می شود و در فضای خود تصور می شود و در جایگاه خود از آن پندآموزی و کسب معرفت می شود. براستی چه قدر انسان دینی پس از تماشای فیلم هایی این چنین می تواند یوسف خود را در ذهن بسازد و با توجه با سیر سلوک خود از آن بهره گیرد؟ صنعت سینما از هنر کالایی می سازد و با تولید انبوه آن در اذهان جامعه مصرفی نفوذ می کند. مخاطب سریالی از این دست همیشه فکر می کند که قصه را می داند و این چه قدر می تواند در ضعیف کردن مبلغان دینی در ارایه پندها و اندرزها در قالب قصه های قرآنی تاثیر داشته باشد؟ فیلمی مانند یوسف پیامبر خود چه قدر در تولید سوپر استارها و پیامدهای عادی سینما تاثیر داشته است؟ وآیا محبوبیت نسبی فیلمی مانند یوسف پیامبر به خاطر کارگردانی خوب و بستر مناسب دینی جامعه ماست و یا بعضی از پیچیدگی ها و نبود ارضای غرایز حاکم در جامعه ی ما است که در زیر متن این سریال به شدت فعال است؟ء
سینما اسلامی نمی شود اما می تواند در دوران مبارزه به خدمت مسلمانان در بیاید. همانگونه که کلاشینکف و توپ و تانک اسلامی نمی شوند اما میتوانند به خدمت مسلمانان در بیایند. رسانه ی مدرن ظرف تبلیغ معارف دین نیست اما در مبارزه با مدرنیته در بستر مدرنیته به کار می آید و این است که هنر مبارزه ای را به تنها نوع هنرمدرن مطلوب انقلاب اسلامی تبدیل می کند. در دوران رویارویی انقلاب اسلامی با عصر مدرنیته این مجاهد انقلابی است که در صورت نیاز هنرمدرن را هم در اختیارمی گیرد اما او هنرمند نیست. او مجاهدی است که با هنر مدرن به مثابه ی اسلحه تعامل دارد که هویت خود را از آرمان مبارزه اش اخذ می کند نه از ابزارمبارزه اش.ء
آقای سلحشور در میان صحبت هایشان از ضرورت به وجود آمدن آزمایشگاهی در بوجود آوردن مدلی دیگر از سینما صحبت به میان آورده اند که حرف مبارکی است. آنچه جمهوری اسلامی به آن نیازمنداست آزمایشگاه های مختلف در همه ساحت ها است. آزمایشگاه هایی که برای تست یک مفهوم جدید در جمهوری اسلامی شکل می گیرند که نه تنها جای آزمون و خطای بی مبنا نیستند بلکه آن جایی هستند که به رشد مفاهیم جمهوری اسلامی در وادی عمل به صورت آرام کمک می کنند. اگرنظام آموزشی یک رشته دانشگاهی در۵ سال گذشته شکل و ماهیت خود را عوض نکرده در آنجا جمهوری اسلامی مرده است. و اگر نظام آموزشی که هنرمند تربیت می کند و یا ساختاری که بر سینما مدیریت می کند در چند سال گذشته دستخوش تغییرات عمده نشده است آن سینما را باید مرده قلمداد کرد. اینجا آزمایشگاه به معنی تغییرات سلیقه ای فلان مدیر و وزیر نیست. اینجا آزمایشگاه جای حرکت سیال و انعطاف پذیر برای تحقق مدل مطلوب جمهوری اسلامی در آن وادی است.ء
ای کاش آقای سلحشور به جای ساخت مگاپروداکشن های نفتی از تجربیات خود بهره می برد و با فیلمی خوب به ما جوانان نشان می داد در روزهای انقلاب و یا جنگ سبک زندگی مردم چگونه بود و بعد چگونه شد و چرا؟ و یا هندی کمی در دست بگیرد و در کف خیابان راه برود و با جوانان مختلف نسل جدید صحبت بکند و از آنها بپرسد به نظر شما ما کجا کم کاری کرده ایم؟ و ای کاش هنر مبارزه انقلاب اسلامی اینگونه در خدمت مبارزه و حل مشکلات بود تا اینکه در خدمت بسط سابجکتیوتی هنرمندانی که فقط به لحاظ سیاسی به یک جناح خاص تمایل دارند ولی آخر روز یک هنرمندند مانند تمام هنرمندان مدرن عصر حاضر. ای کاش مسعود دهنمکی بعد از اخراجی های یک به شلمچه برمیگشت و سوار بر ترک موتور از این پایگاه بسیج به دیگری می رفت و به جوانان کف خیابان یاد می داد که چطور میتوان اخراجی های جامعه را جذب کرد؟ و ای کاش ابراهیم حاتمی کیا بعد از آژانس شیشه ای دیگر فیلم نمی ساخت و با قشر متوسط به بالای شهری در کف خیابان راه می رفت و یادشان می داد که بابا به خدا بقیه هم هستند. اما این عزیزان به جای مبارزه، تبدیل به هنرمندان مدرن شهری شده اند و نتیجه اش شد آنتن های زنده و اشکهای تمساح و فاحشه و ای ایران های توخالی و ازهمه دردآوردتر اتفاقات بعد از انتخابات که در آن شخصیتهای اخراجیها و صاحبان آژانس شیشه ای هر یک راه خود را میرفتند
نسلی جدید در حال زایش است
Posted in Uncategorized ۲۳ Comments
آیا دانشگاه اسلامی میشود؟
October 23, 2011
چند روز پیش بود که در خبرها جایی خواندم که در یک برنامه تلوزیونی به موضوع اسلامی شدن دانشگاه ها پرداخته اند. کنجکاو شدم برنامه را ببینیم تا اینکه تصادفا دوستی متن پیاده شده میهانان و صحبت های رد و بدل شده در برنامه را برایم فرستادم. با دقت حرفها را خواندم. اول که از دغدغه مندی و غیرت این دانشجویان پرانرژی کلی لذت بردم و خوشحال شدم که این بچه ها اینقدر دردمندانه به مسایل این چنینی میپردازند. بعداز چند دفعه مطالعه حرفهای گفته شده چند نکته به ذهنم رسید که ابتدا در طرح آن مردد بودم. دیشب تا صبح بیدار ماندم و مقاله ای به نام “مطالعات فرهنگی مرده است” را برای کلاس تئوری فرهنگم نوشتم. نمیدانم چرا بعد از نوشتن آن مقاله نه تنها حس تردیدم از بین رفت بلکه خود را برای نوشتن این چند سطر ملزم دیدم
آنهایی که گره ای هستند میدانند که به همان میزان که ژاپن اسلامی مفهوم پاردوکسیکال و با زبانی عامیانه تر، حرف خنده داری است فرایند اسلامیزاسیون دانشگاه نیز به همان میزان مشکلزاست. دانشگاه امروزی مانند تمام ساختارهای مدرنیته محصول یک مبنای متفاوت و بعضا متناقض با روح و جوهره ی شریعت است و همانند سینما، فست فود و روانشناسی های موفقیت آنتونیو رابینزی، اسلامی کردن آن پروژه ای متناقض نما و در نتیجه عبث است. دانشگاه مدرن امروزی مبنا، روح و کارکرد خود را دارد و چه بدون دین و چه با دینی که فکر میکند “حضورکی” دارد، به حیات خود ادامه میدهد. دانشگاه امروز مانند تمام ساختار های مدرن آنقدر چموش است که از دین یک سوبژه میسازد و جایی برای تدریس آن فراهم میکند و بدین سان دین را در خود هضم میکند. شاید در دورانی که عده ای آکادمیک مارکسیست و شاهنشاهی که وقوع انقلاب اسلامی بر آنان تنگ آمده بود و آنها شمیشیر مبارزه ایدئولوژیک با نهضت مردمی را از رو بسته بودند، اسلامی کردن دانشگاه به معنای پاکسازی دشمن تربیت شده در نظام گذشته روندی منطقی نمود میکرد، اما در دهه سوم انقلاب و بعد از آن که جمهوری اسلامی در حال بسط هژمونیک خود است و در دورانی است که دیگر بقا برایش موضوعیت ندارد بلکه رشد سالم و تمدنی اش با مفاهیم جدیدی که خلق میکند برایش ارجحیت دارد هم مواجهه با مفاهیم این چنینی موضوعیت پیدا میکند هم نحوه تعامل ریشه و مبنایی با آن
دانشگاه امروزی می تواند مسجد و پایگاه مذهبی داشته باشد. می تواند تا دلش بخواهد معارف اسلامی تدریس کند و استاد که هیچ، مرجع و عالم دینی را استخدام کند و دیوارهای فولادین بین مردان و زنان در آزمایشگاه هایش نصب کند، اما اسلامی نمی شود. دانشگاه امروزی مولد نگاه تقلیل گرای دکارتی است که روح قدسی را از عالم می زداید و تولد سوبژه را “در من فکر می کنم” می پندارد. علوم طبیعی دانشگاه امروز انسان را در تسخیر طبیعت مکلف می داند و علوم مهندسی در پی کاربردی کردن این نوع تسخیر است و علوم انسانی آن در پی فهم تعاملات پیچیده جامعه تکنولوژیک است و علوم پزشکی محصول تلاش برای یافتن درمان برای عارضه های ناشی از حیات مدرن
اما خوب حال که چه؟ آیا این نوع طرح نگاه ما را به ورطه یک نوع سکولاریسم پنهان سوق نمی دهد. آیا استنتاج از این حرف این نیست که پس باید مدرنیته و تمام ساختارهایش را به حال خود رها کرد و فقط مطمئن شد که نمازخانه دانشگاه تمیز است؟ پاسخ این است که اتفاقا نگاه فسلفی از این جنس کلید های کاربردی بیشتری در تحقق مبانی شریعت به ما می دهد و من هم سعی خواهم کرد به زعم خودم در نوشته ای جداگانه ، به ارایه چند پیشنهاد بپردازم
تفکیک مبنایی ساحت سنت و تجدد به توهم زدایی ما از پروژه اسلامی کردن مدرنیته کمک شایانی می کند. فهم این که مدرنیته با روح و منشی منفک از قدسیت دینی به حیات خود ادامه می دهد نه تنها ما را به ورطه هایی از قبیل فضای “اضطرار و “اکل میته” و سکولاریسم نمی برد- و نباید ببرد- بلکه به روشن شدن مختصات ما و مدرنیته کمک میکند. این فهم به ما کمک میکند که از مدرنیته و ساختارهایش انتظار خروجی های دینی نداشته باشیم و در لحظه شکست پروژهای مدرن با محتوای دینی، دین را دلیل ناکارآمدی و یا کارآمدی آن ندانیم
اما به زعم من گذشته از این حرفهای آغشته به دسته بندی های فلسفی، مساله ای که امروز دغدغه این فعالان دانشجویی دردمند است سوال و دغدغه دیگری است. اتفاقات بعد از انتخابات و حضور قابل ملاحظه قشر دانشجو در اعتراضات و شورشهای خیابانی بود که اهمیت بحث دانشجو و دانشگاه در جمهوری اسلامی را به مقوله ای جدی تبدیل کرد. بعد از اشاره یکی از سران قدیم تازه آزاد شده اصلاحات به اهمیت علوم انسانی در حوادث پیش آمده بود که شعله بحث تحول در علوم انسانی در فضایهای اجتماعی و سیاسی و فرهنگی بالاگرفت
اما صرف نظر از عمیق و یا سطحی بودن نوع نگاههای مختلف به این مساله و چگونگی طرح بحث آن ، یک سوال اساسی در دل تمام این مباحث خوابیده است. سوالی که در واقع پیش فرض نگاه فعال دانشجویی در این برنامه است . او میگوید:”دانشجویانی که در این دانشگاه تحصیل میکنند، طوری تربیت میشوند که طبیعتا و ضرورتا با ارزشهای اسلامی و آرمانهای انقلاب در تضاد قرار میگیرند. بنابراین شاید نتوان از دانشجویی که متون سکولار میخواند و تحت تربیت اساتید سکولار است و صدا و سیما، مجلات و… هم هرکدام به نوعی این تفکر را تقویت میکنند، انتظاری غیر از این داشت. زیرا ساختار نظری و ذهنی او در این فضا ساخته شده است. مگر اینکه او را از بعد عملی و به خاطر زیر پا گذاشتن قوانین تخطئه کنیم.”ء
او با این نگاه در واقع در پی یافتن یک سوال جدی وساده است که خمیرمایه و انگیزه ی بسیاری مباحث عمیق و پیچیده در این حوزه می باشد. سوال اینست: “چه دانشگاهی داشته باشیم که به درد جمهوری اسلامی بخورد؟” دانشگاهی که خروجی آن اپوزسیون، چه سرد چه گرم آن از آب در نیاید، بلکه در این پروژه حداقل نظری جمهوری اسلامی که ساخت جامعه ای نسبتا ایده ال با مبنای شریعت در فضای تنفس در مدرنیته است به یک عامل فعال تبدیل شود
بنابراین پیشنهاد من این است که صورت مساله باید از اینکه چگونه دانشگاه را اسلامی کنیم به اینکه با زبان عامیانه “چی کار کنیم که تهش چارتا آدم بدربخور برای جمهوری اسلامی تولید شود؟” تغییر کند. و اینجا منظور از”به دردبخور” چند مدیر اجرایی با انگشتر عقیق پشت میز نیست که فقط وضع موجود را حفظ میکنند. “بدردبخور” آن که است که چه مذهبی چه غیر مذهبی، انقلاب اسلامی را به مثابه یک شیف هویتی مردم این جفرافیا میپندارد و فهمیده است که اگر قرار باشد روح و نگاه تازه ای دراین عالم ظهور کند از مردمان این خطه خواهد بود. او سپس خود به زعم خود نقش مهم و سنگین و هر چند جزیی خود را نسبت به این مسیولیت مهم ترسیم میکند
آری این “چیکار کنیم” سوالی است که هم صادقانه است، هم کاربردی است، هم به لحاظ مبنایی متنافض و بی ربط نیست. جمهوری اسلامی با واقعیت های مختلفی از جمله سیطره مدرنیته روبروست. در کجای این بازی پیچیده در دوران گذار دانشگاه مدرن امروزی میتواند در خدمت جمهوری اسلامی قرار گیرد؟ء
فعال دانشجویی میپرسد “:هنوز معین نشده که مشکل اصلی کجاست؟ از علم است؟ از کتب درسی است؟ از نحوه برخورد با علم غربی است؟ از اساتید است؟ اگر از اساتید است از چه ناحیه ای است؟ مشکل سیاسی دارند؟ مشکل اعتقادی دارند؟ مشکل از دانشجو است؟ اگر از دانشجو است از چه ناحیه ای است؟ مشکل امنیتی –سیاسی ایجاد کرده اند؟ مشکل اخلاقی دارند؟ مشکل علمی دارند؟“ء
واقعیت این است که ساختار های مدرنیته همه جا نفوذ کرده است، سبک زندگی ها را عوض کرده است روابط انسانی را از جنس خود تکنولوژیک کرده است و اگر دیسیپلینی قرار است این تعاملات پیچیده انسانی را در این فضا به شکل نسبی توضیح دهد خود علوم انسانی امروزی است و اگر علمی قرار است به ما در تولید پالایشگاه کمک کند علوم طبیعی و مهندسی است و اگر مدیومی قرار است در بعضی فضاها وارد شود و از حق به شکل نسبی دفاعی کند آن رسانه امروز است
اما دانشگاه امروز به همان اندازه که به ما را در فهم آنچه که هست کمک می کند در تولید و تصور آنچه جایگزین باید باشد به شدت عقیم است. و اینجاست که اگر قرار است آلترنتیوی برآید مطمئنا از دانشگاه امروز نخواهد بود. اینکه آنجا حوزه با سازوکار امروزی است بعید به نظر می رسد. شاید آنجا کف خیابان باشد و شاید جایی دیگر. معلوم نیست. شاید آنجا یک فضایی است که با یک طراحی هوشمندانه به لمس و مطالعه ی بین حوزه و دانشگاه و واقعیت کف خیابان می پردازد
…
باید سوال را عوض کرد و همه مدعیان چه دوست و چه دشمن را به کمک دعوت کرد و به چالش کشید و هرکه آمد گفت که آقا من جواب این سوال را می دانم به او باید خندید و گفت: پس تا حالا کجا بودی. این سوال یک مباحثه ی جدی دینی، آکادمیک استراتژیک و نظری در محافل در وهله اول علمی را می طلبد و از ظاهرش معلوم است که از یک اکتیویسم دانشجویی بسیار فراتر و پیچیده تراست
البته شاید برای شروع میتوان به این نکته اشاره کرد که این سوال در ذیل یک سوال کلیدی تر مطرح می شود وآن سوال این است اصلا نسبت جمهوری اسلامی با مدرنیته از چه جنسی است؟ مگر جمهوری اسلامی می داند که از مدرنیته دقیقا چه میخواهد که حالا از دانشگاهش بخواهد؟ مگر جمهوری اسلامی می داند که از هنر امروز چه می خواهد که حالا از علوم انسانی غربی اش بداند؟ مگه جمهوری اسلامی می داند که از اقتصاد مدرن و سیاست امروز و رسانه جاری چه می خواهد که حالا از نوع مواجه خود با علوم طبیعی اش بداند؟ الگوی جمهوری اسلامی کدام است؟ به کدام سمت می رود؟ غایت تمدنی آن و به ازای آن تعاملش با مدرنیته از چه رنگی است؟ء
این ها همه ی سوالات جدی است که اتفاقا نهادی به نام شورای عالی انقلاب فرهنگی مسئول طرح و پاسخ به آن است. شورایی که تا امروز محصول کاربردی اش چند بخشنامه بی رمق قرآنی بوده است و نتیجه نگاهش به مدرنیته گشت ارشادی است که ابزارهای سرکوبگر غربی را برای اشاعه شریعت آزادیبخش به خدمت می گیرد و به قول ابراهیم فیاض مدرنیته ی مسموم را با لباس شریعت به همگان می فروشد. و نتیجه اش میشود آن چیزی که من از بعضی دانشجوی ایرانی در غرب می بینم
ٌ
فعال دانشجویی دغدغه مند در آخر برنامه گفته است:” باید فضای آزادانه در مباحث علمی و آزاداندیشی با همان تعریف شهید مطهری از آزادی که آزادی یعنی رفع موانع رشد انسان، در دانشگاهها جاری شود و فضای آزادی بیان و آزادی تفکر نهادینه شود. آیا سطح آزادی بیان و تفکر در دانشگاه های ما اساسا با مناظرات علمی حضرت امام صادق(علیه السلام) و حضرت امام رضا(علیه السلام) قابل مقایسه است؟”ء
این اعتماد به نفس در ارجاع به سنتهای اسلامی در این بچه ها در من احساس غرور را زنده می کند. خدا حفظتان کند. من هرچه بیشتر فکر می کنم می بینم من و تو فقط می توانیم فریاد بزنیم. نتیجه اسلامی کردن دانشگاه با لنز غالب کنونی تقلیل دادن این پروژه به تفکیک جنستی در نظر اذهان عمومی است و یا درعالمانه ترین حالت تولید سروشی دیگراست و در بهترین و ارزشی ترین حالت تولید احمدی نژادی دیگر
اینکه ما چه هستیم دیگر کمتر موضوعیت دارد. دوران هیجان زدگی به سر آمده است. اینکه میخواهیم چه باشیم سوال ماست
Posted in Uncategorized ۲۸ Comments
انقلاب من کو؟
September 24, 2011
احسان و همسرش جلو نشسته بودند. حدودا چهار بعد از نصف شب بود و ما کم کم داشتیم به فرودگاه امام نزدیک میشدیم. لحظه ای سکوت ماشین را فراگرفت و من خیلی سریع خاطره ملاقات با مسعود فراستی در صبح روز پروازم به کانادارا مرور میکردم. فراستی همانی بود که فکر میکردم. مردی که محتوای استدلالش بر فرم او میچربد. مردی که -جز یک استثنا-نقد میکند اما توهین نمیکند. زیرآبت را با استدلال میزند اما در موضع ضعف به کسی وصله نمیچسباند. زود قضاوت نمیکند و وقتی نمیفهمد میگوید نمیفهمم. مردی که چه بخواهد و چه نخواهد حکومتی است اما آدم کسی نیست. آدم خودش است و گزاف نیست که بگوییم او در توهم زدایی از جامعه هنری ایرانی نقش موثری داشته است. فراستی در نوع نگاهش به سینمای داستانی ایران همان صدای آوینی است که بارها گفت اگه قصه نداری با فلسفه چینی توجیهش نکن. دو ساعتی با هم نشستم و حرف زدیم. زیاد چیز یاد گرفتم و به او درباره گره گفتم و اینکه فکر نمی کردم گره این گونه روح و روان و نگاه به اطرافم را تسخیر کرده باشد
وارد ورودی فرودگاه که شدیم یک لحظه متوجه این شدم که فرودگاه امام من را یاد همه چیز می انداخت جز امام، و اینجا وقتی می گویم امام منظورم یک شخصیت تاریخی نیست، منظور یک تفکر است، یک نوع نگاه انسان به خودش، به طبیعت و خدا. با نگاهی غیر آرمانی تر، فرودگاه امام، من را یاد غرب هم نمی انداخت. یاد ایران هم نمی انداخت. یاد اسلام هم نمی انداخت. یک معماری دسته دومی مدرن با ستون های غول پیکر ومملو از نور مهتابی که اصلا معلوم نیست چه چیزی را نمایندگی میکند!ء
احسان من را کنار در ورودی پیاده کرد. خداحافظی گرمی کردیم. موقع خداحافظی گفت :”تحویلت گرفتما!” خندیدیم و یکدیگر را بغل کردیم. دو ساک بزرگم را روی یک چرخ دستی گذاشتم و به سمت گیت اول که قسمت قراردادن وسایل در دستگاه ایکس ری بود، حرکت کردم. ساک ها را از روی چرخ دستی برداشتم و بر روی دستگاه گذاشتم و در حالیکه اجازه نداشتم چرخ دستی را به داخل ببرم خودم از ایکس ری رد شدم. دو ساک بزرگم همراه دو ساک دستی از دستگاه ایکس ری بیرون آمد. ساک هایم را که هر کدام به سمتی انداخته شده بودند روی هم گذاشتم و آنجا بود که فهمیدم برای ادامه ی حمل بارها احتیاج به چرخ دستی دارم. اما خبری از چرخ دستی نبود. از کارگری که با نگاهی معصومانه اما چموش به صورتم زل زده بود پرسیدم چرخ دستی کجاست؟ گفت آنجا! اگر خواستی در خدمتم
حدودا هفت هشت متر آن طرف تر، مجموعه ای از چرخ دستی ها دیده میشد که آشکارا حاکی از خطا در طراحی در فضای داخلی فرودگاه بود. اگر میخواستی بروی چرخ بیاوری باید وسایلت را به امان خدا رها میکردی که این صرف نظر از اینکه برای یک مسافر امن نیست به لحاظ امنیت فرودگاه هم کار درستی نیست. چرا باید مجموعه ای از چرخ دستی ها در فاصله ای دور از آن جایی که مسافر احتیاج به چرخ دستی دارد قرار گرفته باشد که توی مسافر مجبور بشوی وسایلت را برای مدتی رها کنی؟ء
آنجا فقط یک راه می ماند و آن هم به کارگیری کارگرانی که به خاطر این ضعف طراحی، از آنان افرادی سودجو و حریص و بیچاره در ذهن می ساخت که فضای ورودی فرودگاه را مثل بمبئی دهه شصت کرده بودند و اینها همه به نوعی شکاف طبقاتی مسافران به سمت فرنگ و کارگران بیچاره ایرانی را، پررنگ میکرد
تصمیم گرفتم به یکی از کارگران کار را واگذار کنم که یک لحظه حس خیلی بدی سراسر وجودم را گرفت. حس این که انگار این ساز و کار از قصد اینگونه تعبیه شده است که برای کارگران کار ایجاد شود و یا در حالتی خوشبینانه تر این یک گاف طراحی بود و این برای کارگران ایجاد اشتغال کرده است. در دو حالت حس خوبی نبود.به نحوی این طراحی ضعیف و یا هوشمندانه هم یک نوع کسر شأن کارگر و پایین بودن طبقاتی او را نهادینه میکرد و هم حماقت طراح را آشکار و این همان چیزهای ریزی است که ما اصطلاحا “از آن میخوریم.” این همان ضعف سخت ماست. اشتباهات کوچکی که همه از عدم تسلط ما به سازو کارمدرن و عدم فهم و اعتماد به نفس ما در تبیین مبانی اسلامی در همه ساحت ها محقق می شود. چرخ دستی ها خیلی راحت می توانستند در کنار ورودی ایکس ری ها تعبیه شده باشند و یک جای نامحسوس و زیبا می توانست برای حضور کارگرانی باشد که در صورت نیاز مسافر با درخواست مسافر به سمت شما بیایند و کمک کنند
دیر شده بود. وسایلم را تحویل دادم و بعد از صف طولانی پاسپورت وارد قسمت ترانزیت شدم. آنقدر دیرم شده بود که وقت مشاهده و تجزیه و تحلیل نداشتم ولی همین قدر حس کردم که این ایده ی آمریکایی دسته چندمی در ترانزیت هم خودش را به تو تحمیل می کرد. سعی ناشیانه در طراحی که اینجا را شبیه به خارج بکند دیده می شد و من همیشه این سوال را در سفرهایی که به شهرهای مختلف مخصوصا به اصفهان داشتم از خودم می پرسیدم. چرا فرودگاه ما نباید متفاوت باشد؟ چرا طراحی داخلی و معماری آن نباید حس ایرانی داشته باشد؟ جوهره اسلامی داشته باشد؟ چرا فرودگاه اصفهان هیچ ربطی به اصفهان ندارد و فرودگاه امام هیچ ربطی به امام؟ و اینها فقط سوالات من نیستند. این سوالات آنهایی است که دیده نمی شوند. نمی خواهند دیده بشوند. آنانی که تنهایند و از این تنهایی قدرت می گیرند و هرکس قاعده ی دیدن نشدن را بشکند زود دعوایش می کنند
در هواپیما به سمت لندن تقریبا کل مسیر را خواب بودم
وارد فرودگاه هیترو لندن شدم. فرودگاه غول پیکری که برای رفتن از ترمینالی به ترمینال دیگر احتیاج به اتوبوس سوار شدن دارد. بعد از سرچ و در آوردن کفش ها و کمربند وارد بخش ترانزیت شدم. این بار، شاید بار دهم بود که در طول این چند سال وارد این سالن می شدم. اما این بار نگاهم فرق کرده بود. اولین دریافتم از این محیط این بود که ا نگار هیچ چیز جز مصرف در مدرنیته اصالت ندارد و هیچ چیز جز مصرف به آدمی در مدرنیته اصالت نمی دهد
ترانزیت پر بود از هجمه مغازه های رنگارنگ و بوتیک های برند و رستوران ها و بیلبوردهای تبلیغاتی. و وقتی می گویم هجمه باید گره ای فکر کنی تا ذات هجمه را درک کنی. انگار تو این وسط ایستاده ای و همه این رستوران ها و بوتیک ها و تبلیغات به سمت تو به شکل سیطره آمیز اما نرمی هجوم آورده اند و یک نوع بودن، یک نوع نگاه کردن، یک نوع فکر کردن ، آری یک نوع سبک زندگی را به تو تحمیل می کردند. یادم هست سال ها قبل که به ترانزیت هیترو می آمدم همیشه زمانی را برای پرسه زدن و احیانا خرید اختصاص می دادم اما این بار گویی این حس در درونم کشته شده بود. هیچ علاقه ای به بیلبوردهای بزرگ تبلیغاتی نداشتم. ا نگار یک قدرتی در نخریدن وجود داشت. دوستی یکبار تعریف می کرد که برای ارایه ی کنفرانس به خارج از کشور رفته بود و خانمش به او اصرار کرده بود که سوغاتی چیزی نیاورد. می گفت روز بعد از کنفرانس و قبل از بازگشت به ایران برای همراهی یکی از همراهان به یک شاپینگ مال رفتیم و من فقط در فروشگاه راه رفتم و چیزی نخریدم و یک حس آزادی و قدرتمندی به من دست داده بود که به من اجازه می داد خارج از منطق صاحبان فروشگاه عمل کنم. می گفت با خودم گفتم اگر فقط همه در غرب یا همه مسلمانان در غرب فقط از فروشگاه های بزرگ به اصطلاح فرا ملیتی از این جنس خرید نکنند چه بلایی سر غرب خواهد آمد؟ و این براستی خود یک مدل مقاومتی است و این همان قصه ای بود که من از آن به مفهوم “مرگ بر آمریکای” عملی رسیدم. در “مرگ بر آمریکای شعاری” تو در کف خیابان شعار میدهی اما در “مرگ بر آمریکای عملی” تو با آلترنتیوهایی که درست میکنی نسبت ات را با سبک زندگی آمریکایی کمتر و کمتر میکنی
کمی احساس گرسنگی کردم. قبلا سریع پول خرد می کردم و سالادو تن ماهی یا یک چیزی می خوردم. اما این بار تصمیم گرفتم یکبارهم که شده در منطق مصرفی بازی سلطه ،بازی نکنم. تصمیم گرفتم گرسنگی را تحمل کنم اما به مصرف کننده ای دیگر در این هجمه نرم سبک زندگی آمریکایی تبدیل نشوم. در این گرسنگی یک حس مقاومتی حماسه آلود وجود داشت. مقاومتی که هویت تو را در این هجمه نرم مشخص می کرد. یاد حرف معروف دکارت افتادم که” فکر میکنم پس هستم.” اینجا مقاومت میکنم پس هستم. و این مقاومت دیگر مقاومت توپ و تانک و مسلسلی نیست. مقاومتی نرم است . گویی جنگ نرم مقاومت نرم هم مطلبد
ساعت حدودا یک شده بود و یک ساعت و نیم به پرواز بعدی ام مانده بود. در دستشویی در حال وضو گرفتن بودم که یک لحظه توجهم به سمت دست خشک کن های برقی جلب شد. دستگاه هایی که صدای بسیار بلند و بدی تولید می کنند و با شدت باد گرمی که بیرون میدهند مثلا قرار است دستهای خیس را خشک کنند. داشتم با خودم فکر می کردم یک نفر باید حساب کند چه مقدار انرژی در هر دور روشن و خاموش شدن این دستگاه صرف می شود و آن وقت محاسبه کند و ببیند اصلا به نسبت سرویسی که این دستگاه ارایه می دهد این قدر مصرف انرژی می ارزد یا نه؟ و بعد بپرسد اگر همه دستشوهایی عمومی دنیا قرار است به همچین تکنولوژی ای مجهز بشوند تاثیر آن بر محیط زیست و انرژی چیست؟ بعد این دستگاه اگر کارش خشک کردن است پس چرا برای خشک کردن صورت طراحی نشده است؟ اگر قرار است خیسی صورت همینطوری خشک شود خوب خیسی دست هم همینطوری خشک شود. نمی دانم. من شخصا این حس طروات بعد از شستن دست و صورت را دوست دارم. نمی توانم بفهمم که چرا باید یک دستگاه بدصدا کلی انرژی مصرف کند که این طراوت را از من بگیرد. ممکن است کسی بگوید که این دستگاه به کمتر شدن مصرف دستمال کاغذی کمک کرده است. بله اما به زیاد شدن مصرف برق کمک کرده است. و این همان راه حل از جنس مدرنیته است که می آید یک جایش را درست کند، میزند و جای دیگرش را خراب می کند
مکان اتاق عبادت فرودگاه عوض شده بود. اسمش را اتاق عبادت، پریینگ روم و یا چپل میگذارند که حس مسیحی عبادت را حفظ کنند. اما معمولا تمام این چپل های به ظاهر مالتی فیث – قابل استفاده برای مذهب های مختلف- به تسخیر مسلمانان در می آید چرا که تنها مسلمانان در ادیان الهی اند که هنوز دستور عبادت چندگانه را حفظ کرده اند. وارد پریینگ روم که می شدی تلاش طراحان آنجا برای چند منظوره بودن اتاق برای استفاده ادیان مختلف را می شد دید. پوستر هایی از بودیسم، هندویسم ،یهودیت، مسحیت و اسلام با مضامین از قبیل “ما همه یکی هستیم” در در و دیوار دیده می شد. اما در این پریینگ روم فقط مسلمانان دیده می شدند. قسمت جلوی پریینگ به شکل نرمی به تسخیر نماز مسلمانان در آمده بود و پرده ای که به ظاهر قرار بود یک قسمت را از قسمت دیگر جدا کند به پرده نمازگزاران مرد و زن مسلمان تبدیل شده بود. پشت آن پرده نیز یک فضا با تم مسیحی و میز و عکس حضرت مریم دیده میشد. فضایی که خالی بود و در آن چند دقیقه ای که من آنجا بودم بازدید کننده ای نداشت. دو برادر مسلمان کنار هم برای اقامه جماعت ایستاه بودند که به محض ورود من یکی از آن به عقب آمده و جا را برای اقامه نماز جماعت برای من محیا کرد. من هم طبق رسم دوران دبیرستانم برای اشاعه وحدت کنار برادران سنی ام قرار گرفتم
چیزی که در نمازگزاری سنی ها قابل توجه است تاکید آنها بر فشرده بودن صف و نزدیکی به یکدیگر در نماز جماعت است. نکته ای که من همیشه در نمازگزاری اهل تسنن به شدت دوست داشتم و هیچ وقت متوجه نمی شوم چرا شیعه ها این قدر گل و گشاد نماز جماعت را برگزار میکنند. یک نفر اینجاست یه نفر دیگر بعضی وقتا نیم متر آن طرف. نماز که تمام شد و سایلم را برداشتم و به سمت گیت پرواز به سمت اتاوا حرکت کردم. در راه با خودم فکر می کردم که چرا یک ایرانی دیگر در نماز خانه نبود؟ احتمالا در یک فضایی مثل روزهای اول انقلاب و جنگ، در یک چنین فضاهایی که احتمالا هنوز حس پلورالیستی غربی این قدر گل نکرده بود و پریینگ رومی هم در کار نبود ایرانی ها آینه دار برگزاری نمازهای جماعت بودند! کجاست آن روح پرغیرت ایرانی شیعه که خط شکن است؟ که انقلابی است؟ چرا اغلب آن چیزی که در هواپیماهای سفر ایران به اروپا از ایرانیان حس می شود از الکل خوردنشان تا آی ام سری گفتن متعددشان به میهمانداران هواپیما و دسپرت بودن برای در آوردن حجابشان وجود یک گره جدی را در ذهن ما تداعی می کند؟چرا این دین گریزی حس می شود و آنجا که چند تا آدم مذهبی می بینی دیپلمات های کم رمق جمهوری اسلامی هستند که با یک معجزه ای همه شان به هم شبیهند و برای همه چیز از خرید در شاپینگ مالها گرفته تا خواندن بالاترین و گویا نیوز و برگزاری چند جلسه بی اثر تربیت شده اند جز صدور روح انقلابی ایران معاصر. روحیه ای که گزاف است بگوییم کاملا زنده است و گزاف است که بگوییم مرده است. روحیه ای که الان به آتش زیر خاکستری تبدیل شده است. روحیه ای که میتوان و باید آنرا به قول انگلیسی ها در “مکسیموم پتانسل” آن احیا کرد که اگر چیزی ایران معاصر را از کل عالم متفاوت می کند انقلاب اسلامی ایران است. انقلابی که ماحصل یک تغییر هویتی در ایرانیان معاصر بود. انقلابی که آرمانی بودن را در روانشناخت مردم ایران نهادینه کرد و اینجاست که نسل ما مرتبا باید بپرسد انقلاب من کو؟ و جالب اینکه اتفاقا آنانی که نفسشان از جای سرد بلند میشود این حرفها را درک می کنند
در هواپیما به سمت اتاوا کمتر خوابیدم. جزوه های مطالعاتیم را در آوردم و مشغول مطالعه شدم. موقع سرو غذا بود که یکبار دیگر متوجه استفاده بسیار مفرط ظروف یکبار مصرف در تغذیه هواپیمایی شدم و این را در موقع جمع کردن غذاها و به دور انداختن آنها بیشتر لمس کردم. بطری های کوچک آب ، ظرفهای پلاستیکی، قوطی های نوشابه، قاشق چنگال های یکبار مصرف. آیا مثلا ایران ایر ما می تواند به یک نوع متفاوت ارایه تغذیه هواپیمایی فکر کند؟ء
رسیدم اتاوا. دو نفر از دوستان دوران دانشگاه آمده بودند دنبالم. شهر محل کار و تحصیل من کینگستون کانادا شهری در ۱۵۰ کیلومتری اتاوا است. سوار ماشین شدیم و همانجا مستقیم به سمت کنیگستون شروع به حرکت کردیم. ساعت ۱۲ شب بود که رسیدم کینگستون. وارد واحد آپارتمانی که قبلا از طریق یکی از دوستانم اجاره شده بود شدیم. ساکها و وسایل را گذاشتیم. متوجه شدم که هم خودم به شدت گرسنه هستم و هم دوستانم. رسم تشکر از زحمت و لطف آنها ایجاب می کرد که شام را میزبان آنها باشم. اما نه چیزی در یخچال بود و نه آن وقت شب جایی باز برای خرید. علیرغم علاقه درونی و احساس وجدان دردی که داشتم آنها را دعوت به پیتزا کردم. سوار ماشین شدیم و توانستیم در همان حوالی یکی از این پیتزافروشی های کانادایی که منوی وجی خوبی دارد را پیدا کنیم. قدم گذاشتن در پیتزا فروشی به گونه ای پشت کردن به همه ی آرمان ها و حرف هایی بود که در گره زده بودم. اما بین میهمان نوازی و تشکر از دوستان و واقعیت متوسل شدن به پیتزا اولی مهمتر به نظر می رسید
بعداز غذا دوستانم من را کنار ساختمان پیاده کردند. در حال بالا آمدن از پله هابودم که با خودم فکر می کردم که چه قدر فرار از سبک زندگی غربی سخت است. اصلا چقدر فرار از سیطره این ساز و کار مدرن غربی سخت است. پس اصلا مفهوم غرب زدگی مفهوم خیلی بی خودی است چرا که ما چه بخواهیم و نخواهیم غرب زده هستیم. شاید آنچه باید معیار اندازه گیری ما باشد مقدار آگاهی ما نسبت به غربی شدن ماست. پس شاید به جای واژه بی رمق و بی خود غرب زده ما باید غرب آگاهی را معیار قرار دهیم. بجای غرب زده که یک فحش است غرب آگاهی را که میشود یک فضیلت قلمداد کرد را به عنوان خط کش استفاده کنیم. به جای آنکه بگوییم فلانی غرب زده است..بگوییم غرباگاهی اش کم است چرا که همانطور که گفتم غرب زدگی انتخاب نیست اما این روان آگاه ما از مقدار نفوذ غرب در همه ساحت های زندگیمان و تلاش ما برای خنثی کردنش می تواند پروژه ما باشد
و من از امروز سعی خواهم کرد که غرباگاهی خودم را بالا ببرم
بسیار خسته بودم و انرژی برای باز کردن ساک ها نداشتم. رختخواب را انداختم. برای پیدا کردن مسواک در یکی از ساک ها را بازکردم و شروع به گشتن کردم که دستم به یک چیزی خورد. قبل از آمدن، مادرم مامانی کرده بود و برای سفرم زودپز کوچکی خریده بود. کلی به مادرم غر زده بودم که مگر من دارم می روم ناکجا آباد که از ایران زودپز ببرم؟ خوب میروم و یک سرویس قابلمه آنجا می خرم! زودپز را کنار اتاق به نشان تصمیمم برای نبردن گذاشته بودم و بقیه وسایلم را جمع کرده بودم
نمیدانم با چه ترفندی مادرم آنرا در ساکم قرار داده بود. اما دیدن زودپز بعد از اتفاقات پیتزا و غرباگاهی به شدت خوشحالم کرد. زود پز آنجا نماد رندی ایرانی،غذای ایرانی، روایت ایرانی از واژه فست و خیلی چیزهای دیگر بود. زودپز نماد این بود که باید امیدوار بود و می شود که برای احیای سایه ای از سبک زندگی ایرانی اسلامی در غرب حداقل تلاش کرد. اما چگونه؟ واین هم اینک سوال من است. به چه شکل می توان در کانادا سبک زندگی ایرانی داشت؟ تنها سوال خوب، پرمصما و پرمفهومی که علی ضیا مجری دوستداشتنی نیمروز از من پرسید
Posted in Uncategorized ۷۰ Comments
کارگاهی برای انتقال و جمعبندی تجربیات
September 5, 2011
هفته آینده روز پنج شنبه ۲۴ شهریور یک کارگاه یک روزه مستندسازی تدریس خواهم کرد
این کارگاه که “حماسه با دوربین هندی کم” نامگذاری شده به نوعی به مقدمه ای بر مستندسازی میپردازد و برای کسانی که علاقه کلی به مستندسازی دارند اما نمیدانند از کجا شروع کنند مناسب است. برای کسانی که کمی شروع بکار کرده اند اما احساس پراکنده بودن دارند نیز این کارگاه میتواند مفید باشد
در این کارگاه دوستانه سعی خواهم کرد در عین تبین مسایل کلیدی در حوزه مستند سازی از تجربیات شخصی ام ازساخت گره و مستندهای بین المملی خودم هم بگویم
این گارگاه از سری مجموعه کارگاه های گروه فرهنگی بام با همکاری فرهنگسرای رسانه است و در همین فرهنگسرا واقع در میدان ولی عصر از ساعت ۹ تا پنج بعد از ظهر برگزار خواهد شد.
برای کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام میتوانید به آدرس های زیر مراجعه کنید
09386217315
