اگر اهل حماسه نیستی لااقل حماسه کش نباش

گره، میلاد دخانچی،‌ ایران، تورنتو، انقلاب و سبک زندگی

آیا دانشگاه اسلامی میشود؟

 

 

چند روز پیش بود که در خبرها جایی خواندم که در یک برنامه تلوزیونی به موضوع اسلامی شدن دانشگاه ها پرداخته اند. کنجکاو شدم برنامه را ببینیم تا اینکه تصادفا دوستی متن پیاده شده میهانان و صحبت های رد و بدل شده در برنامه را برایم فرستادم. با دقت حرفها را خواندم. اول که از دغدغه مندی و غیرت این دانشجویان پرانرژی کلی لذت بردم و خوشحال شدم که این بچه ها اینقدر دردمندانه به مسایل این چنینی میپردازندبعداز چند دفعه مطالعه حرفهای گفته شده چند نکته به ذهنم رسید که ابتدا در طرح آن مردد بودم. دیشب تا صبح بیدار ماندم و مقاله ای به ناممطالعات فرهنگی مرده استرا برای کلاس تئوری فرهنگم نوشتم. نمیدانم چرا بعد از نوشتن آن مقاله نه تنها حس تردیدم از بین رفت بلکه خود را برای نوشتن این چند سطر ملزم دیدم

 

آنهایی که گره ای هستند میدانند که به همان میزان که ژاپن اسلامی مفهوم پاردوکسیکال و با زبانی عامیانه تر، حرف خنده داری است فرایند اسلامیزاسیون دانشگاه نیز به همان میزان مشکلزاست. دانشگاه امروزی مانند تمام ساختارهای مدرنیته محصول یک مبنای متفاوت و بعضا متناقض با روح و جوهره ی شریعت است و همانند سینما، فست فود و روانشناسی های موفقیت آنتونیو رابینزی، اسلامی کردن آن پروژه ای متناقض نما و در نتیجه عبث است. دانشگاه مدرن امروزی مبنا، روح و کارکرد خود را دارد و چه بدون دین و چه با دینی که فکر میکندحضورکیدارد، به حیات خود ادامه میدهد. دانشگاه امروز مانند تمام ساختار های مدرن آنقدر چموش است که از دین یک سوبژه میسازد و جایی برای تدریس آن فراهم میکند و بدین سان دین را در خود هضم میکند. شاید در دورانی که عده ای آکادمیک مارکسیست و شاهنشاهی که وقوع انقلاب اسلامی بر آنان تنگ آمده بود و آنها شمیشیر مبارزه ایدئولوژیک با  نهضت مردمی را از رو بسته بودند، اسلامی کردن دانشگاه به معنای پاکسازی دشمن تربیت شده در نظام گذشته روندی منطقی نمود میکرد، اما در دهه سوم انقلاب و بعد از آن که جمهوری اسلامی در حال بسط هژمونیک خود است و در دورانی است که دیگر بقا برایش موضوعیت ندارد بلکه رشد سالم و تمدنی اش با مفاهیم جدیدی که خلق میکند برایش ارجحیت دارد هم مواجهه با مفاهیم این چنینی موضوعیت پیدا میکند هم نحوه تعامل ریشه و مبنایی با آن

 

دانشگاه امروزی می تواند مسجد و پایگاه مذهبی داشته باشد. می تواند تا دلش بخواهد معارف اسلامی تدریس کند و استاد که هیچ،  مرجع و عالم دینی را استخدام کند و دیوارهای فولادین بین مردان و زنان در آزمایشگاه هایش نصب کند، اما اسلامی نمی شود. دانشگاه امروزی مولد نگاه تقلیل گرای دکارتی است که روح قدسی را از عالم می زداید و تولد سوبژه رادر من فکر می کنممی پندارد. علوم طبیعی دانشگاه امروز انسان را در تسخیر طبیعت مکلف می داند و علوم مهندسی در پی کاربردی کردن این نوع تسخیر است و علوم انسانی آن در پی فهم تعاملات پیچیده جامعه تکنولوژیک است و علوم پزشکی محصول  تلاش برای یافتن درمان برای عارضه های ناشی از حیات مدرن

 

اما خوب حال که چه؟ آیا این نوع طرح نگاه ما را به ورطه یک نوع سکولاریسم پنهان سوق نمی دهد. آیا استنتاج از این حرف این نیست که پس باید مدرنیته و تمام ساختارهایش را به حال خود رها کرد و فقط مطمئن شد که نمازخانه دانشگاه تمیز است؟ پاسخ این است که اتفاقا نگاه فسلفی از این جنس  کلید های کاربردی بیشتری در تحقق مبانی شریعت به ما می دهد و من هم سعی خواهم کرد به زعم خودم در نوشته ای جداگانه ، به ارایه چند پیشنهاد بپردازم

 

تفکیک مبنایی ساحت سنت و تجدد به توهم زدایی ما از پروژه اسلامی کردن مدرنیته کمک شایانی می کند. فهم این که مدرنیته با روح و منشی منفک از قدسیت دینی به حیات خود ادامه می دهد نه تنها ما را به  ورطه هایی از قبیل فضایاضطرار واکل میتهو سکولاریسم نمی برد- و نباید ببرد- بلکه به روشن شدن مختصات ما و مدرنیته کمک میکند. این فهم به ما کمک میکند که از مدرنیته و ساختارهایش انتظار خروجی های دینی نداشته باشیم و در لحظه شکست پروژهای مدرن با محتوای دینی، دین را دلیل ناکارآمدی و یا کارآمدی آن ندانیم 

 

اما به زعم من گذشته از این حرفهای آغشته به دسته بندی های فلسفی، مساله ای که امروز دغدغه این فعالان دانشجویی دردمند است سوال و دغدغه دیگری است. اتفاقات بعد از انتخابات و حضور قابل ملاحظه قشر دانشجو در اعتراضات و شورشهای خیابانی بود که اهمیت بحث دانشجو و دانشگاه در جمهوری اسلامی را به مقوله ای جدی تبدیل کرد. بعد از اشاره یکی از سران قدیم تازه آزاد شده اصلاحات به اهمیت علوم انسانی در حوادث پیش آمده بود که شعله بحث تحول در علوم انسانی در فضایهای اجتماعی و سیاسی و فرهنگی بالاگرفت

 

اما صرف نظر از عمیق و یا سطحی بودن نوع نگاههای مختلف به این مساله و چگونگی طرح بحث آن ، یک سوال اساسی در دل تمام این مباحث خوابیده است. سوالی که در واقع پیش فرض نگاه فعال دانشجویی در این برنامه است . او میگوید:”دانشجویانی که در این دانشگاه تحصیل میکنند، طوری تربیت میشوند که طبیعتا و ضرورتا با ارزشهای اسلامی و آرمانهای انقلاب در تضاد قرار میگیرند. بنابراین شاید نتوان از دانشجویی که متون سکولار میخواند و تحت تربیت اساتید سکولار است و صدا و سیما، مجلات وهم هرکدام به نوعی این تفکر را تقویت میکنند، انتظاری غیر از این داشت. زیرا ساختار نظری و ذهنی او در این فضا ساخته شده است. مگر اینکه او را از بعد عملی و به خاطر زیر پا گذاشتن قوانین تخطئه کنیم.”ء

 

او با این نگاه در واقع در پی یافتن یک سوال جدی وساده است که خمیرمایه و انگیزه ی بسیاری مباحث عمیق و پیچیده در این حوزه می باشد. سوال اینست:چه دانشگاهی داشته باشیم که به درد جمهوری اسلامی بخورد؟” دانشگاهی که خروجی آن اپوزسیون، چه سرد چه گرم آن از آب در نیاید، بلکه در این پروژه حداقل نظری جمهوری اسلامی که ساخت جامعه ای نسبتا ایده ال با مبنای شریعت در فضای تنفس در مدرنیته است به یک عامل فعال تبدیل شود 

 

 بنابراین پیشنهاد من این است که صورت مساله  باید از اینکه چگونه دانشگاه را اسلامی کنیم به اینکه با زبان عامیانهچی کار کنیم که تهش چارتا آدم بدربخور برای جمهوری اسلامی تولید شود؟تغییر کند. و اینجا منظور از”به دردبخور” چند مدیر اجرایی با انگشتر عقیق پشت میز نیست که فقط وضع موجود را حفظ میکنند. “بدردبخور” آن که است که چه مذهبی چه غیر مذهبی، انقلاب اسلامی را به مثابه یک شیف هویتی مردم این جفرافیا میپندارد و فهمیده است که اگر قرار باشد روح و نگاه تازه ای دراین عالم ظهور کند از مردمان این خطه خواهد بود. او سپس خود به زعم خود نقش مهم و سنگین و هر چند جزیی خود را نسبت به این مسیولیت مهم ترسیم میکند 

 

آری اینچیکار کنیم” سوالی است که هم صادقانه است، هم کاربردی است، هم به لحاظ مبنایی متنافض و بی ربط نیست. جمهوری اسلامی با واقعیت های مختلفی از جمله سیطره مدرنیته روبروست. در کجای این بازی پیچیده در دوران گذار دانشگاه مدرن امروزی میتواند در خدمت جمهوری اسلامی قرار گیرد؟ء

 

فعال دانشجویی میپرسد “:هنوز معین نشده که مشکل اصلی کجاست؟ از علم است؟ از کتب درسی است؟ از نحوه برخورد با علم غربی است؟ از اساتید است؟ اگر از اساتید است از چه ناحیه ای است؟ مشکل سیاسی دارند؟ مشکل اعتقادی دارند؟ مشکل از دانشجو است؟ اگر از دانشجو است از چه ناحیه ای است؟ مشکل امنیتیسیاسی ایجاد کرده اند؟ مشکل اخلاقی دارند؟ مشکل علمی دارند؟ء

 

واقعیت این است که ساختار های مدرنیته همه جا نفوذ کرده است، سبک زندگی ها را عوض کرده است روابط انسانی را از جنس خود تکنولوژیک کرده است و اگر دیسیپلینی قرار است این تعاملات پیچیده انسانی را در این فضا به شکل نسبی توضیح دهد خود علوم انسانی امروزی است و اگر علمی قرار است به ما در تولید پالایشگاه کمک کند علوم طبیعی و مهندسی است و اگر مدیومی قرار است در بعضی فضاها وارد شود و از حق به شکل نسبی دفاعی کند آن رسانه امروز است 

 

اما دانشگاه امروز به همان اندازه که به ما را در فهم آنچه که هست کمک می کند در تولید و تصور آنچه جایگزین باید باشد به شدت عقیم است. و اینجاست که اگر قرار است آلترنتیوی برآید مطمئنا از دانشگاه امروز نخواهد بود. اینکه آنجا حوزه با سازوکار امروزی است بعید به نظر می رسد. شاید آنجا کف خیابان باشد و شاید جایی دیگر. معلوم نیست. شاید آنجا یک فضایی است که با یک طراحی هوشمندانه به لمس و مطالعه ی بین حوزه و دانشگاه و واقعیت کف خیابان می پردازد

 

باید سوال را عوض کرد و همه مدعیان چه دوست و چه دشمن را به کمک دعوت کرد و به چالش کشید و هرکه آمد گفت که آقا من جواب این سوال را می دانم به او باید خندید و گفت: پس تا حالا کجا بودی. این سوال یک مباحثه ی جدی دینی، آکادمیک استراتژیک و نظری در محافل در وهله اول علمی را می طلبد و از ظاهرش معلوم است که از یک اکتیویسم دانشجویی بسیار فراتر و پیچیده تراست 

 

البته شاید برای شروع میتوان به این نکته اشاره کرد که این سوال در ذیل یک سوال کلیدی تر مطرح می شود وآن سوال این است اصلا نسبت جمهوری اسلامی با مدرنیته از چه جنسی است؟ مگر جمهوری اسلامی می داند که از مدرنیته دقیقا چه میخواهد که حالا از دانشگاهش بخواهد؟ مگر جمهوری اسلامی می داند که از هنر امروز چه می خواهد که حالا از علوم انسانی غربی اش بداند؟ مگه جمهوری اسلامی می داند که از اقتصاد مدرن و سیاست امروز و رسانه جاری چه می خواهد که حالا از نوع مواجه خود با علوم طبیعی اش بداند؟ الگوی جمهوری اسلامی کدام است؟ به کدام سمت می رود؟ غایت تمدنی آن و به ازای آن تعاملش با مدرنیته از چه رنگی است؟ء

 

این ها همه ی سوالات جدی است که اتفاقا نهادی به نام شورای عالی انقلاب فرهنگی مسئول طرح و پاسخ به آن است. شورایی که تا امروز محصول کاربردی اش چند بخشنامه بی رمق قرآنی بوده است و نتیجه نگاهش به مدرنیته گشت ارشادی است که ابزارهای سرکوبگر غربی را برای اشاعه شریعت آزادیبخش به خدمت می گیرد و به قول ابراهیم فیاض مدرنیته ی مسموم را با لباس شریعت به همگان می فروشد. و نتیجه اش میشود آن چیزی که من از بعضی دانشجوی ایرانی در غرب می بینم

ٌ

فعال دانشجویی دغدغه مند در آخر برنامه گفته است:” باید فضای آزادانه در مباحث علمی و آزاداندیشی با همان تعریف شهید مطهری از آزادی که آزادی یعنی رفع موانع رشد انسان، در دانشگاهها جاری شود و فضای آزادی بیان و آزادی تفکر نهادینه شود. آیا سطح آزادی بیان و تفکر در دانشگاه های ما اساسا با مناظرات علمی حضرت امام صادق(علیه السلام) و حضرت امام رضا(علیه السلام) قابل مقایسه است؟”ء

 

این اعتماد به نفس در ارجاع به سنتهای اسلامی در این بچه ها در من احساس غرور را زنده  می کند. خدا حفظتان کند. من هرچه بیشتر فکر می کنم می بینم من و تو فقط می توانیم فریاد بزنیم. نتیجه اسلامی کردن دانشگاه با لنز غالب کنونی تقلیل دادن این پروژه به تفکیک جنستی در نظر اذهان عمومی است و یا درعالمانه ترین حالت  تولید سروشی دیگراست و در بهترین و ارزشی ترین حالت تولید احمدی نژادی دیگر 

 

اینکه ما چه هستیم دیگر کمتر موضوعیت دارد. دوران هیجان زدگی به سر آمده است. اینکه میخواهیم چه باشیم سوال ماست

 

 

 

 

 

 

Posted in Uncategorized | ۲۸ Comments

انقلاب من کو؟

 

 

احسان و همسرش جلو نشسته بودند. حدودا چهار بعد از نصف شب بود و ما کم کم داشتیم به فرودگاه امام نزدیک میشدیم. لحظه ای سکوت ماشین را فراگرفت و من خیلی سریع خاطره ملاقات با مسعود فراستی در صبح روز پروازم به کانادارا مرور میکردم. فراستی همانی بود که فکر میکردم. مردی که محتوای استدلالش بر فرم او میچربد. مردی که -جز یک استثنا-نقد میکند اما توهین نمیکند. زیرآبت را با استدلال میزند اما در موضع ضعف به کسی وصله نمیچسباند. زود قضاوت نمیکند و وقتی نمیفهمد میگوید نمیفهمم. مردی که چه بخواهد و چه نخواهد حکومتی است اما آدم کسی نیست. آدم خودش است و گزاف نیست که بگوییم او در توهم زدایی از جامعه هنری ایرانی نقش موثری داشته است. فراستی در نوع نگاهش به سینمای داستانی ایران همان صدای آوینی است که بارها گفت اگه قصه نداری با فلسفه چینی توجیهش نکن. دو ساعتی با هم نشستم و حرف زدیم. زیاد چیز یاد گرفتم و به او درباره گره گفتم و اینکه فکر نمی کردم گره این گونه روح و روان و نگاه به اطرافم را تسخیر کرده باشد

 

وارد ورودی فرودگاه که شدیم یک لحظه متوجه این شدم که فرودگاه امام من را یاد همه چیز می انداخت جز امام، و اینجا وقتی می گویم امام منظورم یک شخصیت تاریخی نیست، منظور یک تفکر است، یک نوع نگاه انسان به خودش، به طبیعت و خدا. با نگاهی غیر آرمانی تر، فرودگاه امام، من را یاد غرب هم نمی انداخت. یاد ایران هم نمی انداخت. یاد اسلام هم نمی انداخت. یک معماری دسته دومی مدرن با ستون های غول پیکر ومملو از نور مهتابی که اصلا معلوم نیست چه چیزی را نمایندگی میکند!ء

 

احسان من را کنار در ورودی پیاده کرد. خداحافظی گرمی کردیم. موقع خداحافظی گفت :”تحویلت گرفتما!” خندیدیم و یکدیگر را بغل کردیم. دو ساک بزرگم را روی یک چرخ دستی گذاشتم و به سمت  گیت اول که قسمت قراردادن وسایل در دستگاه ایکس ری بود، حرکت کردم. ساک ها را از روی چرخ دستی برداشتم و بر روی دستگاه گذاشتم و در حالیکه اجازه نداشتم چرخ دستی را به داخل ببرم خودم از ایکس ری رد شدم. دو ساک بزرگم همراه دو ساک دستی از دستگاه ایکس ری بیرون آمد. ساک هایم را که هر کدام به سمتی انداخته شده بودند  روی هم گذاشتم و آنجا بود که فهمیدم برای ادامه ی حمل بارها احتیاج به چرخ دستی دارم. اما خبری از چرخ دستی نبود. از کارگری که با نگاهی معصومانه اما چموش به صورتم زل زده بود پرسیدم چرخ دستی کجاست؟ گفت آنجا! اگر خواستی در خدمتم 

 

حدودا هفت هشت متر آن طرف تر، مجموعه ای از چرخ دستی ها دیده میشد که آشکارا حاکی از خطا در طراحی در فضای داخلی فرودگاه بود. اگر میخواستی بروی چرخ بیاوری باید وسایلت را به امان خدا رها میکردی که این صرف نظر از اینکه برای یک مسافر امن نیست به لحاظ امنیت فرودگاه هم کار درستی نیست. چرا باید مجموعه ای از چرخ دستی ها در فاصله ای دور از آن جایی که مسافر احتیاج به چرخ دستی دارد قرار گرفته باشد که توی مسافر مجبور بشوی وسایلت را برای مدتی رها کنی؟ء

 

 

آنجا فقط یک راه می ماند و آن هم به کارگیری کارگرانی که به خاطر این ضعف طراحی، از آنان افرادی سودجو و حریص و بیچاره در ذهن می ساخت که فضای ورودی فرودگاه را مثل بمبئی دهه شصت کرده بودند و اینها همه به نوعی شکاف طبقاتی مسافران به سمت فرنگ و کارگران بیچاره ایرانی را، پررنگ میکرد  

 

 

تصمیم گرفتم به یکی از کارگران کار را واگذار کنم که یک لحظه حس خیلی بدی سراسر وجودم را گرفت. حس این که انگار این ساز و کار از قصد اینگونه تعبیه شده است که برای کارگران کار ایجاد شود و یا در حالتی خوشبینانه تر این یک گاف طراحی بود و این برای کارگران ایجاد اشتغال کرده است. در دو حالت حس خوبی نبود.به نحوی این طراحی ضعیف و یا هوشمندانه هم یک نوع کسر شأن کارگر و  پایین بودن طبقاتی او را نهادینه میکرد و هم حماقت طراح را آشکار و این همان چیزهای ریزی است که ما اصطلاحااز آن میخوریم.”  این همان ضعف سخت ماست. اشتباهات کوچکی که همه از عدم تسلط ما به سازو کارمدرن و عدم فهم و اعتماد به نفس ما در تبیین مبانی اسلامی در همه ساحت ها محقق می شود. چرخ دستی ها خیلی راحت می توانستند در کنار ورودی ایکس ری ها تعبیه شده باشند و یک جای نامحسوس و زیبا می توانست برای حضور کارگرانی باشد که در صورت نیاز مسافر با درخواست مسافر به سمت شما بیایند و کمک کنند 

 

دیر شده بود. وسایلم را تحویل دادم و بعد از صف طولانی پاسپورت وارد قسمت ترانزیت شدم. آنقدر دیرم شده بود که وقت مشاهده و تجزیه و تحلیل نداشتم ولی همین قدر حس کردم که این ایده ی آمریکایی دسته چندمی در ترانزیت هم خودش را به تو تحمیل می کرد. سعی ناشیانه در طراحی که اینجا را شبیه به خارج بکند دیده می شد و من همیشه این سوال را در سفرهایی که به شهرهای مختلف مخصوصا به اصفهان داشتم از خودم می پرسیدم. چرا فرودگاه ما نباید متفاوت باشد؟ چرا طراحی داخلی و معماری آن نباید حس ایرانی داشته باشد؟ جوهره اسلامی داشته باشد؟ چرا فرودگاه اصفهان هیچ ربطی به اصفهان ندارد و فرودگاه امام هیچ ربطی به امام؟ و اینها فقط سوالات من نیستند. این سوالات آنهایی است که دیده نمی شوند. نمی خواهند دیده بشوند. آنانی که تنهایند و از این تنهایی قدرت می گیرند و هرکس قاعده ی دیدن نشدن را بشکند زود دعوایش می کنند

 

در هواپیما به سمت لندن تقریبا کل مسیر را خواب بودم

 

وارد فرودگاه هیترو لندن شدم. فرودگاه غول پیکری که برای رفتن از ترمینالی به ترمینال  دیگر احتیاج به اتوبوس سوار شدن دارد. بعد از سرچ و در آوردن کفش ها و کمربند وارد بخش ترانزیت شدم. این بار، شاید بار دهم  بود که در طول این چند سال وارد این سالن می شدم. اما این بار نگاهم فرق کرده بود. اولین دریافتم از این محیط این بود که ا نگار هیچ چیز جز مصرف در مدرنیته اصالت ندارد و هیچ چیز جز مصرف به آدمی در مدرنیته اصالت نمی دهد

 

ترانزیت پر بود از هجمه مغازه های رنگارنگ و بوتیک های برند و رستوران ها و بیلبوردهای تبلیغاتی. و وقتی می گویم هجمه باید گره ای فکر کنی تا ذات هجمه را درک کنی. انگار تو این وسط ایستاده ای و همه این رستوران ها  و بوتیک ها و تبلیغات به سمت تو به شکل سیطره آمیز اما نرمی هجوم آورده اند و یک نوع بودن،یک نوع نگاه کردن، یک نوع فکر کردن ، آری یک نوع سبک زندگی را به تو تحمیل می کردند. یادم هست سال ها قبل که به ترانزیت هیترو می آمدم همیشه زمانی را برای پرسه زدن و احیانا خرید اختصاص می دادم اما این بار گویی این حس در درونم کشته شده بود. هیچ علاقه ای به بیلبوردهای بزرگ تبلیغاتی نداشتم. ا نگار یک قدرتی در نخریدن وجود داشت. دوستی یکبار تعریف می کرد که برای ارایه ی کنفرانس به خارج از کشور رفته بود و خانمش به او اصرار کرده بود که سوغاتی چیزی نیاورد. می گفت روز بعد از کنفرانس و قبل از بازگشت به ایران برای همراهی  یکی از همراهان به یک شاپینگ مال رفتیم و من فقط در فروشگاه راه رفتم و چیزی نخریدم و یک حس آزادی و قدرتمندی به من دست داده بود که به من اجازه می داد خارج از منطق صاحبان فروشگاه عمل کنم. می گفت با خودم گفتم اگر فقط همه در غرب یا همه مسلمانان در غرب فقط از فروشگاه های بزرگ به اصطلاح فرا ملیتی از این جنس خرید نکنند چه بلایی سر غرب خواهد آمد؟ و این براستی خود یک مدل مقاومتی است و این همان قصه ای بود که من از آن به مفهوممرگ بر آمریکایعملی رسیدم. درمرگ بر آمریکای شعاریتو در کف خیابان شعار میدهی اما درمرگ بر آمریکای عملیتو با آلترنتیوهایی که درست میکنی  نسبت ات را با سبک زندگی آمریکایی کمتر و کمتر میکنی

 

کمی احساس گرسنگی کردم. قبلا سریع پول خرد می کردم و سالادو تن ماهی یا یک چیزی می خوردم. اما این بار تصمیم گرفتم یکبارهم که شده در منطق مصرفی بازی سلطه ،بازی نکنم. تصمیم گرفتم گرسنگی را تحمل کنم اما به مصرف کننده ای دیگر در این هجمه نرم سبک زندگی آمریکایی تبدیل نشوم. در این گرسنگی یک حس مقاومتی حماسه آلود وجود داشت. مقاومتی که هویت تو را در این هجمه نرم مشخص می کرد. یاد حرف معروف دکارت افتادم کهفکر میکنم پس هستم.” اینجا مقاومت میکنم پس هستم. و این مقاومت دیگر مقاومت توپ و تانک و مسلسلی نیست. مقاومتی نرم است . گویی جنگ نرم مقاومت نرم هم مطلبد

 

ساعت حدودا یک شده بود و یک ساعت و نیم به پرواز بعدی ام مانده بود. در دستشویی در حال وضو گرفتن بودم که یک لحظه توجهم به سمت دست خشک کن های برقی جلب شد. دستگاه هایی که صدای بسیار بلند و بدی تولید می کنند و با شدت باد گرمی که بیرون میدهند مثلا قرار است دستهای خیس را خشک کنند. داشتم با خودم فکر می کردم یک نفر باید حساب کند چه مقدار انرژی در هر دور روشن و خاموش شدن این دستگاه صرف می شود و آن وقت محاسبه کند و ببیند اصلا به نسبت سرویسی که این دستگاه ارایه می دهد  این قدر مصرف انرژی می ارزد یا نه؟ و بعد بپرسد اگر همه دستشوهایی عمومی دنیا قرار است به همچین تکنولوژی ای مجهز بشوند تاثیر آن بر محیط زیست و انرژی چیست؟ بعد  این دستگاه اگر کارش خشک کردن است پس چرا برای خشک کردن صورت طراحی نشده است؟ اگر قرار است خیسی صورت همینطوری خشک شود خوب خیسی دست هم همینطوری خشک شود. نمی دانم. من شخصا این حس طروات بعد از شستن دست و صورت را دوست دارم. نمی توانم بفهمم که چرا باید یک دستگاه بدصدا کلی انرژی مصرف کند که این طراوت را از من بگیرد. ممکن است کسی بگوید که این دستگاه به کمتر شدن مصرف دستمال کاغذی کمک کرده است. بله اما به زیاد شدن مصرف برق کمک کرده است. و این همان راه حل از جنس مدرنیته است که می آید یک جایش را درست کند، میزند و جای دیگرش را خراب می کند 

 

 

مکان اتاق عبادت فرودگاه عوض شده بود. اسمش را اتاق عبادت، پریینگ روم و یا چپل میگذارند که حس مسیحی عبادت را حفظ کنند. اما معمولا تمام این چپل های به ظاهر مالتی فیثقابل استفاده برای مذهب های مختلف- به تسخیر مسلمانان در می آید چرا که  تنها مسلمانان در ادیان الهی اند که هنوز دستور عبادت چندگانه را حفظ  کرده اند. وارد پریینگ روم که می شدی تلاش طراحان آنجا برای چند منظوره بودن اتاق برای استفاده ادیان مختلف را می شد دید. پوستر هایی از بودیسم، هندویسم ،یهودیت، مسحیت و اسلام با مضامین از قبیلما همه یکی هستیمدر در و دیوار دیده می شد. اما در این پریینگ روم فقط مسلمانان دیده می شدند. قسمت جلوی پریینگ به شکل نرمی به تسخیر نماز مسلمانان در آمده بود و پرده ای که به ظاهر قرار بود یک قسمت را از قسمت دیگر جدا کند به پرده نمازگزاران مرد و زن مسلمان تبدیل شده بود. پشت آن پرده نیز یک فضا با تم مسیحی و میز و عکس حضرت مریم دیده میشد. فضایی که خالی بود و در آن چند دقیقه ای که من آنجا بودم بازدید کننده ای نداشت. دو برادر مسلمان کنار هم برای اقامه جماعت ایستاه بودند که به محض ورود من یکی از آن به عقب آمده و جا را برای اقامه نماز جماعت برای من محیا کرد. من هم طبق رسم دوران دبیرستانم برای اشاعه وحدت کنار برادران سنی ام قرار گرفتم

 

چیزی که در نمازگزاری سنی ها قابل توجه است تاکید آنها بر فشرده بودن صف و نزدیکی به یکدیگر در نماز جماعت است. نکته ای که من همیشه در نمازگزاری اهل تسنن به شدت دوست داشتم و هیچ وقت متوجه نمی شوم چرا شیعه ها این قدر گل و گشاد نماز جماعت را برگزار میکنند. یک نفر اینجاست یه نفر دیگر بعضی وقتا نیم متر آن طرف. نماز که تمام شد و سایلم را برداشتم و به سمت گیت پرواز به سمت اتاوا حرکت کردم. در راه با خودم فکر می کردم که چرا یک ایرانی دیگر در نماز خانه نبود؟ احتمالا در یک فضایی مثل روزهای اول انقلاب و جنگ،  در یک چنین فضاهایی که احتمالا هنوز حس پلورالیستی غربی این قدر گل نکرده بود و پریینگ رومی هم در کار نبود ایرانی ها آینه دار برگزاری نمازهای جماعت بودند! کجاست آن روح پرغیرت ایرانی شیعه که خط شکن است؟ که انقلابی است؟ چرا اغلب آن چیزی که در هواپیماهای سفر ایران به اروپا از ایرانیان حس می شود از الکل خوردنشان تا آی ام سری گفتن متعددشان به میهمانداران هواپیما و دسپرت بودن برای در آوردن حجابشان وجود یک  گره جدی را در ذهن ما تداعی می کند؟چرا این دین گریزی حس می شود و آنجا که چند تا آدم مذهبی می بینی دیپلمات های کم رمق جمهوری اسلامی هستند که با یک معجزه ای همه شان به هم شبیهند و برای همه چیز از خرید در شاپینگ مالها گرفته تا خواندن بالاترین و گویا نیوز و برگزاری چند جلسه بی اثر تربیت شده اند جز صدور روح انقلابی ایران معاصر. روحیه ای که گزاف است بگوییم کاملا زنده است و گزاف است که بگوییم مرده است. روحیه ای که الان به آتش زیر خاکستری تبدیل شده است. روحیه ای که میتوان و باید آنرا به قول انگلیسی ها درمکسیموم پتانسلآن احیا کرد که اگر چیزی ایران معاصر را از کل عالم متفاوت می کند انقلاب اسلامی ایران است. انقلابی که ماحصل یک تغییر هویتی در ایرانیان معاصر بود. انقلابی که آرمانی بودن را در روانشناخت مردم ایران  نهادینه کرد و اینجاست که نسل ما مرتبا باید بپرسد انقلاب من کو؟ و جالب اینکه اتفاقا آنانی که نفسشان از جای سرد بلند میشود این حرفها را درک می کنند 

 

در هواپیما به سمت اتاوا کمتر خوابیدم. جزوه های مطالعاتیم را در آوردم و مشغول مطالعه شدم. موقع سرو غذا بود که یکبار دیگر متوجه استفاده بسیار مفرط  ظروف یکبار مصرف در تغذیه هواپیمایی شدم و این را در موقع جمع کردن غذاها و به دور انداختن آنها بیشتر لمس کردم. بطری های کوچک آب ، ظرفهای پلاستیکی،قوطی های نوشابه، قاشق چنگال های یکبار مصرف. آیا مثلا ایران ایر ما می تواند به یک نوع متفاوت ارایه تغذیه هواپیمایی فکر کند؟ء

 

رسیدم اتاوا. دو نفر از دوستان دوران دانشگاه آمده بودند دنبالم. شهر محل کار و تحصیل من کینگستون کانادا شهری در ۱۵۰ کیلومتری اتاوا است. سوار ماشین شدیم و همانجا مستقیم به سمت کنیگستون شروع به حرکت کردیم. ساعت ۱۲ شب بود که رسیدم کینگستون. وارد واحد آپارتمانی که قبلا از طریق یکی از دوستانم اجاره شده بود شدیم. ساکها و وسایل را گذاشتیم. متوجه شدم که هم خودم به شدت گرسنه هستم و هم دوستانم. رسم تشکر از زحمت و لطف آنها ایجاب می کرد که شام را میزبان آنها باشم. اما نه چیزی در یخچال بود و نه آن وقت شب جایی باز برای خرید. علیرغم علاقه درونی و احساس وجدان دردی که داشتم آنها را دعوت به پیتزا کردم. سوار ماشین شدیم و توانستیم در همان حوالی یکی از این پیتزافروشی های کانادایی که منوی وجی خوبی دارد را پیدا کنیم. قدم گذاشتن در پیتزا فروشی به گونه ای پشت کردن به همه ی آرمان ها و حرف هایی بود که در گره زده بودم. اما بین میهمان نوازی و تشکر از دوستان و واقعیت متوسل شدن به پیتزا اولی مهمتر به نظر می رسید

 

بعداز غذا دوستانم من را کنار ساختمان پیاده کردند. در حال بالا آمدن از پله هابودم که با خودم فکر می کردم که چه قدر فرار از سبک زندگی غربی سخت است. اصلا چقدر فرار از سیطره این ساز و کار مدرن غربی سخت است. پس اصلا مفهوم غرب زدگی مفهوم خیلی بی خودی است چرا که ما چه بخواهیم و نخواهیم غرب زده هستیم. شاید آنچه  باید معیار اندازه گیری ما باشد مقدار آگاهی ما نسبت به غربی شدن ماست. پس شاید به جای واژه بی رمق و بی خود غرب زده ما باید غرب آگاهی را معیار قرار دهیم. بجای غرب زده که یک فحش است غرب آگاهی را که میشود یک فضیلت قلمداد کرد را به عنوان خط کش استفاده کنیم. به جای آنکه بگوییم فلانی غرب زده است..بگوییم غرباگاهی اش کم است چرا که همانطور که گفتم غرب زدگی انتخاب نیست اما این روان آگاه ما از مقدار نفوذ غرب در همه ساحت های زندگیمان و تلاش ما برای خنثی کردنش می تواند پروژه ما باشد

 

و من از امروز سعی خواهم کرد که غرباگاهی خودم را بالا ببرم

 

بسیار خسته بودم و انرژی برای باز کردن ساک ها نداشتم. رختخواب را انداختم. برای پیدا کردن مسواک در یکی از ساک ها را بازکردم و شروع به گشتن کردم که دستم به یک چیزی خورد. قبل از آمدن، مادرم مامانی کرده بود و برای سفرم زودپز کوچکی خریده بود. کلی به مادرم غر زده بودم که مگر من دارم  می روم ناکجا آباد که از ایران زودپز ببرم؟ خوب میروم و یک سرویس قابلمه آنجا می خرمزودپز را کنار اتاق به نشان تصمیمم برای نبردن گذاشته بودم و بقیه وسایلم را جمع کرده بودم

 

نمیدانم با چه ترفندی مادرم آنرا در ساکم قرار داده بود. اما دیدن زودپز بعد از اتفاقات پیتزا و غرباگاهی به شدت خوشحالم کرد. زود پز آنجا نماد رندی ایرانی،غذای ایرانی، روایت ایرانی از واژه فست و خیلی چیزهای دیگر بود. زودپز نماد این بود که باید امیدوار بود و می شود که برای احیای سایه ای از سبک زندگی ایرانی اسلامی در غرب حداقل تلاش کرد. اما چگونه؟ واین هم اینک سوال من است. به چه شکل می توان در کانادا سبک زندگی ایرانی داشت؟ تنها سوال خوب، پرمصما و پرمفهومی که علی ضیا مجری دوستداشتنی نیمروز از من پرسید


 

Posted in Uncategorized | ۷۱ Comments

کارگاهی برای انتقال و جمعبندی تجربیات

هفته آینده روز پنج شنبه  ۲۴ شهریور یک کارگاه یک روزه مستندسازی تدریس خواهم کرد 

این کارگاه که “حماسه با دوربین هندی کم” نامگذاری شده به نوعی به مقدمه ای بر مستندسازی میپردازد و برای کسانی که علاقه کلی به مستندسازی دارند اما نمیدانند از کجا شروع کنند مناسب است. برای کسانی که کمی شروع بکار کرده اند اما احساس پراکنده بودن دارند نیز این کارگاه میتواند مفید باشد 

در این کارگاه دوستانه سعی خواهم کرد در عین تبین مسایل کلیدی در حوزه مستند سازی از تجربیات شخصی ام ازساخت گره و مستندهای بین المملی خودم هم بگویم 

این گارگاه از سری مجموعه کارگاه های گروه فرهنگی بام با همکاری فرهنگسرای رسانه است و در همین فرهنگسرا واقع در میدان ولی عصر  از ساعت ۹ تا پنج بعد از ظهر برگزار خواهد شد. 

برای کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام میتوانید به آدرس های زیر مراجعه کنید

 epicworkshops@gmail.com

09386217315

Posted in Uncategorized | ۳۳ Comments

فوکو ،هیآت، بوستان و ژاپن اسلامی

 


چند تا محور کلی چند وقتیه که به ذهنم رسیده، دوست داشتم هر کدومشون رو یه پست اپیکباز بکنم. بعد دیدم آنقدر کار ریخته و اصلا ممکنه هیچ کدومشون رو وقت نکنم به تفصیل دربارش حرف بزنم، تصمیم گرفتم به اختصار در باره  ی هر موضوع در یک پست بنویسم

 

 

نکته یک منهای یک 

امروز پنج شنبه ساعت هشت و نیم نشست نقد گره با حضور عوامل در نمایشگاه قرآن برگزار خواهد شد. من هم حضور خواهم داشت. میتونیم کلی اونجا از حرفای نگفته صحبت کنیم. خلاصه تونستید حتما بیایید

 

 

نکته اول 

یک نکته ای که مراسم های افطاری و احیای امسال توجه من رو به خودش جلب کرد، استفاده از ظروف یکبار مصرف به شکل مفرط بود. این یک افتضاحه که ما برای انجام یک فریضه ی دینی و معنوی اینجوری محیط زیست رو آلوده کنیم. اینها با هم تناقض دارند. گذشته از اون این چه فرهنگیه که بعداز هیأت غذاتو بگیر تو ظرف برو خونه!‌ یک اندیوجوالیسم پنهان خیلی زشتقبلا سفره ای بود ، ظرفی بود، دور هم نشینی غریبه ها بود. خلاصه خیلی زودتر بچه انقلابی ها باید الترناتیو فکر کنن….کمپین مبارزه با ظروف یکبار مصرف در مراسم های دینی و انقلابی

 

نکته دوم 

چند شب پیش در اتوبان همت به سمت پونک می اومدیم. در این فاصله که می اومدیم حدود ۲۰ بیلبورد تبلیغاتی رو دیدم که هرکدام به شکل های مختلف سبک زندگی آمریکایی رو تبلیغ میکردند. همینطور داشتم به بیلبوردها نگاه میکردم که به خروجی بزرگراه نزدیک شدیم. دیدم آخرین بیلبورد که شکلش فرق داشت ، تبلیغ شماره ی وزارت اطلاعات بود و اینکه همکاری کنید

قرائت منسبک زندگی آمریکایی رو خودمون گسترش میدیم، سبک زندگی آمریکایی با مبانی دینی و انقلابی در تناقض است، جامعه از ارزشها فاصله میگیره، رفتارش عوض میشه، حربه های فرهنگی هم برای کنترل کارساز نیست ، بنابراین فضا زیر پوستی امنیتی میشهو بقیشو برودو. یک جوری که انگار بزرگراهای تهران به تو میگن اینجوری آمریکایی زندگی کناما بعدش ما میدونیم که تو از فضای گفتمانی خارج میشی پس باید یه ساز و کاری باشه که همه چیزو بیاره سر جاش

 

نکته سوم 

یکی به من میگفت آقا این گره رو باید ادامه بدید چون تاثیر گذارهبهش گفتم گره وقتی تاثیر گذاره که این مرکز خرید نزدیک دفتر گره درمیدان پونک که اسمش بوستان هست رو یک روز خود مردم و صاحب مغازه های اونجا بیان با بلدوزر خرابش کنن و جاش یه چیز دیگه بسازناین مرکز خرید نه فضاش ایرانیه!‌ نه اسلامیه!‌نه لامصب غربی!‌ بوستان نه فضای صمیمی بازار سنتی ایرانی رو نمایندگی میکنه،  نه عدالت و خلوص و راز آلودگی فضای بازرگانی اسلامی رو و نه شاپینگ مال غربی و کاپیتالیسم. تهویه و معماریشم که داغونه. بوستان نماد بی هویتی ایران معاصره. نه اینیم نه اون!‌ چند وقت پیش برای خرید خودکار رفته بودم اونجا از چندتا از بازارچه هاش رد شدم. مغازه ها یا بوتیک بودند یا عینک آفتابی فروشی یا لوازم آرایشی یا کلاه گیس فروشی!‌ تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

 

نکته چهارم

آنچه در جمهوری اسلامی خطر است در وهله ی اول نه علوم انسانی غربی بلکه روش تدریس آن است. درست است که ما با مبنای علوم انسانی غربی مواجهه ی انتقادی و مبنایی داریم اما سیطره ی علوم انسانی غربی همانند همه ی ساز و کار مدرنند که ما نمیتوانیم یک شبه و با رویکردحذف با آن روبرو شویم. علوم انسانی غربی به همان اندازه که مبانی غربی را در ذهن دانشجو نهادینه میکند به همان اندازه پتانسیل ضد غرب کردن دانشجویان ما را دارد که برای شروعدقت کنید که میگویم برای شروع- عالی است. من دوستان زیادی در خارج از کشور دارم که بعضی از اینها به ایران برگشتند که به عنوان مثال از فوکو و یا ادوارد سعید به انقلاب اسلامی رسیده اند و انقلابی شده اند. فوکو میتنواند در خدمت انقلاب اسلامی باشد. سعید میتواند در خدمت انقلاب اسلامی باشد. بوردیو و بودریاردو ژیژیک و مواجه انتقادی به فوکویاما هم میتواند در خدمت انقلاب باشدخلاصه اینکه این علوم انسانی غربی میتواند درلا الهخدمت زیادی بکند و این یک کوروکیلیم هوشمندانه خاص خود را میطلبد. و این را فراموش نکنیم که دانشجوی امروزی تا متقاعد نشود که غرب غایت نیست نمی تواند به سمت الترناتیو فکر کردن برود. اگر او سعید را خوب بفهمد و یک دهم نقد فوکو به مدرنیته را درک کند حتی اگر به مبانی دین هم  پایبند نباشد نصف راه فهم نضهت خمینی را درک کرده است. با او میشود همسو شد اما با نمازخوان غرب زده نه. این بحث میتواند یه مقاله بشود اما فعلا به همینجا بسنده میکنم و این سوال دوستم را تکرار میکنم که میگوید : عجیبه که ما در ایران اصلا پست کلنیال استادیز نداریم. واقعا چرا

 

نکته پنجم

امیرمسعود در کامنتها پرسیده بود آیا مدلی که شما در ذهن دارید همانژاپن اسلامیاست. هرگز!جالبه بدونید که در یک برنامه من صراحتا گفتم “:‌ ژاپن اسلامی برای من مث فحشه.”  پیشنهادمن اخذ تواناییدیفرنتیویتیدر همه ساحت هاست.ما باید که در فضای سیطره پارادایم مدرن با مبنای شریعت سازه های جدید بوجود بیاریم. کنارهم قرار گرفتن سازه های جدید، با مبنای شریعت، جامعه آرمانی ما را رقم خواهد زد. البته این خیلی خیلی خلاصه است. من چندباری که به دانشگاه ها دعوت شدم در این باره به تفصیل حرف زدم

 

نکته ششم

گره تموم نمیشه..چون گره یک برنامه تلویزیونی نیست و من هم که اصلا قیافم به مجری های تلویزیونی نمیخوره مجریشم. گره یک دغدغه است. گره یک مواجه انتقادی با وضع موجود با مبانی انقلاب اسلامی است. گره کاری کرد که ما با بفهمیم این خوب نیست و چرا خوب نیست..متفاوت فکر کردن کافی نیست..بلند شو یه کاری بکنیم و این فردای بعد از گره استگره همان آرمان ماست..آرمان ما تمومی نداره و قرارم نیست اخرش بشه اخراجیهای سه و رمان {..}!!!!!!! درست شروع کن تا درست ادامه بدی

 

 

 

Posted in Uncategorized | ۶۴ Comments

لیبرال دموکراسی یا…یه چیزه دیگه

خیلی ها پیام میگذازند که آقا چرا به قول خودشون زود”آپ” نمیشی. من واقعا شرمندم. هیچ وقت فکر نمیکردم این قدر وب نویسی وقت لازم داشته باشه و تمرکز بخواد. البته بعضی وقتا شروع میکنم نوشتن ولی آخرش این قدر پیچیده و قلمبه سلمبه از آب در می آد که به این نتیجه میرسم برای پست اپیکباز مناسب نیست . نمونشم پست چند هفته پیش بود که در هفته نامه پنجره با عنوان “جمهوری اسلامی علیه جمهوری اسلامی” چاپ شد

حدود دو سال پیش در دوران پر التهاب بعد از انتخابات بود که در فضای خارج از ایران یه متنی رو در فضای سایبر به انگلیسی نوشتم . یکی از دوستانم که این متنو اونوقت دیده بود متن رو برام لطف کرد به فارسی برگردوند و ازم خواست در اپیکباز چاپش کنم. چیزی که در باره این متن جالبه اینه که اونوقت نه صحبت گره بود و نه خودم فکر مکیردم سر از اینجا دربیارم 

پیش روی ایران دو راه موجود است؛

اول، سکولار دموکراسی؛

یا

دوم؛ خلق تمدن تازه ای که اکنون در مرحله جنینی خود است. این تمدن تازه ویژگیهایی دارد که در زیر می آید

 روایت غربی پیشرفت را که بر توسعه ی اقتصادی  مبتنی است تقبیح می کند، و اخلاق را معیار پیشرفت می داند

 ”استبداد پنهان” یا “دیکتاتوری نامرئی” در آن جایی ندارد

 در این تمدن نظم نه با ابزار ترس از مجازات، بلکه از طریق تمایل افراد جامعه به ارزشهای اخلاقی برتر برقرار می شود

حتی اگر قانون، یا پلیسی برای اجرای قانون وجود نداشته باشد، این تمدن همچنان سرپا خواهد بود

 فردگرایی توسط هویت جدیدی که شرکتها، ماشین آلات، و تکنولوژی های تازه برای افراد بشر تعریف می کنند، نابود نمی شود.هر فردی هویت منحصر به فرد و متمایز خودش را دارد

 اگر مردم تصمیم بگیرند دیگر تلویزیون تماشا نکنند، این تمدن افول نمی کند. بقای تمدن چندان به کنترل از طریق رسانه وابسته نیست

مردم با تشخیص خودشان خرید می کنند، نه بر این اساس که تبلیغات چطور امیال جنسی آنها را استثمار کرده است تا بهشان بباوراند چه کالایی را باید بخرند 

 مردها شبیه زنها و زنها شبیه مردها به نظر نمی آیند.هویت جنسیتی به گونه ای شکل گرفته است که مردها تصاحب کننده و زنها تصاحب شونده باشند

مردان و زنان ایده ال فقط در فیلم ها یا پورنوگرافی یافت نمی شوند، آنها همین دور و بر هستند

بچه ها مدام به پدر و مادرها دروغ می گویند، اما بنیان خانواده حفظ میشود 

در این تمدن مفهومی به نام “قدرت سیال” وجود دارد که فراتر از قانون می ایستد؛ وقتی قانون به بن بست بر می خورد، یا به خاطر منافع سیاسی یا اقتصادی مورد سوءاستفاده قرار می گیرد، این قدرت می تواند وارد شود و عدالت را اعمال کند

 مردم وقتی به دیگران کمک می کنند احساس خوبی ندارند، آنها می دانند چقدر بیشتر می توانسته اند به دیگران کمک کنند و نکرده اند! کسانی که برای موسسات خیریه فعالیت می کنند، حقوق نمیگیرند

مردم اطاعت نکردن را یاد می گیرند. علم، رسانه، و نظام آموزشی نمی تواند مکانیسم عصیانگری مردم را نابود کند

علم، رسانه، و نظام آموزشی بر این اساس که محتوای  درون انها توجیه اقتصادی دارد یا نه پیش نمی رود! منافع اقتصادی تعیین نمی کند چه چیزی باید در دانشگاه ها پژوهش شود، چه چیزی باید در رسانه گفته شود، و چه چیزی باید در مدرسه ها تدریس شود

بشر مسئولیت تکنولوژی را بر عهده دارد، نه برعکس 

هستند سیاستمدارانی که دربارة اخلاقیات خود دروغ می گویند، اما وقتی مسالة انتخاب سیاستمداران برای مقامات بالا به میان می آید، اخلاق همچنان برای مردم معیار ویژه ای است

آدمها آزادند که اشتباه کنند، و اگر اشتباهی کرده باشند “آزادی بیان” ی نیست که حیثیت آنها را برای همیشه نابود کند. حفظ آبروی یک انسان فراتر از آزادی بیان قرار می گیرد

آزادی امیال، نامحدود و آزادی عمل محدود است. بنابراین، مردم مدام اشتباه می کنند، مدام احساس گناه می کنند، و مدام به رفتار خود می اندیشند. و این جامعه ای می سازد بی نهایت حساس نسبت به امر درست و غلط، و همین شرایط را برای به قدرت رسیدن آدمهای درست آسانتر می کند. مردم چشم بسته می توانند تشخیص دهند چه کسی خوب و چه کسی بد است، فقط به خاطر اینکه خودشان خوب و بد را از هم تشخیص می دهند

میل جنسی با قرار گرفتن در معرض انواع تصویرپردازی های اروتیک در فضای عمومی هدر نمی رود و مردان مجبور نمی شوند “چندهمسری بصری” را تجربه کنند.( چند همسری بصری یعنی زمانی که یک شخص در ظاهر یک شریک دارد اما تصاویر زنانه را از طریق  آگهی های تبلیغاتی اروتیک، پورنوگرافی، رقص اروتیک، برهنگی آزاد در خیابان ها، و غیره مصرف میکند). در این تمدن حریم خصوصی به معبدی برای تخلیة انرژی  فقط با همسر یا همسران مشروع تبدیل می شود 

مردم برمی گردند و به تمدن غرب نگاه می کنند و به خاطر اینهمه عقب افتاده بودنش به آن می خندند

 اتفاق این گزارش تلخ هم در آن رخ نمیدهد 

 

Posted in Uncategorized | ۴۹ Comments

مساله حجاب

 

هفته گذشته خانم شیما عالی به گره آمدند و از تجربه شخصی خودشون از کشف معنویت حجاب صحبت کردند. در پایان مصاحبه خانم عالی علیرغم تاکید براهمیت درک عقلانیت حجاب و مهمتر از اون کشف معنویت حجاب به عنوان یک امر قدسی توسط نسل جوان ، با اون چیزی که در جمهوری اسلامی اصطلاحا “کار فرهنگی” در زمینه ترویج حجاب خوانده میشه مخالف کردند

در طول این یک هفته این اظهار نظر خانم عالی واکنشهای مختلفی رو هم در فضای سایبر و هم در بحثهای مربوط به گره به همراه داشت. جالب اینکه صحبت من با ایشون بعد از برنامه در باره همین موضوع ادامه پیدا کرد و من تونستم در فرصت بیشتری موضع ایشون رو متوجه بشم 

من از خانم عالی خواهش کردم که در قالب یه پست وبلاگ دیدگاه خودشون رو تشریح کنند. ایشون هم لطف کردند و قبول کردند

بگذارید اجازه قضاوت و تحلیل این نگاه رو به شما اپیکبازان واگذارکنم.اما اگر بخوام به طور خلاصه چند تا از سوالهای کلیدی خودم درباره مساله حجاب رو بگم باید به نکات زیر اشاره کنم

اول)‌  نسبت جمهوری اسلامی با مساله حجاب دقیقا چیست؟ آیا انتظار جمهوری اسلامی از شهروندان زن در مقوله حجاب یک انتظار حداقلی است و یا یک انتظار حداکثری؟ آیا انتظار جمهوری اسلامی از قشر بی حجاب جامعه تنها رعایت حجاب است؟ و یا اینکه جمهوری اسلامی خود را در ترویج عقلانیت حجاب مسئول میداند؟

دوم)‌ آیا اسلام به فرم خاصی در حجاب اصالت میدهد و یا اینکه به حدود اصالت میدهد و این حد میتواند در فرمهای مختلف بازتولید شود؟ 

سوم)‌ آیا زیبایی همان تبرج است؟ آیا میتوان زیبا بود و تبرج نکرد؟ مرز بین زیبایی و تبرج در کجاست؟

چهارم) آیا میتوان تمام ابزارو اقتضایات مدرن که با مبنای اصالت به لذت و شکستن حریم بوجود آمده اند را در یک جامعه به خدمت گرفت آنوقت انتظار با حجاب شدن شهروندانی را داشت که غرق در این ابزار و اقتضایات اند؟

پنجم)‌  منظور از کارفرهنگی دقیقا در جمهوری اسلامی چیست؟  

مطلب خانم عالی در ذیل می آید. حتما بخوانید و تحلیل کنید

http://epicbaz.com/?page_id=113


Posted in Uncategorized | ۳۴ Comments

پارادوکس

چند روز پیش شروع به نوشتن یک پست برای اپیکباز کردم اما متنی که نوشتم اینقدر طولانی و پیچیده شد که به نظرم رسید شاید این مطلب برای چاپ شدن برای حوزه های تخصصی بهتر باشه تا برای پست وبلاگ. وقتی نوشته رو تمام کردم و میخواستم برای ویراستاری یه نگاه دیگه بهش بندازم یاد یه حرف معلم فیزیک سال ۱۲ دبیرستانم افتادم 

یه دفعه که داشتیم با هم درباره رابطه ایران آمریکا و تحولات اون موقع خاورمیانه حرف میزدیم ازم پرسید:‌آیا تو ایران دستگاه دی وی دی و  تلویزیون ال سی دی و این جور چیزا دست مردم هست؟  من که خیلی هیجان زده شده بودم و فکر کردم این سوال رواز این حیث داره میپرسه که فکر میکنه ایرانی ها عقب موندن واینا با عجله گفتم: “اوووووو یاه.” تا دلت بخواد 

اونم سریع برگشت گفت :‌پس شما هیچ وقت خطر جدی برای آمریکا نخواهید بود

****

زمان پخش گره یکباره دیگه از روز ۳ شنبه به جمعه تغییر پیدا کرد. کجایی حاج مرتضی که تاریخ تکرار میشود. 

****

یک پاراگراف از مقاله ای رو که دارم روش کار میکنم رو اینجا میارم

—-

آنچه اینجا باید مورد ارزیابی قرار بگیرد نسبت پارادوکسیکال جمهوری اسلامی با سبک زندگی آمریکایی است. نتیجه عملکرد و نوع سیاستگذاری ها در جمهوری اسلامی نشان میدهد به همان میزان که جمهوری اسلامی سبک زندگی آمریکایی ترویج شده در رسانه های غربی را مذموم میشمارد به همان اندازه خود متولی سبک زندگی آمریکایی است. به طور مثال شورای عالی انقلاب فرهنگی در راستای ترویج مصرف بازیهای رایانه ای بودجه را به تولید بازیهای رایانه ای اختصاص میدهد. سازمان بهزیستی سیاستهایش در جهت تشویق خانواده ها به فرستادن کودکان به مهد کودکها طراحی شده است.  وزارت بهداشت و بازرگانی سیاست مدونی را در مقابله با گسترش فست فود ها در جامعه ندارند و سیاست های شهرسازی همه بر اصول و مبنای معماری مدرن طراحی شده اند. سیاستهای اشتباه غیر خلاق و سطحی در حوزه موسیقی به حاشیه رفتن موسیقی سنتی و جایگزین شدن آن با موسیقی پاپ و گاهازیرزمینی با مظامین سبک زندگی امریکایی انجامیده است. وزارت ارشاد در جهت دیجیتالی شدن فرهنگ بودجه هایی کلان خرج کرده و مبنای آموزش و پرورش همه در راستای آموزش مبنای مدرنیته به دانش آموزان بوده است. با این اوصاف جمهوری اسلامی را میتوان یکی از متولیان تاثیر گذار در “جنگ نرمٍ نرم”  علیه جمهوری اسلامی قلمداد کرد

—-

 

 

Posted in Uncategorized | ۳۵ Comments

عقلانیت مونتریالی

 

یه روز بعد از زنگ ورزش تو دبیرستان یکی از بچه های کلاس که ظاهری سبزه و شرقی داشت، اومد به سمتم و بعد از یهالسلام علیکمغلیظ ،ازم پرسید که مسلمونم یا نه؟ بعد ازم پرسید که اهل کجام. تا گفتم ایران،گفت تو جزء اون ایرانیایی هستی که خمینی رو دوست دارن یا نه؟ خیلی کنجکاو بودم که دلیل این نوع دسته بندی رو تو ذهنش بفهمم که خودش برام توضیح داد .گفت: اصالاتا بنگلادشیه و عاشق امام و براش غیر قابل باوره که ایرانیایی رو تو کانادامی بینه که اهمیتازلامیک رولشونرو نفهمیدن و متوجه اون نیستنآخر حرفاش بهم گفت تو باید رفیق علی-ش باشی!‌ گفتم این علی-ش اصلا کی هست؟براش تعجب آور بود که من علی-ش رو نمی شناختم. علی-ش یه جوون ایرانی الاصل بود که در مونتریال به دنیا اومده بود. پدر و مادرش در نوجوونی از هم جدا شده بودن واونم مثل خیلی از ایرانیای نسل سوم خارج از کشور، نه آشنایی با دین داشت و نه قرابتی با ایران بعد از انقلاب و مثل جوونای دیگه به گفته خودشاهل همه چیبود تا اینکه یه روز در یکی از خیابانهای لانگ بیچ در کایفرنیا با یه سیاه آمریکایی سر یه مساله دست به یقه میشه

وسط دعوا یه لحظه سیاه آمریکایی بهش میگه که از عربا خوشش نمی آد و این ممکنه باعث بشه که علی-ش رو حسابی بزنه ..علی هم سریع برمی گرده و میگه که عرب نیست و ایرانیه..همونجا یه دفعه مرد سیاه سکوت می کنه و از علی می پرسه کهخمینی رو دوست داره یانه؟علی-ش هم تحت تاثیر فضای اون جا از امام چیزای خوبی نمیگه.. پسر سیاه یقه علی رو می گیره و بهش میگه که اون عاشق خمینیه و برای علی-ش متاسفه که حرفای رسانه ها رو تکرار میکنه. بعدشم میگه به خاطر خمینی ولت میکنم..فقط باید قول بدی که بری یه خورده درباره خمینی تحقیق کنی

این اتفاق زمینه کنجکاوی علی رو درباره انقلاب ایران و امام فراهم می کنه..کنجکاوی ای که اون رو به تحقیق یک ساله درباره خودش،هویت واقعیش واسلام و ایران وادار می کنه و در آخر هم به مسلمون شدنش ختم میشه! هرچند که تحت تاثیر مسلمونای اونجا، علی بیشتر گرایشای شافعی پیدا می کنه، اما به یه مسلمون شریعتمدار تبدیل می شه که جلوی سنیا از اهل بیت و حضرت فاطمه و امام حسین صحبت می کنه

بعد از ماجرای زنگ ورزش، اولین بار علی-ش رو تو کنگره جوانان کانادا دیدم .یه ۲۰۰۰ نفری جمع شده بودن و علی سخنران آخر و اصلی مراسم بود. علی-ش یه استعداد ذاتی تو فن خطابه داشت .وقتی درباره اسلام صحبت می کرد و تبلیغ می کرد، یا همه داشتند گریه می کردن و یا می خندیدن. انگلیسی رو بدون لهجه حرف می زد و تو صداش حرارت سوزانی احساس می شد و اسلام رو با درد و عشق برای جوونای کانادایی تبلیغ می کرد

  بعداً من و علی از طریق یه واسطه به هم معرفی شدیم و کم کم بین ما رفاقتی شکل گرفت؛ تاجایی که شبای زیادی رو با هم تا صبح تو آپارتمان بسیار کوچیکش سر می کردیم و درباره اسلام تشیع و ایران با هم حرف می زدیم. فارسی رو با لهجه حرف می زد، برا همین ترجیح می داد انگلیسی حرف بزنه. هرچند که یه جاهایی که خیلی بحث بالامی گرفت، می زد کانال فارسی !‌همیشه می گفت عاشق اینه که یه روز بیاد ایران و تو دانشگاه تهران برا بچه های  ایران حرف بزنه!‌ بعدها هم  که بیشتر خودمونی شدیم، از علاقه اش به یه دختر پاکستانی-کانادایی گفت که می خواست اون وقتا ازش خواستگاری کنه

چیزی که همون وقت برای من جالب بود، این بود که برخلاف بیشتر مسلمونای کانادا، نگاه علی به اسلام یه نگاه عرفانی و شخصی نبود، بلکه به شدت جوونای کانادایی رو به فعال شدن تو عرصه سیاست تشویق می کرد و یادم هست که یه دفعه در یکی از سخنرانیای تاثیر گذارش می گفت:‌روزی میاد که ما مسلمونا پرچم کانادا رو پایین میاریم و پرچملا اله الا اللهرو به جای اون بالا می بریم

همون وقتا وقتی من علی رو با این همه حرارت و انرژی می دیدم، خیلی دوست داشتم ببینم تو آینده علی چی کار می کنه. این همه شور و شوق و حرارت تبلیغ شریعت اون رو به کدوم سمت می بره؟آیا علی به یه سیاستمدار مسلمان موفق کانادایی و یا یک امام پرنفوذ تویکی از مسجدای مهم کانادا تبدیل می شه؟ یا این که به ایران برمی گرده و این بار احراز هویتی قوی تر از جنس ایرانی می کنه و یا این که مثل خیلی از انقلابیای زمونه ما به سمت دیگه ای تغییر مسیر می ده؟ اگه بله به کدوم سمت؟

دو سال پیش بود که برای فیلمبردای رفته بودم مونتریال !‌ یاد علی افتادم. حدوداً ۶ سال بود که ندیده بودمش..بعد از کلی گشتن این وراون ور بالاخره ایمیلشو پیدا کردم. جواب ایمیلمو داد و قرار گذاشتیم یه جای شهر همدیگه رو ببینیمبا یه ماشین مدل بالا اومد دنبالم. رفته بود تو کار ملک و املاکاستعداد زیادش تو خطابه به موفقیتش تو بازار خرید و فروش خونه به عنوان مشاور املاک کمک کرده بود. من رو برد خونش در حومه مونتریال. یه خونه ویلایی بزرگ. با اون خانوم ازدواج کرده بود و اونوقت ۲ تا بچه داشت

مرتباً داشتم علی-ش قدیم رو با علی-ش جدید مقایسه می کردم

نمازشو سر وقت می خوند و تو خونش عکس بزرگی از خونه خدا گذاشته بود، اما خبری از اون رمق انقلابی و شور وهیجان و مبارزه سیاسی و اینا نبود. علی یه شهروندی شده بود مثل همه شهروندای مالیات بده دولت کانادا که دینشون مال حوزه خصوصیشونه و توعرصه عمومی، در خدمت بازار آزاد لیبرالین. سبک زندگی کانادایی، عقلانیت و التزاماتش رو به علی تحمیل کرده بود و از اون شهروندی مطیع وخوبساخته بود. بچه های کوچیکش رو می برد کلاس هاکی. زنش و خودش هر کدوم یه ماشین جداگونه داشتن. هردو کار میکردن تا قسط خونه و ماشین رو بدن و بچه ها هم می تونستن از غذایوجی مکدانلدبخورن 

اونجا بود که من به اهمیت سبک زندگی تو شکل گیری و تحمیل یه نوع عقلانیت خاص پی بردم. دولت و سیستمای امنیتی کانادا هیچوقت سد راه سخنرانی های پرشور علی-ش نشدن که اگه میشدن اون رو تو همون حالت مبارزه نگه میداشتن. بلکه منطبق بودن سبک زندگی کانادایی با آرمانای اقتصاد و سیاست لیبرال ، دولت کانادا رو تو فرایند هضم کردن علی به شکل کاملاً آرام و نرم در اقتضائات سیاسی اجتماعی و فرهنگی کانادا توانمند کرده بود

*****

سبک زندگی به مثابه یک رسانه، عقلانیت، ارزشهای فرهنگی و گفتمان سیاسی صاحبان آن نوع سبک زندگی را به مصرف کنندگان به شکل نرم تحمیل می کند. بنابراین سبک زندگی نه تنها خنثی نیست بلکه لایه بیرونی ارزشهای فرهنگی اجتماعی و سیاسی یک جامعه رو نمایندگی می کند. هر ساختار سیاسی و حکومتی تنها زمانی می تواند به معنی واقعی کلمه متفاوت عمل کند و نقش جایگزینی خود را ایفا کند، که توانسته باشد سبک زندگی مطابق با آرمانهای خود را ابتدا تبیین و بعد محقق کرده باشد

سوالی که این جا برای من مطرح است این است که سبک زندگی مطابق با آرمانهای خمینی کدام سبک زندگی است؟ سبک زندگی که زندگی با آن سبک به خاطر فطری، طبیعی، دینی و سالم بودنش مخالفان حکومت دینی را آرام آرام در عقلانیت دین و حکومت مبتنی بر آن حل میکند کدام است؟ سبک زندگی آرمانی منطبق با آرمانهای جمهوری اسلامی کدام سبک زندگی است؟

******

علی-ش رو تصور کنین که تو اوج همون شورو رمق مبارزه و تبلیغ برای تشکیل خانواده می اومد ایران و تو چارچوب سبک زندگی کنونی ازدواج می کرد!‌ بعد از چند سال، کدوم علی-ش را می تونستیم انتظار داشته باشیم؟

 

Posted in Uncategorized | ۳۵ Comments

جعل یک مفهوم به نام “دیفرنتیویتی”-بچه انقلابی ها بخوانند

جدیدا مفهمومی  به نام “دیفرنیتویتی” ابداع کردم که در ذیل توضیحات بیشتر درباره آن را میخوانید

واژه”دیفرنتیویتی” بر وزن کریتیویتی در زبان انگلیسی است. کریتیویتی به معنی خلاقیت است و خود کلمه دیفرنت همانطور که همه میدانند به معنی متفاوت است. “دیفرنتیوتی” واژه ای ابداعی از تلفیق این دو مفهوم است 

 کریتیویتی یا همان خلاقیت فرایند و یا توانایی است که به واسطه آن شما یک چیز متفاوت/بهتر/کارآمدتر/زیباتر خلق میکنید. حالا یک لحظه ذهن فلسفی خود را به کار اندازید و پارادایمی به اسم الف که متشکل از مبناو خروجی مبناست ومبنایی به اسم مبنای ب متصور شوید 

اگر شما در فضای پارادیم الف با مبنای پاردایم الف خلاقیت به خرج دهید چیزی تولید خواهید کرد که در پاردایم الف بهتر، کارآمدتر و زیباتر است. اما اگر در فضای پارادیم الف با مبنای ب خلاقیت به خرج دهید و خروجی از جنس مبنای ب تولید کنید به این توانایی میتوان اصطلاحا “دیفرنتیویتی” گفت. در واقع “دیفرنتیوتی” همان خلاقیتی است که منجر به بوجود آمدن چیزی کاملا رادیکال و متفاوت نسبت به وضع موجود میشود. “دیفرنتیویتی” پیش شرط لازم برای خلق آرام پارادایمی از جنس مبنای ب در شرایط سیطره  پاردایم و مبنای پارادایم الف است

اگر  مبنای تمدن مدرن و تمدنی که برمبنای شریعت بنا میشود را دو مبنای متفاوت فرض کنیم و قبول کنیم که ما چه بخواهیم ، چه نخواهیم در فضای تمدن غالب محصور هستم،  آنوقت تنها راه عبور از تمدن غالب حرکت در فضای پاردایم این تمدن برای خلق چیزهایی با مبنای شریعت است. ما در فضای مدرن زندگی میکنیم اما دائما در حال خلق چیزهای متفاوت با تکیه بر شرع به عنوان مبنا خواهیم بود. آنوقت است که ما آرام آرام چیزهای متفاوتی با مبنای شرع و با در نظر گرفتن اقتضایات تاریخی و جغرافیایی خودمان  خلق خواهیم کرد و اینجاست که به معنی واقعی کلمه تمدن ساز خواهیم بود

به خاطر اینکه این پروژه تمدن سازی محقق شود ما نیازمند بچه انقلابی هایی هستیم که “دیفرنتیویتی” دارند. یعنی جنس افرادی که با تسلط با فضای  پارادیم الف و مبنای ب (‌که هنوز خروجی پارادایمی ندارد)  مدام در حال خلق چیزهای متفاوت با تکیه بر مبنای شرع هستند و این برآیند چیزهای متفاوت در کنار هم است که جامعه  نیمه آرمانی ما را با تکیه بر مبانی خودمان محقق خواهد کرد

با این نگاه بچه انقلابی بدون “دیفرنتیوتی” به معنی واقعی کلمه انقلابی نیست بلکه فقط صورت کلیشه ای انقلابی بودن را به یدک میکشد و این درحالیست که خیلیها که توانایی”دیفرنتیویتی” را دارند اما هنوز به مبنای شرع مسلط و معتقد نشدند صلاحیت احراز صفت انقلابی بودن را داراهستند. شکی نیست که این افراد به محض شهود عقلانیت شریعت و معجزه آن در خلق چیزهای فطری و طبیعی با گرایشهای انسانی، به زودی معقتد شده و میتنوانند صفت کاملا انقلابی را احراز کنند.

بگذارید  فعلا به همین جا بسنده کنم تا بعدا بشه با چند تا مثال مفهوم رو بهتر جا انداخت. خیلی به معادل فارسی “دیفرنتیویتی” فکر کردم و از یکی از دوستان کمک فکری گرفتم. به نزدیکترین چیزی که میتونم فکر کنم واژه “دیگر آفرینی” است 

بچه انقلابی ها باید “دیگر آفرینی” داشته باشند

اینم چند جمله برای اونایی که توضیح فارسی رو کامل نمیبینن

 

 

For as long one innovates within the dominant paradigm, I call the process and the ability of innovation “creativity.” However, if one applies creativity within the dominanant pradaigm and creates a thing of the alternative paradigm, I call that ability of creation, “differentivity.” Creativity is innovation within paradigm, yet differentitity is the state of creation which produces a thing, a phenomenon or a discourse outside the paradigm. My position is that any quest for a paradigm shift within the global scale requires differentivity as a prerequisite mastery. One has to have differentitvity to succeed in the global project of defining the alternative or alternatives

 

 

 

Posted in Uncategorized | ۱۳ Comments

ادوارد سعید، امپراطوری و سنت

چند وقت پیش داشتم کتاب “فرهنگ و امپرالیسم” ادوارد سعید رو ورق میزدم ، در فصل آخرش چند پاراگراف نظرم رو جلب کرد. این چند تا پاراگراف رو میزارم اینجا و از یه حماسه ساز آشنا به زبان میخوام که این رو به به فارسی برگردونه تا بشه بیشتر در بارش حرف زد- این یعنی اینکار احتیاج به یه داوطلب دردمند داره!- 

تلاقی جنس استدلال سعید و گفتمان گره خیلی جالبه

 

If the Japanese, East European, Islamic and Western instances express anything in common, it is–and this is what I’m most interested in–that a new critical consciousness, a kind of counterdiscourse to empire, is needed. This can be achieved only by revised attitudes to education. Merely to urge students to insist on their own identity, their tradition, their history, their uniqueness, may initially get them to name their basic requirements for democracy and for the right to an assured, decently humane existence. But we need to go on and to situate the identities of our students and ourselves in a geography of other identities, people, cultures, and then to study how, despite their differences, they always overlap with each other through unhierarchical influence, crossing, incorporation, recollection, deliberate forgetfulness, and of course conflict. We are nowhere near the end of history, but we are still far from free of monopolizing and imperial attitudes towards it

These haven’t been much good in the past, notwithstanding the rallying cries of the politics of separatist identity, multiculturalism, minority discourse. And the quicker we teach ourselves to find alternatives, the better and safer. The fact is, we are mixed in with each other in ways that most national systems of education have not dreamed of. To match knowledge in the arts and sciences with these integrated realities is, I believe, the intellectual and cultural challenge of our time. The steady critique of nationalism from the standpoint of real liberation should not be forgotten. For we must not condemn ourselves so repeat the imperial experience, although all around us it is being repeated. How in the redefined and yet very close relationship between culture and empire, a relationship that enables disquieting forms of domination, can we sustain the liberating energies released by the great decolonizing resistance movements and the mass uprisings of the 1980s. Can these energies elude the homogenizing processes of modern life? Can they hold in abeyance the interventions of the new imperial centrality

Edward Said, Culture and Imperialism 

Posted in Uncategorized | ۱۰ Comments